آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد
part 34

ویوی ا. ت

یک نور کوچک از انتهای راهرو دیده شد.

یک نفر داشت نزدیک می‌شد.

جونگکوک منو پشت خودش کشید.

مردی با چراغ‌قوه جلو اومد.

مرد: جئون جونگکوک.

جونگکوک: خودتی؟

مرد: فلش را بده.

جونگکوک: اول در را باز کن.

مرد: هنوز هم شرط می‌گذاری؟

جونگکوک: عادت دارم.

مرد: این بار شرایط فرق دارد.

جونگکوک: نه، فقط تو فکر می‌کنی فرق دارد.

مرد جلوتر آمد.

من آرام کنار گوش جونگکوک گفتم:

ا. ت: می‌تونم یه چیزی بگم؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: ولی مهمه.

جونگکوک: چی؟

ا. ت: چراغ‌قوه‌ش خیلی توی چشممه.

جونگکوک: ...

مرد: چی گفتی؟

ا. ت: هیچی.

جونگکوک: ا. ت...

ا. ت: واقعاً هیچی نگفتم!

مرد یک قدم جلو آمد.

همان لحظه جونگکوک دستم را کشید و به سمت دیگری دوید.

ا. ت: جونگکوک!

جونگکوک: بدو!

ا. ت: من دارم می‌دوم!

جونگکوک: سریع‌تر!

ا. ت: من دونده حرفه‌ای نیستم!

جونگکوک: فقط بدو!

ا. ت: اگه زنده موندیم، باید درباره سرعت دویدن من حرف بزنیم!

جونگکوک: حتماً!

ویوی جونگکوک

در انتهای راهرو یک در اضطراری دیدم.

به سمتش دویدیم.

دستگیره را پایین کشیدم.

باز نشد.

جونگکوک: لعنتی!

ا. ت: باز نمی‌شه؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: پس چرا این‌قدر محکم می‌کشی؟

جونگکوک: چون امیدوارم با زور باز بشه.

ا. ت: خیلی منطقیه.

صدای قدم‌ها دوباره نزدیک شد.

ا. ت: جونگکوک!

جونگکوک: می‌دونم!

ا. ت: نه، من فقط اسمت رو گفتم!

جونگکوک: الان وقت صدا زدن من نیست!

ا. ت: پس کی صدات کنم؟ وقتی بازنشسته شدی؟

برای یک لحظه بهش نگاه کردم.

حتی در آن شرایط هم نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

اما ناگهان چشمم به پنل کوچکی کنار در افتاد.

یک کارت الکترونیکی.

جونگکوک: صبر کن.

ا. ت: چی؟

جونگکوک: اینجا.

از جیبم کارت مخصوصم را بیرون آوردم.

روی دستگاه کشیدم.

بیپ.

در باز شد.

ا. ت: چرا از اول اینو استفاده نکردی؟

جونگکوک: چون نمی‌دونستم اینجا هست.

ا. ت: خب می‌تونستی حدس بزنی.

جونگکوک: حتماً دفعه بعد ازت کمک می‌گیرم.

ا. ت: خوبه.

جونگکوک: بیا!
ادامه
لایک 15❤💋
دیدگاه ها (۳)

آتیشی که از بارون شروع شد part 35ویوی ا. تاز در خارج شدیم.یک...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 33ویوی ا. تتاریکی کامل بود.نه ...

معرفی رماناسم رمان: آتیشی که از بارون شروع شدژانر: مافیایی |...

آتیشی که از بارون شروع شد part 32ویوی جونگکوکصدای قدم‌ها نزد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط