فرار من

۱۶







تیهونگ.... رفتم جلو که.....




نیم نگاهی به صورتم که شک توش بود انداخت و ادامه داد





تیهونگ .... دیدم یک در جوان تو فاصله نزدیکی از یوری وایساده معلوم نیست چه غلطی میکنه.. یوری هم جیغ میزد انگار که زورش به اون پسره نمیرسید . نفهمیدم چرا ولی با این که مطمعن نبودم دوست جنا باشه رفتم جلو و با پسره دعوا کردم




و بعد هم به گوشه لبش اشاره کرد





تیهونگ..... این هم مدرک!



ولی من بی توجه به تیهونگ خون خودم رو میخوردم
کی یوری رو توی تاریکی گیر آورد؟ ( غیرتی رو برم اه چیز... زوده)

محاله این پسر غریبه باشه چون هیچ احمقی نمیاد توی شلوغی با یک دختر لاس بزنه!
اونم به زور ....
اگر دیده باشنش نقشه هام به فنا می‌ره....

با صدای عصبی گفتم




جنگکوک... فهمیدی کی بود؟




نگاهم کرد سرش رو به نشانه آره تکان داد و گفت




تیهونگ... دون سوجون! این طور که جنا میگه نامزد سابقش بوده..




آنقدر عصبی بودم که دسته مبل رو محکم فشار دادم پوست دستام به سفیدی میزد

دختره احمق! آخر پیداش کردن،

نفهمیدم یهو چی شدکه یهو بلند شدم و بی توجه به صدای تیهونگ با عصبانیت غیر قابل کنترلی به سمت اتاق یوری
آدمش میکنم.. نباید با من در میفتاد... دختره لجباز سرتق...
اونقدر عصبانی بودم که اصلا واسم مهم نبود الان توی چه حالیه .. هرچی بوده تقصیر خودش بوده صدرصد حقش بوده
از اولم نباید روی این دختر بچه لجباز سرتق حساب باز میکردم . از وقتی که اومدم همش دردسر بودو دردسر!!

پا رو دم من گذاشتن و با عصاب من بازی کردن عواقب خوبی واسه هیچ کس نداره و نخواهد داشت ... روزگارش رو سیاه میکنم اون نمیدونه من کیم با کی طرفه . البته هیچ کس نمیدونه حالیت میکنم
هر پله که بالا تر میرفتم یک فکر جدید میومد توی ذهنم

اگر این یارو بلایی سرش می‌آورد مسؤلش من میشدم... اگر خانوادش توی خونه من پیداش کنن چه فکری میکنن ؟؟
اگر باز هم فرار کنه!؟


سرم رو با دستام گرفتم به در سفید رنگ اتاقش نگاه کردم . این گربه وحشی رو باید زنجیر بست ..
اگر بخاطر مامانم نبود

بدون در زدم با شدت در رو باز کردم که جنا با وحشت برگشت سمتم دستش رو روی قلبش گذاشت و رو به روی در حمام ایستاد




جنگکوک... یوری کجاست؟




اخماش رفت توی هم با صدایی که به خاطر گریه گرفته بود گفت




جنا.... چه خبرته؟ بلد نیستی در بزنی!




بی توجه به حرفش با صدای بلند تری گفتم





جنگکوک.... گفتم کجاست؟؟ نشنیدی؟!




اون هم بلند تر جواب داد




جنا... منم گفتم بلد نیستی در بزنی؟ نمیبینی حالش بده؟




از شدت عصبانیت خون به صورتم دوید
دیدگاه ها (۲)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

🦢 پارت سی‌ودوم | انتخابجنگکوک هنوز به عکس خیره بود.پدرش کنار...

*عشق در اعماق یک مافیا* پارت 2اون‌قدر خسته بودم که نفهمیدم چ...

رمان عشق ممنوع

پارت شانزده

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه این‌قدر دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط