قسمت سوم 😀

قسمت سوم 😀

علی:توی راه روه های قطار قدم میزدم و مشغول شمردن برگع ها بودم😀
همون موقع دختری با موهای صورتی و ظاهر خجالتی زد به دستمو گفت:ب... ببخشیییید 😀 این شماره ی کودوم کوپست 😓
برگرو از دستش گرفتم و زیر لب گفتم:۲۳:grinning_face:پیش میوسا اینا😀 به کوپه اشاره کردمو گفتم اونجا😀 سرشو انداخت پایین و رفت😐
علی:تشکر میکردی بد نبوداااا😐
دختره برگشت و نیم نگاهی بهم کرد و به راهش ادامه داد 😀
بهاره: وارد کوپه ی قطارمون شدم به سه تا دختری که هر کودومشون مشغول به کاری بود!نگاه کردم و آروم گفتم سلام 😊
میوسا و آدریانا هم زمان گفتن: سلااااام 😀
لبخندی زدمو نشستم😀
به دختره سومی که تغریبا خوابیده. بود نگاهی کردمو پوزخندی زدم😀
میوسا: به چی میخندی 😐
_چیزع مهمی نیست😊
میوسا: عاها😀 اسمت چیه 😀
_بهاره😀
میوسا:,منم میوسام 😐
بهاره:خوشبختممم:smiling_face_with_smiling_eyes:
میوسا و آدریانا:, همچنین 😐

دختری که فکر میکردم خوابیده بود خمیازه ای کشید و بلند گفت:اووووه اینا هم جو دوستی ورشون داشته😐
بسه دیگه چقدر زر میزنید😐
آدریانا:زرر؟:neutral_face:با این کلمات زشت لغت فارسی رو خراب نکن 😐
دیانا:😐
میوسا:😐
آدریانا:😐
ادامه دارد 😀
امضا مورخ مورخی زاده دیانا کینگ 😀
همانا کسانی که کامنت نذاشتن به عذاب وجدان دردناکی مبطلا میشوند 😐
دیدگاه ها (۵۰)

قسمت دوم 😀 دیانا...واقعا خسته کننده بود که بشینی و به قیافه ...

قسمت اول:😀 میوسا..........وارد کوپه ی قطار شدم فقط یه نفر تو...

قسمت هفتم😐 یه نکته:برای اینکه داستانمون جذاب بشه نمی‌تونستم ...

قسمت پنجم😐 دیانا: از کنار اوستاد فاطیما کم کم گذشتم و به راه...

قسمت هشتم 😐 بالاخره مدرسه هم تموم شد و من حتی یه ذره هم به م...

قسمت یازدهم.😀 با ترس به جنازه ای که رو زمین افتاده بود نگاه...

♨️ولایتی؛ مشاور رهبر انقلاب: تجربه منطقه نشان داده که امنیت ...

انسان به اندازه ادبش عاقلو اندازه شرفش با ارزش است🌸🌱‌#تکست_خ...

#تکست_خاص #ویسگون

زنده‌ای، ولی نه اون‌طور که باید💔🌱#تکست_خاص #ویسگون #غمگین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط