𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "50"
☆ویو هانا☆
چند دقیقه بعد دوباره وارد سالن شدم.
همه هنوز مشغول حرف زدن و خندیدن بودن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
سینی نوشیدنی ها رو برداشتم و آروم بین مهمون ها راه افتادم.
همین که از کنار ماریا رد شدم، صدام کرد.
ماریا: هانا!
سریع ایستادم.
هانا: بله خانم؟
ماریا نگاهی به لباسم انداخت و اخم کرد.
ماریا: این لکه روی لباست چیه؟
با تعجب به لباسم نگاه کردم.
فقط یه لکه خیلی کوچیک از آب بود.
هانا: ببخشید... الان تمیزش میکنم.
ماریا پوزخندی زد.
ماریا: با همین وضع اومدی جلوی مهمون های من؟
چند نفر از مهمون ها برگشتن و به من نگاه کردن.
صورتم از خجالت داغ شد.
هانا: معذرت میخوام...
ماریا با لحن سردی گفت:
ماریا: معذرت خواستن کافی نیست.
یاد بگیر قبل از اینکه کسی بهت تذکر بده، خودت حواست به ظاهرت باشه.
همون موقع سارینا هم بهشون نزدیک شد.
نگاهی به من کرد و لبخند معنیداری زد.
سارینا: ولش کن ماریا...
بعضی آدما هر چقدر هم تلاش کنن، باز با بقیه فرق دارن.
چند نفر آروم خندیدن.
احساس کردم گلوم خشک شده.
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
همین موقع آنا از اون طرف سالن اومد.
آنا: هانا! چرا وایستادی؟
مهمون ها منتظرن.
سینی رو بردار و برو ازشون پذیرایی کن.
هانا: چشم خانم...
خواستم راه بیفتم که از استرس، دستم به لبه سینی خورد.
یکی از لیوان ها روی زمین افتاد.
صدای شکستن شیشه توی سالن پیچید.
همه ساکت شدن.
قلبم فرو ریخت.
آنا با عصبانیت جلو اومد.
آنا: حتی از پس یه سینی هم برنمیای؟
این چه وضعشه؟
زانو زدم تا شیشه ها رو جمع کنم.
دستم از شدت استرس میلرزید.
همون لحظه یه دستمال سفید مقابلم ظاهر شد.
سرم رو بلند کردم.
تهیونگ بود.
بدون اینکه چیزی بگه، دستمال رو سمتم گرفت.
بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: مواظب باش... دستت زخمی نشه.
برای چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
لبخند نزد.
اما لحنش آروم بود.
دستمال رو گرفتم.
هانا: ممنونم... آقا.
تهیونگ فقط سری تکون داد و دوباره بین مهمون ها رفت.
ماریا با دیدن این صحنه، نگاه کوتاهی به هانا انداخت.
نگاهی که انگار اصلاً از این رفتار تهیونگ خوشش نیومده بود...
ادامه دارد...
Part "50"
☆ویو هانا☆
چند دقیقه بعد دوباره وارد سالن شدم.
همه هنوز مشغول حرف زدن و خندیدن بودن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
سینی نوشیدنی ها رو برداشتم و آروم بین مهمون ها راه افتادم.
همین که از کنار ماریا رد شدم، صدام کرد.
ماریا: هانا!
سریع ایستادم.
هانا: بله خانم؟
ماریا نگاهی به لباسم انداخت و اخم کرد.
ماریا: این لکه روی لباست چیه؟
با تعجب به لباسم نگاه کردم.
فقط یه لکه خیلی کوچیک از آب بود.
هانا: ببخشید... الان تمیزش میکنم.
ماریا پوزخندی زد.
ماریا: با همین وضع اومدی جلوی مهمون های من؟
چند نفر از مهمون ها برگشتن و به من نگاه کردن.
صورتم از خجالت داغ شد.
هانا: معذرت میخوام...
ماریا با لحن سردی گفت:
ماریا: معذرت خواستن کافی نیست.
یاد بگیر قبل از اینکه کسی بهت تذکر بده، خودت حواست به ظاهرت باشه.
همون موقع سارینا هم بهشون نزدیک شد.
نگاهی به من کرد و لبخند معنیداری زد.
سارینا: ولش کن ماریا...
بعضی آدما هر چقدر هم تلاش کنن، باز با بقیه فرق دارن.
چند نفر آروم خندیدن.
احساس کردم گلوم خشک شده.
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
همین موقع آنا از اون طرف سالن اومد.
آنا: هانا! چرا وایستادی؟
مهمون ها منتظرن.
سینی رو بردار و برو ازشون پذیرایی کن.
هانا: چشم خانم...
خواستم راه بیفتم که از استرس، دستم به لبه سینی خورد.
یکی از لیوان ها روی زمین افتاد.
صدای شکستن شیشه توی سالن پیچید.
همه ساکت شدن.
قلبم فرو ریخت.
آنا با عصبانیت جلو اومد.
آنا: حتی از پس یه سینی هم برنمیای؟
این چه وضعشه؟
زانو زدم تا شیشه ها رو جمع کنم.
دستم از شدت استرس میلرزید.
همون لحظه یه دستمال سفید مقابلم ظاهر شد.
سرم رو بلند کردم.
تهیونگ بود.
بدون اینکه چیزی بگه، دستمال رو سمتم گرفت.
بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: مواظب باش... دستت زخمی نشه.
برای چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
لبخند نزد.
اما لحنش آروم بود.
دستمال رو گرفتم.
هانا: ممنونم... آقا.
تهیونگ فقط سری تکون داد و دوباره بین مهمون ها رفت.
ماریا با دیدن این صحنه، نگاه کوتاهی به هانا انداخت.
نگاهی که انگار اصلاً از این رفتار تهیونگ خوشش نیومده بود...
ادامه دارد...
- ۳۸۳
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط