رمان جونگکوک

رمان جونگکوک


ساعت هشت صبح بود.
ات مثل همیشه با عجله وارد ساختمان بزرگ شرکت شد. ساختمانی شیشه‌ای و چندطبقه که تقریباً همه‌ی کارکنان از اسم مدیرعاملش با احتیاط حرف می‌زدند.
جونگکوک جئون.
مدیرعامل شرکت.
مردی که تقریباً هیچ‌کس او را درست نمی‌شناخت.
ات تازه چند ماه بود که در بخش مالی شرکت کار می‌کرد و تا آن روز حتی یک‌بار هم مدیرعامل را از نزدیک ندیده بود.
وقتی وارد آسانسور شد، صدای دو نفر از کارکنان را شنید.
— شنیدی؟ دیروز یکی از کارمندای بخش قراردادها اخراج شد.
— آره... فقط به خاطر یه اشتباه کوچیک.
— کوچیک؟ برای آقای جئون هیچ اشتباهی کوچیک نیست.
ات ابروهایش را بالا انداخت.
— واقعاً این‌قدر ترسناکه؟
هر دو نفر ناگهان ساکت شدند.
یکی از آنها آهسته گفت:
— بهتره جلوی بقیه اینو نگی.
ات خندید.
— مگه چی میشه؟
آسانسور باز شد.
و همان لحظه، تمام طبقه در سکوت فرو رفت.
چند نفر صاف ایستادند.
نگهبان کنار در سرش را پایین انداخت.
صدای قدم‌هایی آرام از انتهای راهرو می‌آمد.
مردی با کت مشکی، چهره‌ای کاملاً جدی و نگاهی سرد وارد شد.
جونگکوک.
ات نمی‌دانست او کیست.
برای همین بدون توجه از کنارش رد شد.
اما بقیه‌ی کارکنان با دیدن او تقریباً نفسشان را حبس کرده بودند.
جونگکوک لحظه‌ای ایستاد.
نگاهش روی ات ثابت ماند.
ات چند قدم جلوتر رفت، سپس متوجه سکوت عجیب اطرافش شد.
برگشت.
چشمش به جونگکوک افتاد.
— چیزی شده؟
جونگکوک بدون هیچ تغییری در چهره‌اش پرسید:
— اسمت؟
ات کمی متعجب شد.
— ات.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— بخش؟
— مالی.
— برو سر کارت.
ات سری تکان داد.
— باشه.
و رفت.
یکی از کارکنان که تمام صحنه را دیده بود، زیر لب گفت:
— خدایا...
ات برگشت.
— چی؟
مرد با وحشت به جونگکوک نگاه کرد.
— تو... نمی‌دونی اون کیه؟
ات شانه بالا انداخت.
— نه.
مرد تقریباً با ناباوری گفت:
— اون مدیرعامله.
ات خشکش زد.
آرام برگشت و به انتهای راهرو نگاه کرد.
جونگکوک هنوز همان‌جا ایستاده بود.
اما این بار نگاهش مستقیم روی ات بود.
و برای اولین بار، ات فهمید چرا تمام شرکت از آن مرد می‌ترسد.
چند ساعت بعد، جلسه‌ی مهمی در طبقه‌ی آخر برگزار شد.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و پرونده‌ای مقابلش قرار داشت.
یکی از مدیران با صدایی لرزان توضیح می‌داد:
— آقای جئون، این اشتباه کاملاً غیرعمدی بود...
جونگکوک پرونده را بست.
تق.
صدای بسته‌شدن پوشه باعث شد همه ساکت شوند.
— غیرعمدی بودن اشتباه، نتیجه‌اش رو تغییر نمی‌ده.
مرد آب دهانش را قورت داد.
— خواهش می‌کنم فقط یک فرصت دیگه...
جونگکوک بدون بالا بردن صدا گفت:
— اخراج.
سکوت.
هیچ‌کس جرئت نکرد مخالفت کند.
جونگکوک از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
در راهرو، ات که برای تحویل یک پرونده آمده بود، ناخواسته شاهد خروج او شد.
این بار وقتی جونگکوک از کنارش رد شد، ات کنار رفت.
اما صدای سرد جونگکوک متوقفش کرد:
— ات.
ات برگشت.
— بله؟
جونگکوک به پرونده‌ای که در دستش بود نگاه کرد.
— اینو خودت آماده کردی؟
— بله.
— پس فردا ساعت نه صبح، دفتر من.
ات با تعجب گفت:
— برای چی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— خودت می‌فهمی.
و رفت.
ات همان‌جا ماند.
اما چیزی که ات نمی‌دانست این بود که پشت آن شرکت بزرگ و ظاهر کاملاً قانونی، شبکه‌ای مخفی وجود داشت که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حتی نامش را به زبان بیاورد.
و جونگکوک فقط مدیرعامل شرکت نبود.
او کسی بود که تمام آن شبکه را از پشت پرده کنترل می‌کرد.
و ات، بدون اینکه بداند، تازه وارد دنیای او شده بود.
دیدگاه ها (۹)

پیج دومم فیک هارو میزارم✨️حمایت شه کلی فیک نوشتم دستم شکستتت...

کای🙂💔

بچه ها ۴۰۰ تایی میخوام ۱۵ پارت فیک بدم شاید هم بیشتر...پس حم...

کیم جیسو ... بلینکی🥹🥲

🖤 مافیای منقسمت ششم | شکات با همان حالت لجبازانه جلوی در ایس...

🖤 مافیای منقسمت دوم | دفتر مدیرعاملصبح روز بعد، ات از وقتی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط