دیار جلوتر حرکت کرد و در خونه رو باز کرد اما متقابلا مادرش هم ...
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۷
دیار جلوتر حرکت کرد و در خونه رو باز کرد اما متقابلاً مادرش هم از پشت داشت باز میکرد و با دیدن دیار گریه کرد.
مادرش:واییی دختررمم..میدونی چقدر دنبالت گشتیممم؟..کجا بودی آخهه
و به سرعت دیار رو بغل کرد.
دیار بغض کرد و بیشتر مادرشو بغل کرد.
پدرشم اومد و بغلشون کرد.
بعد چند دقیقه دیار ازشون جدا شد و دست جونگکوک رو گرفت به داخل خونه هدایتش کرد.
پدرومادر دیار با تعجب به جونگکوک رو نگاه میکردن.
آنقدر دلشون برای دخترشون تنگ شده بود که اصلا متوجهش نشدن.
-------------
جونگکوک و دیار کنار هم نشسته بودن و پدرو مادرش هم روبه روشون.
پدرش دست به سینه بهشون نگاه میکرد و منتظر توضیح بود.
دیار با دیدن پدرش آروم با پاش به پای جونگکوک زد تا توضیح بده.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دیار کرد و بعد روشو به پدرش کرد.
_خب راستش قبل از اینکه راجب این چندروز بگم..میخواستم چیز دیگهای رو بهتون بگم
مادرش با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد و گفت:بگو پسرم..چیزی شده؟
_من..میخواستم...میخواستم بگم که
بالاخره عزمشو جذب کرد و گفت:میخواستم بگم که از دخترتون خوشم میاد.
دیار با تعجب و خجالت به جونگکوک نگاه کرد.
اصلا نمیتونست تو چشم پدرومادرش نگاه کنه.
دلش میخواست آب بشه بره تو زمین.
مگه جونگکوک قرار نبود راجب بیماریش حرف بزنه این از کجا اومد؟
هم ذوق زده بود و هم خجالت زده.
پدرومادرش که تا الان تعجب کرده به دوتاشون خیره بودن.
مادرش:این خیلی عالیه..ما کیو میتونیم بهتر از...
پدرش پرید وسط حرف مادرش و گفت:این الان مهم نیست..این دوروز کجا بودین؟
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۷
دیار جلوتر حرکت کرد و در خونه رو باز کرد اما متقابلاً مادرش هم از پشت داشت باز میکرد و با دیدن دیار گریه کرد.
مادرش:واییی دختررمم..میدونی چقدر دنبالت گشتیممم؟..کجا بودی آخهه
و به سرعت دیار رو بغل کرد.
دیار بغض کرد و بیشتر مادرشو بغل کرد.
پدرشم اومد و بغلشون کرد.
بعد چند دقیقه دیار ازشون جدا شد و دست جونگکوک رو گرفت به داخل خونه هدایتش کرد.
پدرومادر دیار با تعجب به جونگکوک رو نگاه میکردن.
آنقدر دلشون برای دخترشون تنگ شده بود که اصلا متوجهش نشدن.
-------------
جونگکوک و دیار کنار هم نشسته بودن و پدرو مادرش هم روبه روشون.
پدرش دست به سینه بهشون نگاه میکرد و منتظر توضیح بود.
دیار با دیدن پدرش آروم با پاش به پای جونگکوک زد تا توضیح بده.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دیار کرد و بعد روشو به پدرش کرد.
_خب راستش قبل از اینکه راجب این چندروز بگم..میخواستم چیز دیگهای رو بهتون بگم
مادرش با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد و گفت:بگو پسرم..چیزی شده؟
_من..میخواستم...میخواستم بگم که
بالاخره عزمشو جذب کرد و گفت:میخواستم بگم که از دخترتون خوشم میاد.
دیار با تعجب و خجالت به جونگکوک نگاه کرد.
اصلا نمیتونست تو چشم پدرومادرش نگاه کنه.
دلش میخواست آب بشه بره تو زمین.
مگه جونگکوک قرار نبود راجب بیماریش حرف بزنه این از کجا اومد؟
هم ذوق زده بود و هم خجالت زده.
پدرومادرش که تا الان تعجب کرده به دوتاشون خیره بودن.
مادرش:این خیلی عالیه..ما کیو میتونیم بهتر از...
پدرش پرید وسط حرف مادرش و گفت:این الان مهم نیست..این دوروز کجا بودین؟
- ۱۴.۶k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط