زن عمو مهربون بود همیشه دوسش داشتم ولی دوست نداشتم عروسش
زن عمو مهربون بود همیشه دوسش داشتم ولی دوست نداشتم عروسش بشم دوست نداشتم ازدواج کنم از صبح تا الان همراه دختراش خرید بودیم راننده داشتن وبا خیال راحت کارشون رو می کردن قرار بود عصر برای خرید آینه وچمعدان وحلقه ولباس عروس بیان دنبالم خسته وکوفته برگشتم خونه مادرم انی چند روز روزه سکوت گرفته بود مادر بزرگ کمتر باهام حرف می زد آقا جون تا میومد خونه گوشی تلفن تو دستش بود ودستور می داد برای کارای عروسی مثله همیشه جدی واخمو بود دلم از همشون گرفته بود رفتم تو اتاقم وبدون خوردن نهار خوابیدم تو خواب بودم یکی داشت موهام ناز می کرد چشام باز کردم مادرم بود لبخند کمرنگی زد وگفت : چرا نیومدی نهار بخوری
- گشنم نبود
دستی به گونه ام کشید وگفت : ماه من می بینی چطور تو رو ازم می گیرن
نمی تونستم حرف بزنم می دونستم کاری از دست مادر بر نمیاد
پاشو بیا یه چیزی بخور زن عموت اینا میان دنبالت ضعف می کنی
- چشم
مادر که رفت بیرون رفتم حموم و برگشتم تو اتاقم موهام خشک کردم شونه زدم وگیسشون کردم ورفتم پایین دلم نمی خواست چیزی بخورم ولی بخاطر نگاه مادرم چند لقمه خوردم مادر بزرگ وایساده بود تو تراس زیر آفتاب ظرف ها رو جم کردم رفتم پیش مادر بزرگ داشت به باغ نگاه می کرد
-مادر بزرگ
روشو برگردوند طرفم وگفت : جانم مادر
- یه چیزی بگم
لبخند زد وگفت : بگو
- من تا حالا خونه عمو رو ندیدم حتا پسرش رو ...من می ترسم
- بیا اینجا
رفتم کنارش نشستم بغلم کرد سرمو به سینش فشرد وگفت : اونجا بهتر از اینجاست دلیل اینکه مخالفت نکردم همین بود فقط...
سوالی نگاش کردم سری تکون داد وگفت : آقا داماد ....
- با ترس نگاش کردم خندید وگفت : خودت می فهمی چطوریه مثله یه بچه است تو درستش می کنی
- مگه چند سالشه
مادر بزرگ یکم فکر کرد وگفت : درست یادم نمیاد ولی فکر کنم الان ۲۵ باشه دیگه
یعنی من یازده سال ازش کوچیکتر بودم اینکه خیلی از من بزرگتر بود
- گشنم نبود
دستی به گونه ام کشید وگفت : ماه من می بینی چطور تو رو ازم می گیرن
نمی تونستم حرف بزنم می دونستم کاری از دست مادر بر نمیاد
پاشو بیا یه چیزی بخور زن عموت اینا میان دنبالت ضعف می کنی
- چشم
مادر که رفت بیرون رفتم حموم و برگشتم تو اتاقم موهام خشک کردم شونه زدم وگیسشون کردم ورفتم پایین دلم نمی خواست چیزی بخورم ولی بخاطر نگاه مادرم چند لقمه خوردم مادر بزرگ وایساده بود تو تراس زیر آفتاب ظرف ها رو جم کردم رفتم پیش مادر بزرگ داشت به باغ نگاه می کرد
-مادر بزرگ
روشو برگردوند طرفم وگفت : جانم مادر
- یه چیزی بگم
لبخند زد وگفت : بگو
- من تا حالا خونه عمو رو ندیدم حتا پسرش رو ...من می ترسم
- بیا اینجا
رفتم کنارش نشستم بغلم کرد سرمو به سینش فشرد وگفت : اونجا بهتر از اینجاست دلیل اینکه مخالفت نکردم همین بود فقط...
سوالی نگاش کردم سری تکون داد وگفت : آقا داماد ....
- با ترس نگاش کردم خندید وگفت : خودت می فهمی چطوریه مثله یه بچه است تو درستش می کنی
- مگه چند سالشه
مادر بزرگ یکم فکر کرد وگفت : درست یادم نمیاد ولی فکر کنم الان ۲۵ باشه دیگه
یعنی من یازده سال ازش کوچیکتر بودم اینکه خیلی از من بزرگتر بود
- ۱۱.۴k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط