طبق قرار داد ه باهم امضا رده بوددبعد از ازدواججفتت
طبقِ قرار دادى كه باهم امضا كرده بوديد،بعد از ازدواج،جفتتون ميتونستيد با معشوقه هاتون رابطه داشته باشيد.
اما همه چيز زمانى خراب شد كه،همسرت شخصا معشوقه ات رو سه روز زندانى كرد و بدون آب و غذا نگهش داشت و بعد از شكنجه كردنش،اون رو تهديد به قتل كرد.
"چه مرگت شده؟عقلت رو از دست دادى حرومزاده؟تو ميتونى با هركسى كه ميخواى بخوابى اما من نميتونم؟گورباباى خودت و قوانينِ مسخره ات!"
با تُن صداى بلندى بهش ميگى كه نتيجه اش،پوزخندِ مرد و پاره شدنِ قراردادى بود كه باهم امضا كرده بوديد:
"اين قرارداد ديگه وجود نداره كه بخواد اعتبارى داشته باشه بيبى،حالا هم ديگه خبرى از هيچ معشوقه اى نبايد باشه!اگه نيازى براىِ رفع كردن دارى،من همسرتم..ميتونى بدنت رو به من بسپارى دخترم!"
متعجب پلكى زدى و بعد از گذشتِ چندثانيه و هضم كردنِ جمله مرد،تك خنده عصبى كردى:
تهیونگ برگه پاره شده قرار داد رو،روىِ ميز رها كرد.
زمانى كه درست در يك قدميت از حركت ايستا،به چشم هاى خونسردش خيره شدى.
مردِ مقابلت،اون فرمانده ارتش بود و نفوذ و قدرتش باعث شد تا،پدرت كه تو كُنگره آمريكا كار ميكرد تورو مجبور به ازدواج با شخصِ مقابلت كنه.
هيچ عشقى دركار نبود،حتى يك كشش ساده هم نسبت به مردِ مقابلت نداشت!
تهیونگ يك مردِ سر سخت و متكبر بود،درست مردى مقابلِ مردِ روياهات!
تهیونگ نفسِ عميقى از عطرِ شيرينت كشيد و گفت:
"ما ازدواج كرديم كِلارا!"
كمى صورتت رو درهم كشيدى و با تمسخر لب زدى:
"ما ازدواج كرديم؟اين چيزِ جديدىِ تهیونگ؟منو تو توافق كرديم و من طبقِ اون توافقِ كوفتى تن به اين ازدواج دادم!"
اون مردِ لعنت شده به واسطه شغلى كه داشت،خوب زبانِ بدنِ آدمهارو بلد بود.
"كِلارا..تو دوست دارى كه من واضح بيان كنم؟"
سردرگم اخمى كردى:
"چيو واضح بيان كنى؟"
اما همه چيز زمانى خراب شد كه،همسرت شخصا معشوقه ات رو سه روز زندانى كرد و بدون آب و غذا نگهش داشت و بعد از شكنجه كردنش،اون رو تهديد به قتل كرد.
"چه مرگت شده؟عقلت رو از دست دادى حرومزاده؟تو ميتونى با هركسى كه ميخواى بخوابى اما من نميتونم؟گورباباى خودت و قوانينِ مسخره ات!"
با تُن صداى بلندى بهش ميگى كه نتيجه اش،پوزخندِ مرد و پاره شدنِ قراردادى بود كه باهم امضا كرده بوديد:
"اين قرارداد ديگه وجود نداره كه بخواد اعتبارى داشته باشه بيبى،حالا هم ديگه خبرى از هيچ معشوقه اى نبايد باشه!اگه نيازى براىِ رفع كردن دارى،من همسرتم..ميتونى بدنت رو به من بسپارى دخترم!"
متعجب پلكى زدى و بعد از گذشتِ چندثانيه و هضم كردنِ جمله مرد،تك خنده عصبى كردى:
تهیونگ برگه پاره شده قرار داد رو،روىِ ميز رها كرد.
زمانى كه درست در يك قدميت از حركت ايستا،به چشم هاى خونسردش خيره شدى.
مردِ مقابلت،اون فرمانده ارتش بود و نفوذ و قدرتش باعث شد تا،پدرت كه تو كُنگره آمريكا كار ميكرد تورو مجبور به ازدواج با شخصِ مقابلت كنه.
هيچ عشقى دركار نبود،حتى يك كشش ساده هم نسبت به مردِ مقابلت نداشت!
تهیونگ يك مردِ سر سخت و متكبر بود،درست مردى مقابلِ مردِ روياهات!
تهیونگ نفسِ عميقى از عطرِ شيرينت كشيد و گفت:
"ما ازدواج كرديم كِلارا!"
كمى صورتت رو درهم كشيدى و با تمسخر لب زدى:
"ما ازدواج كرديم؟اين چيزِ جديدىِ تهیونگ؟منو تو توافق كرديم و من طبقِ اون توافقِ كوفتى تن به اين ازدواج دادم!"
اون مردِ لعنت شده به واسطه شغلى كه داشت،خوب زبانِ بدنِ آدمهارو بلد بود.
"كِلارا..تو دوست دارى كه من واضح بيان كنم؟"
سردرگم اخمى كردى:
"چيو واضح بيان كنى؟"
- ۳.۷k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط