بعدا برات توضیح میدممیشه برام بلیط بگیری
Part ۱۸
+بعدا برات توضیح میدم.....میشه برام بلیط بگیری؟
√چه بلیطی؟
+پرواز.....میخوام برم پیش مامانم...
√اون به زور از خودش مراقبت میکنه....میخوای بری با خاطراتت دقش بدی؟
+میخوام برم پیشش!!بلیط میگیری یا نه
√خ...خیلی خب....آروم باش.......فقط...
+فقط چی؟
√مطمئنی اگر بفهمه رفتی از اینجا خون به پا نمیکنه؟
+هرکاری دلش میخواد بکنه....اون دیگه نمیتونه برای من تصمیم بگیره...
________سه ساعت بعد*فرودگاه سئول
+(چمدونی نداشتم پس مستقیم سوار هواپیما شدم....سرمو به صندلی تکیه داده بودمو به پنجره ی کوچیک بغل دستم نگاه میکردم....
آزاد ترین چیز ها توی دنیا ابران ! بدون اینکه از کسی اجازه بگیرن این بالا هر طرف که بخوان میرن....اما انسان ها! حتی اگر به کسی جواب پس ندن صدای درونشون اجازه ی خیلی کارا رو بهشون نمیده!....
یک ساعتی بود که چشمامو بسته بودم ولی همه ی صدا های اطرافمو میشنیدم...صفحه گوشیمو روشن کردمو ساعتو چک کردم...
الان توی آلمان بودمو چندین کیلومتر از خونم دور!
چند ثانیه بعد از در اومدن صدای زنگ در دستگیره پایین اومدو با چهره ی مادرش که سه سال ازش دور بود روبه رو شد....
٫ نااونا!!(گریه)
آغوش مادرش! بوی پنکیک شیرینی که لباسای مادرشو خونه ی بچگیش میداد آشنا بود!....نشستن دوباره روی یک مبل و خوردن قهوه با تنها فرشته ی زندگیش بهتر از چیزی بود که فکرشو میکرد.....دستای گرمش باعث میشد نخواد تا آخر عمر ولشون کنه...
٫ بگو! برام بگو!...زندگیت چطور بوده؟ همونطور که ارزوشو داشتی؟
+(سرمو پایین انداختم و فنجون گل دار قهوه رو روی میز گذاشتم...)
+(لبخند)...بهتر!...بهتر از چیزی که ارزوشو داشتم....خانم خونه ی خودم شدم....ولی حیف که قلب ها دیر آشتی میکنن....
٫ چرا بدون اون اومدی؟ ناراحت نمیشه اگر تنها جایی بری؟
+نه....ناراحت نمیشه....
دستاشو دور صورت دخترش قاب کردو سرشو بالا آورد...
٫ نااون! بهم نگاه کن!...چی توی سرت میگذره که نمیتونی بهم بگیش؟.....چرا بدون شوهرت اومدی اینجا؟
+ اومدم ببینمت! حق دیدن مادر خودمو ندارم؟...میخوام اندازه ی سه سال چشماتو ببینم....بیا با من برگرد سئول...خواهش میکنم
٫ چطوری میتونم؟...من اینجا تو رو بدنیا اوردمو پدرتو از دست دادم....قد کشیدنتو دیدم و شمع کنار عکس پدرت گذاشتم....
+بعدا برات توضیح میدم.....میشه برام بلیط بگیری؟
√چه بلیطی؟
+پرواز.....میخوام برم پیش مامانم...
√اون به زور از خودش مراقبت میکنه....میخوای بری با خاطراتت دقش بدی؟
+میخوام برم پیشش!!بلیط میگیری یا نه
√خ...خیلی خب....آروم باش.......فقط...
+فقط چی؟
√مطمئنی اگر بفهمه رفتی از اینجا خون به پا نمیکنه؟
+هرکاری دلش میخواد بکنه....اون دیگه نمیتونه برای من تصمیم بگیره...
________سه ساعت بعد*فرودگاه سئول
+(چمدونی نداشتم پس مستقیم سوار هواپیما شدم....سرمو به صندلی تکیه داده بودمو به پنجره ی کوچیک بغل دستم نگاه میکردم....
آزاد ترین چیز ها توی دنیا ابران ! بدون اینکه از کسی اجازه بگیرن این بالا هر طرف که بخوان میرن....اما انسان ها! حتی اگر به کسی جواب پس ندن صدای درونشون اجازه ی خیلی کارا رو بهشون نمیده!....
یک ساعتی بود که چشمامو بسته بودم ولی همه ی صدا های اطرافمو میشنیدم...صفحه گوشیمو روشن کردمو ساعتو چک کردم...
الان توی آلمان بودمو چندین کیلومتر از خونم دور!
چند ثانیه بعد از در اومدن صدای زنگ در دستگیره پایین اومدو با چهره ی مادرش که سه سال ازش دور بود روبه رو شد....
٫ نااونا!!(گریه)
آغوش مادرش! بوی پنکیک شیرینی که لباسای مادرشو خونه ی بچگیش میداد آشنا بود!....نشستن دوباره روی یک مبل و خوردن قهوه با تنها فرشته ی زندگیش بهتر از چیزی بود که فکرشو میکرد.....دستای گرمش باعث میشد نخواد تا آخر عمر ولشون کنه...
٫ بگو! برام بگو!...زندگیت چطور بوده؟ همونطور که ارزوشو داشتی؟
+(سرمو پایین انداختم و فنجون گل دار قهوه رو روی میز گذاشتم...)
+(لبخند)...بهتر!...بهتر از چیزی که ارزوشو داشتم....خانم خونه ی خودم شدم....ولی حیف که قلب ها دیر آشتی میکنن....
٫ چرا بدون اون اومدی؟ ناراحت نمیشه اگر تنها جایی بری؟
+نه....ناراحت نمیشه....
دستاشو دور صورت دخترش قاب کردو سرشو بالا آورد...
٫ نااون! بهم نگاه کن!...چی توی سرت میگذره که نمیتونی بهم بگیش؟.....چرا بدون شوهرت اومدی اینجا؟
+ اومدم ببینمت! حق دیدن مادر خودمو ندارم؟...میخوام اندازه ی سه سال چشماتو ببینم....بیا با من برگرد سئول...خواهش میکنم
٫ چطوری میتونم؟...من اینجا تو رو بدنیا اوردمو پدرتو از دست دادم....قد کشیدنتو دیدم و شمع کنار عکس پدرت گذاشتم....
- ۱.۶k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط