ناز کمتر کن، که من اهل تمنّا نیستم

ناز کمتر کن، که من اهل تمنّا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا، نادیده ای
تا بدانی اینقدر ها هم شکیبا نیستم

دوست میداری زبان بازان باطل گوی را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم

دل بدست آور شوی با مهربانیهای خویش
لیکن آنروزی که من دیگر بدنیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمیداند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم
دیدگاه ها (۱)

به نام اسم پاک تو ، که اسم لحظه هام شدهبه نام اسمی که دیگه ،...

زن هر چقدر هم که بزرگ شود؛همسر شود؛مادر شود؛مادربزرگ شود...د...

کاش تا دل میگرفت و میشکستدوست می آمد کنارش می نشست!کاش میشد ...

من تب زده بیمار و....تو انگار نه انگارلب تشنه ی دیدار و....ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط