سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت۳۰
(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۱۹:۴۲)
بانداژ هامو عوض کرده بودم .هنوز هم ناراحت بودم.از اینکه با بچه ها اونجوری حرف زدم.بتید ازشون معذرت خواهی میکردم.تو همین فکرا بودم که اوراراکا صدام زد"هانا..."سرم رو بالا بردم و نگاه گردم.با چشمای غمناک نگام می‌کرد.گفت"شام آماده است.بیا..."روم نمیشد برم پیش بچه ها.لحن حرفام خیلی بد بودن.جوری که انگار اصلا بیماریم به اونایی که دوستام بودن ربطی نداشت.

با حس عذاب وجدان رفتم سر میز نشستم.بچه ها غذا رو عادی شروع کردن.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.یه کاسه رامن برداشتم.سرم پایین بود.خواستم یه قاشق بخورم که نرسیده به دهنم برگشت توی کاسه.هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت.

نفسم رو توی ریه هام جمع کردم و گفتم"بچه ها..."همه برگشتن طرف من.نفس عمیقی کشیدم و گفتم"من...بخاطر امروز متاسفم...بخاطر اینکه بهتون نگفتم و باهاتون تند حرف زدم...معذرت میخوام..."سکوت بر فضا حکم فرما شد که یهو کاتسوکی سکوت رو شکست"هوی نفله..."سرم رو بلند کردم و نگاش کردم.آرنج ها و کف دستاشو روی میز گذاشته بود و با جدیت نگام می‌کرد.

وقتی نگاش کردم فکر کردم میخواد سرم داد بزنه ولی بجاش کاتسوکی نفس عمیقی کشید و درحالی که به آسمون نگاه می‌کرد گفت"یه بار یه نفله بهم گفت...از گذشته درس بگیر...توش زندگی نکن..." بعد بهم نگاه کرد و لبخند محوی زد که فقط من دیدم و ادامه داد"پس دیگه بهش فکر نکن.گذشته ها گذشته"اشک شوق چشمامو پر کرد و نور امید دل امو روشن.کم کم نور های امید بیشتر شدن.

"اشکالی نداره" "دیگه گذشته " "بهش فکر نکن.دیگه مهم نیست" "ما ازت ناراحت نیستیم" اشک شوق امونم رو برید و از چشمام جاری شد.با هق هق گفتم"بچه ها...هق...ممنونم...هق...ممنون..." به کاتسوکی نگاه کردم و لبخندی زوم.اون خوب حرفام رو یادش مونده بود.اونم خیلی خوب.کاتسوکی هم آهی کشید و رامنش رو خورد...
دیدگاه ها (۰)

سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۱(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۶:۰۱)با ...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۹                            (از زبان ...

سناریو:بخاطر تو/پارت۲۸بالاخره بعد ۱ ساعت و نیم رسیدیم(کلا دو...

عشق ممنوعه

سناریو:بخاطر تو/پارت۲۴سناریو:بخاطر تو/پارت چشمامو باز کردم.ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط