ذات پائیز غمگین است

ذات پائیز غمگین است
هر چقدر هم که همه چیز آرام،
هر چقدر هم که همه چیز بر وفق ِمراد،
باز هم در یکی از غروب های بارانی اش غافلگیرت می کند
همینطور که لیوان نسکافه به دست کنار پنجره ایستاده ای به آدم هایی فکر میکنی که نباید...
به خاطراتی فکر می کنی که نباید...
چگونه مرا از« من »گرفت
که از من«خود دیگری» سازد!
نه او من شد،نه من اونه اوماند ونه من برگشتم بخود
این هم قصه ی زندگی ما شد...
دیدگاه ها (۷۲)

★彡   Part 66 彡★ اوایل بهار بود و سرما طبیعی بود.با این حال چ...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۳ | «خاطره‌هایی که نزدی...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش اول_ من تماشای تو می‌کردم ...

فیک : بین راندها

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط