𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏



صبح قصر آرام‌تر از همیشه بود.

نور خورشید از پنجره‌های بلند اتاق عبور می‌کرد و روی کف چوبی می‌افتاد. صدای پرنده‌ها از باغ می‌آمد و نسیم آرام پرده‌ها را تکان می‌داد.

یونا کنار پنجره نشسته بود.

دفتر نقاشی‌اش روی پاهایش قرار داشت و قلم‌مو میان انگشتانش بود، اما چند دقیقه‌ای می‌شد که هیچ چیزی نمی‌کشید.

فقط به شکمش نگاه می‌کرد.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

«کوچولوی من...»

صدای باز شدن در باعث شد سرش را بلند کند.

یونگی وارد شد.

لباس رسمی پادشاهی پوشیده بود و چند نامه در دست داشت. مثل همیشه چهره‌اش جدی بود، اما همین که چشمش به یونا افتاد، آن حالت جدی کمی نرم شد.

«باز نشستی؟»

یونا لبخند زد.

«دارم نقاشی می‌کنم.»

یونگی نزدیک آمد.

«از صبح؟»

«آره.»

«پس خسته شدی.»

«نه.»

یونگی کنار او نشست.

«دروغ نگو، بانوی من.»

یونا خندید.

«چرا فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟»

«چون وقتی خسته‌ای، همین‌طوری می‌گی خوبم.»

بعد دستش را گرفت.

«دستت رو بده.»

یونا دستش را جلو برد.

یونگی انگشت‌هایش را آرام فشرد.

«سرد شده.»

«هوا سرده.»

یونگی بدون حرف، پتوی روی صندلی را برداشت و دور شانه‌های یونا انداخت.

یونا خندید.

«یونگی، من مریض نیستم.»

«می‌دونم.»

«پس این همه مراقبت برای چیه؟»

یونگی خیلی جدی جواب داد:

«چون تو عزیز منی.»

یونا ساکت شد.

یونگی لبخند کوچکی زد.

«و چون نمی‌خوام بانوی من حتی یه ذره احساس ناراحتی کنه.»

یونا سرش را پایین انداخت.

«باز شروع کردی.»

«چی رو؟»

«قربون صدقه رفتن.»

یونگی خندید.

«خب مگه اشکالی داره؟»

قبل از اینکه یونا جواب بدهد، صدای کوبیدن در آمد.

سربازی وارد شد.

«اعلیحضرت، نامه‌ای برای شما آمده.»

یونگی نامه را گرفت.

روی آن مهر سیاهی قرار داشت.

به محض دیدن مهر، لبخند از صورتش محو شد.

نامه را باز کرد.

چند ثانیه بعد، سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

یونا پرسید:

«چی شده؟»

یونگی نامه را بست.

«هیچی.»

یونا ابروهایش را بالا برد.

«یونگی.»

پادشاه به او نگاه کرد.

می‌دانست یونا به این راحتی قانع نمی‌شود.

نامه را روی میز گذاشت.

یونا آن را برداشت.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«تاجی که به اجبار گرفته شده، روزی پس گرفته خواهد شد. این بار وارث را هدف قرار می‌دهیم.»

رنگ صورت یونا پرید.

یونگی سریع نامه را از دستش گرفت.

«نه.»

یونا با صدای لرزان گفت:

«یونگی...»

پادشاه دست‌هایش را گرفت.

«نگام کن.»

یونا نگاهش کرد.

«هیچ‌کس به تو یا بچه‌مون نزدیک نمی‌شه.»

«ولی—»

«نه.»

صدایش آرام بود، اما محکم.

«قربونت برم، من اجازه نمی‌دم کسی آرامشت رو ازت بگیره.»

یونا چشم‌هایش پر از اشک شد.

یونگی با انگشت اشک گوشه‌ی چشمش را پاک کرد.

«تو فقط به من اعتماد کن.»

یونا آهسته سر تکان داد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این نامه، آغاز آخرین و بزرگ‌ترین توطئه‌ی قصر است.
دیدگاه ها (۱)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐روزهای اول سخت بودند.یونا نمی‌دانست ...

.....پارت هفدهم.....

......پارت. دوازدهم......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط