دل من یکسره از عشق خبر می گیرد
دل من یکسره از عشق خبر می گیرد
از دو چشمانِ سیاهِ تو شرر می گیرد
دائما از غم دوری تو دیده گریان
از فراقت همه شب خون به جگر می گیرد
یاد گیسوی پریشان تو از شامگهان
خواب از دیده ی من تا به سحر می گیرد
کام بگشا و مرا با غزلی مهمان کن
که از آن غنچه بسی قند و شکر می گیرد
شهر بی تو شده چون خانه ی ارواح مرا
زین سبب دل زغمت عزم سفر می گیرد
دوری ات گشته بسی سخت در این دور زمان
همچو یعقوب مرا نور بصر می گیرد
اگر این دیده و دل سر به سوی خاک بَرَند
روح از کالبدم سوی تو پر می گیرد
از دو چشمانِ سیاهِ تو شرر می گیرد
دائما از غم دوری تو دیده گریان
از فراقت همه شب خون به جگر می گیرد
یاد گیسوی پریشان تو از شامگهان
خواب از دیده ی من تا به سحر می گیرد
کام بگشا و مرا با غزلی مهمان کن
که از آن غنچه بسی قند و شکر می گیرد
شهر بی تو شده چون خانه ی ارواح مرا
زین سبب دل زغمت عزم سفر می گیرد
دوری ات گشته بسی سخت در این دور زمان
همچو یعقوب مرا نور بصر می گیرد
اگر این دیده و دل سر به سوی خاک بَرَند
روح از کالبدم سوی تو پر می گیرد
- ۳.۹k
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط