◦•●◉✿ پارت هشتم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت هشتم✿◉●•◦
بکی دست آقای تامیلر رو کشید و دست آنیا رو ول کرد و آقای تامیلر رو برد به قسمت رقص، آقای تامیلر خیلی شکه شده بود و سریعا اونجا رو ترک کرد 😏
بکی داشت برای آنیا توضیح میداد تا برگشت دید آقای تامیلر نیست اما دید کرد از در سمت چپ خارج شده بود.....
بکی : آنیا بیا بریم دنبالش.
آنیا : آخجون عملیات جاسوسی 😎
بکی : نه خیرم فکر کنم پای یه زن دیگه این وسطه!
آنیا : 😳
بکی : بدو
آنیا : باشه.
بکی و آنیا هرکدام به یه دلیل دنبال آقای تامیلر بودن، آنیا برای عملیات جاسوسی، بکی برای اینکه بفهمه اون زن کیه....
آقای تامیلر متوجه نشد که دو نفر دارن تعقیبش میکنن
اون رفت ته مدرسه، جایی که هیچ کس تا حالا نیومده بود...
بکی : آنیا به نظرم اصلا مهم نیست که آقای تامیلر چه زنی رو دوست داره، بیا برگ_ ردیممم😣
آنیا : آره خب اون اصلا مهم نیست 😤
بکی : خب برگردیم دیگه 🥺
آنیا : هنوز عملیات جاسوسی مونده 😑
بکی : اینجا خیلی ترسناکه 😭
آنیا : هی بکی اون الان آب شد رفت تو زمین؟؟
بکی : نه بابا فکر کنم اونجا یه راه هست 😒
آنیا : پس میریم داخل 😎
بکی : میخوای همینطوری بری داخل تا سریع بگیرنت؟
آنیا : خب پس چیکار کنیم 😌
بکی : من یه لنگه از کفشمو میندازم داخل ، بعد باهم میریم داخل اگه گفتن چرا اومدین میگیم داشتیم می دویدیم و من یهو افتادمو کفشم افتاد پایین! 😉
آنیا : خیلی خب باشه...
......
آنیا و بکی این کار رو انجام دادن و کفش بکی رو انداختن پایین ، اونا رفتن پایین اما هیچ کس اونجا نبود ، اونجا مثل یه غار سیاه و تاریک بود 🐦‍⬛
بکی کفششو دوباره پاش کرد و....
بکی : آنیا بیا برگردیم.
آنیا : تازه عملیات شروع شده ⛓️‍💥
بکی : 🫤
آنیا و بکی شروع به حرکت کردن.....
دیدگاه ها (۶)

◦•●◉✿ پارت هفتم✿◉●•◦آنیا و بکی داشتن به سمت سالن جشن میرفتن،...

حسم به تو....p17:----: هه...فکر میکنی من باور میکنم؟ اولین پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط