افتاد بـه بی راهه مسیرم کـــه اسیرم

افتاد بـه بی راهه مسیرم کـــه اسیرم
گم گشته ی پهنایِ کـــویرم که اسیرم
بیــزارم از این زندگیِ بی سرو سامان
از مــزه ی این واقعه سیرم که اسیرم
در عصر تجـدد شده ام غـرق خرافات
در وسعـت اندیشه فقیــرم کـه اسیرم
گوشم شده دروازه ی هــر ساز بدآواز
درگیــرِ صدای بـم و زیـرم کــه اسیرم
جـــایی کـه نباشد نفسی بالِ پـریــدن
هــر ثانیــه بایـد بپـذیــرم کــه اسیرم
ای خاک پناهم بده از مهـر و عطوفت
یک لحظه در آغوش بگیرم که اسیرم
وقتی مـــنِ دل خسته نبینم عسلم را
باید که همان لحظه بمیرم کـه اسیرم
دیدگاه ها (۹)

مُحرم است؛ چنان از حسین (ع) یاد بکنکه از تو یاد بگیرند دختر ...

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!نیزه‌ها تا جگرش رفت، ولی قول...

بار سفر را بی صدا بستیم و رفتیمپاییز را بر شاخه ها بستیم و ر...

هی درد پشت درد کمی هم امان بدهدر سینه جا نمانده یکی در میان ...

My professor Part:86معنی حرکتشو فهمیدم .... گوشیمو بی هیچ حر...

Chapter Seven, Part ²⁸+ چه اتفاقی افتاده؟< حال امپراطور اصلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط