عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
ادامه پارت ۱۳
اون با اخم گفت:
«مگه من داداشتم که از لپم میبوسی؟»
همه زدن زیر خنده. ته گفت:
«خجالت بکش! من اینجام!»
کوک شونه بالا انداخت و گفت:
«مگه مهمه؟»
من آروم رفتم کنار گوش کوک و گفتم:
«امشب میخوام بیام عمارتت… میشه ددی.»
لبخند شیطونی زد و آروم لبم رو بوسید.
همه با تعجب برگشتن طرفمون.
ته گفت:
«اووووع 🤮»
بچهها خندیدن و فضا پر از شادی شد…
ادامه پارت ۱۳
اون با اخم گفت:
«مگه من داداشتم که از لپم میبوسی؟»
همه زدن زیر خنده. ته گفت:
«خجالت بکش! من اینجام!»
کوک شونه بالا انداخت و گفت:
«مگه مهمه؟»
من آروم رفتم کنار گوش کوک و گفتم:
«امشب میخوام بیام عمارتت… میشه ددی.»
لبخند شیطونی زد و آروم لبم رو بوسید.
همه با تعجب برگشتن طرفمون.
ته گفت:
«اووووع 🤮»
بچهها خندیدن و فضا پر از شادی شد…
- ۲.۱k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط