ف۲ پ ۴۷

ف۲ پ ۴۷

+ نره غولللل؟
_ چیه ؟ بچه ای ؟ ۱۸ سالت شده دیگه
+ هوفففف
_ از بچه ها شنیدم که بهمون نیازی نداری ؟
+ واقعا ندارم
کوک نگاهی به دست یونا کرد که از اولم چشمش رو گرفته بود دستش رو اروم روی خط ها کشید که یونا دستش رو مشت کرد
_ اینا به خاطر بی توجهی ما به ویژه من به وجود اومدن واقعیت...معذرت که وقتی خودم کم سن بودم از فشار زیاد رو تو اومدم و تورو اذیت کردم
+ اشکال نداره گذشته ....یه جورایی خوبم شد فهمیدم جیهوپ زندست و گروهی تشکیل دادم
کوک خنده ای که نشونه ذوق بود رو زد
_ خیلی خوشحال شدیم وقتی....فهمیدیم زندست
یونا نگاهی به کوک کرد
+ شما...از کجا فهمیدین؟
_ چی؟ چیز یونگی گفت ...اره یونگی
+ اون قول داده بودددد چیزی نگه اوففف زبونشون بسته نمیمونه آه
کوک خندید که ساعتش درخشید
_ اوه هیونگ داره زنگ میزنه خب...بهتره برم
اروم از کنار یونا بلند شد اما لحظه ای وایساد
_ اگه نیاز داشتی به کمک برای مواد ما...میتونیم کمک کنیم یونگی واسه اون امروز اومده بود ...اما بد رفتاری کردی ..خدافظ
یونا برگشت حرفی بزنه که دود ماشین کوک رفت تو دهنش ....
+ توف بهتتتت کوک
..........
با تمام نگرانی که وجودش رو گرفته بود همه جا رو با ادوارد دنبال یونا گشت اما انگار نه انگار با کلافگی تموم موهاش رو چنگ زد ادوارد که چون دم در پناهگاه بود به داخل ماشین کشیده شد برای پیدا کردن یونا قهوه رو روبروی جیهوپ گرفت ‌....ادوارد تنها کسی بود که میدونست جیهوپ به همه خیلی اهمیت میده شاید شخصیتش زیاد دیده نشه...ولی خیلی ارزشمنده
_ خب ...دوباره به رادار وصل شدم یونا باید ته کوه های یونگسام باشه (اسم کوه الکیه)
_ هوم باشه....پس بریم اونجا
اینو ادواردی میگفت که داشت قهوش رو میخورد و سوار ماشین میشد ....جیهوپ لبخندی زد و بعد بستن لب تاپش سوار ماشین شد امید وار بود اتفاقی به سر یونا نزده باشه ....دیگه اتفاق دیگه ای رو نمی تونست تحمل کنه
فلش بک*
ده دقیقه ای بود که داشت کل خونه رو میگشت چون یونا با عصبانیت از اتاق انیس خارج شده بود...... اروم سمت سقف خونه رفت یونا رو دید که لبه وایساده بود ....از تکون نخوردن یونا معلوم شد که حواسش نیست اروم سمتش رفت و با گرفتن از کمرش اون رو پرتاب کرد اونور که یونا با تعجب برگشت و از گردن جیهوپ گرفت و جلوی پرت شدن خودش رو گرفت
+ داداش چیکار میکنییییی
_ تو چیکار میکنی لبه وایسادی برا چی ؟
+ من فقط داشتم نگا میکردم
_ با اون سابقت......
هوپی یاد اوایل بودن یونا افتاد که بارها با ادوارد جلوی یونا رو گرفتن ....حداقل یکبار با یه چاقو گیرش انداخته بودن ولی خوشبختانه اتفاقی نیفتاده بود
پایان فلش بک *
دیدگاه ها (۱)

ف۲ پ ۴۸پایان فلش بک * با رسیدن به کوه ماشین آشنایی رو درحال ...

ف۲ پ ۴۹ملینا نفس عمیقی کشید و سمت ماشین حرکت کرد حساب دختری ...

سلاام من اومدم بت پارت جدید میدونم خیلی دیر اومدم و با جبران...

ف۲ پ۴۵یونگی *با تماسی که از جیهوپ گرفتم سریع خودمو اماده کرد...

استاد اخمو ۳۵

رمان امگا کوچولوی من پارت ۵ که یکی در زد کوک: به همین زودی ب...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط