طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۲ | «یک روز پر از شلوغی»
صبح...
شرکت از همیشه شلوغتر بود.
همه برای آماده شدن اجرای جدید در رفتوآمد بودند.
مانلی چند لباس را بررسی میکرد و هر چند دقیقه یکبار از این اتاق به آن اتاق میرفت.
---
تهیونگ از دور متوجه شد که مانلی امروز بیشتر از همیشه مشغول است.
وقتی برای لحظهای کنار راهرو ایستاد تا نفس بگیرد، تهیونگ آرام نزدیک شد.
«همهچیز خوبه؟»
مانلی لبخند کوچکی زد.
«آره، فقط یکم کار زیاده.»
تهیونگ به برگههایی که در دستش بود نگاه کرد.
«تو همیشه میگی خوبم... حتی وقتی معلومه خستهای.»
مانلی کمی خندید.
«انقدر معلومه؟»(نویسنده: نه الاغ فقط خیلی ضایعی👍)
تهیونگ سرش را تکان داد.
«برای بعضیها آره.»
---
مانلی چند لحظه به او نگاه کرد.
اینکه تهیونگ همیشه جزئیات کوچک را میدید، برایش جالب بود.
نه فقط دربارهی لباسها...
بلکه دربارهی خودش.
---
چند ساعت بعد...
زمان استراحت کوتاه اعضا بود.
مانلی یک جعبه کوچک از وسایل طراحی را جابهجا میکرد که ناگهان یکی از مدادهایش روی زمین افتاد.
قبل از اینکه خودش بردارد...
تهیونگ آن را برداشت و به او داد.
«این یکی هم میخواست فرار کنه؟»
مانلی خندید.
«فکر کنم امروز همهچیز تصمیم گرفته منو اذیت کنه.»
تهیونگ با لبخند گفت:
«پس خوبه یکی باشه که کمک کنه.»
---
از دور...
جیمین که این صحنه را دیده بود، آرام لبخند زد.
جونگکوک کنارش گفت:
«باز شروع شد.»
جیمین خندید.
«نه... فقط دارن کمکم عادت میکنن به اینکه کنار هم باشن.»
---
عصر...
وقتی کارها تمام شد، مانلی کیفش را برداشت تا از شرکت بیرون برود.
همان لحظه تهیونگ از راه رسید.
«امروز خیلی کار کردی.»
مانلی گفت:
«تو هم همینطور.»
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
بعد هر دو لبخند زدند.
---
هیچ جملهی بزرگی گفته نشد.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
اما هر دو حس میکردند...
بعضی آدمها آرامآرام وارد روزهای آدم میشوند.
آنقدر آرام...
که یک روز متوجه میشوی نبودنشان چقدر فرق ایجاد میکند.
---
پایان پارت ۸۲... 🤍🌸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اماده باشید قرار این پارت ها اتفاقات باحالی بیوفتهـ
اگر بد شد ببخشید نظرتون برام خیلی مهمه
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۲ | «یک روز پر از شلوغی»
صبح...
شرکت از همیشه شلوغتر بود.
همه برای آماده شدن اجرای جدید در رفتوآمد بودند.
مانلی چند لباس را بررسی میکرد و هر چند دقیقه یکبار از این اتاق به آن اتاق میرفت.
---
تهیونگ از دور متوجه شد که مانلی امروز بیشتر از همیشه مشغول است.
وقتی برای لحظهای کنار راهرو ایستاد تا نفس بگیرد، تهیونگ آرام نزدیک شد.
«همهچیز خوبه؟»
مانلی لبخند کوچکی زد.
«آره، فقط یکم کار زیاده.»
تهیونگ به برگههایی که در دستش بود نگاه کرد.
«تو همیشه میگی خوبم... حتی وقتی معلومه خستهای.»
مانلی کمی خندید.
«انقدر معلومه؟»(نویسنده: نه الاغ فقط خیلی ضایعی👍)
تهیونگ سرش را تکان داد.
«برای بعضیها آره.»
---
مانلی چند لحظه به او نگاه کرد.
اینکه تهیونگ همیشه جزئیات کوچک را میدید، برایش جالب بود.
نه فقط دربارهی لباسها...
بلکه دربارهی خودش.
---
چند ساعت بعد...
زمان استراحت کوتاه اعضا بود.
مانلی یک جعبه کوچک از وسایل طراحی را جابهجا میکرد که ناگهان یکی از مدادهایش روی زمین افتاد.
قبل از اینکه خودش بردارد...
تهیونگ آن را برداشت و به او داد.
«این یکی هم میخواست فرار کنه؟»
مانلی خندید.
«فکر کنم امروز همهچیز تصمیم گرفته منو اذیت کنه.»
تهیونگ با لبخند گفت:
«پس خوبه یکی باشه که کمک کنه.»
---
از دور...
جیمین که این صحنه را دیده بود، آرام لبخند زد.
جونگکوک کنارش گفت:
«باز شروع شد.»
جیمین خندید.
«نه... فقط دارن کمکم عادت میکنن به اینکه کنار هم باشن.»
---
عصر...
وقتی کارها تمام شد، مانلی کیفش را برداشت تا از شرکت بیرون برود.
همان لحظه تهیونگ از راه رسید.
«امروز خیلی کار کردی.»
مانلی گفت:
«تو هم همینطور.»
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
بعد هر دو لبخند زدند.
---
هیچ جملهی بزرگی گفته نشد.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
اما هر دو حس میکردند...
بعضی آدمها آرامآرام وارد روزهای آدم میشوند.
آنقدر آرام...
که یک روز متوجه میشوی نبودنشان چقدر فرق ایجاد میکند.
---
پایان پارت ۸۲... 🤍🌸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اماده باشید قرار این پارت ها اتفاقات باحالی بیوفتهـ
اگر بد شد ببخشید نظرتون برام خیلی مهمه
- ۴۵۱
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط