آنقدر کلافهام که ساکت ماندم

آنقدر کلافه‌ام... که ساکت ماندم
چون آب، درون برکه راکد ماندم
بی‌حوصله‌تر ز برگ پاییز شدم
در اوج جوانی‌ام، غم‌انگیز شدم...
پاییز! مرا چه خوب می‌فهمی تو!
ما را چو دمِ غروب می‌فهمی تو...
حاشا که جهان، چه حزن‌انگیز شده
انگار... تمام شهر، پاییز شده...
بی‌حوصله‌ام، کلافه‌ام، غمگینم
برگم، که به شاخه‌ی جهان، سنگینم...
دیدگاه ها (۷)

خانه وقتی مرگ را در "دل" تداعی می کندهمچو زندان میشود ،غصه خ...

تکرار پشتِ تکرار،تنهایی است و تردیددردا ،گذشته ها را، با او ...

بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بودداغ تو یک عمر حالم را پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط