زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی
ببینی شاه شادانی


مولانای جان
دیدگاه ها (۱۲)

ای دوست بیا تا غمٖ فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم ...

گر چه بسی نشسٖتم در نار تا به گردناکنـون در آب وصلم با یار ت...

این کوزه چو من عاشق زاری بوده استدر بند سر زلف نگاری بوده‌ست...

حالیم نیست دلبرا !!!میخواهمت حتی....

🌷 سلام امام‌زمانمبا هر صبح، باز نور‌ امید در دلم روشن می‌شود...

🌼از قلبم به تو سلام آقای من💫جمعه ای دیگر شد و 🌼دل یاد دلبر م...

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

گاهی آدم فقط منتظر یک خبر خوبه… 🤲🏻🖤خدایا به حق امام حسین(ع) ...

گوش زمین به ناله من نیست آ شنامن طایر شکسته پر آسمانیمگیرم ک...

بسم رب المهدی(عج) می ترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید مهتا...

عشق آن است که خیابان به خیابان همه را رد کنی ناگهان بر سرِ ی...

خدا می‌خواست از سر رد کند این قوم طوفان رابه دستِ مرد دریایِ...

#عاشقانه تقدیم زندگیم💕به سرمـ زد ، که "تو" را پاکــ کنمـ از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط