رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۵
کل وجودم پر شده بود از عصبانیت.
دلم میخواست جلوم بود و اونقدر میزدمش تا دلم
ازش صاف میکشمت.
با فکري که به ذهنم رسید به دیوار خیره شدم.
چارهاي واسم نذاشتی احمق خان.
با عصبانیت بلند شدم که ماهان با استرس گفت: مهرداد؟
غریدم: یعنی کاري بکنم کارستون ماهان خان.
خواستم قدم بردارم اما با ترس جلومو گرفت و گفت:
دیوونه بازي درنیار! چیکار میخواي بکنی؟
خون جلوي چشمهامو گرفته بود.
_میفهمی داداش کوچیکه.
به شدت کنارش زدم و به سمت پلهها رفتم که پشت
سرم اومد و با ترس گفت: مهرداد خواهش میکنم
کار اشتباهی نکن.
از پلهها بالا اومدم و وارد اتاق شدم.
توي دستشویی رفتم و صورتمو شستم.
بیرون اومدم و لباسمو درآوردم و یه لباس آستین بلند دکمهدار سفید پوشیدم.
ماهان تموم مدت با ترس نگاهم میکرد.
فقط بشین ببین چیکار میکنم سرکار خانم
موسوي.
حالا میخواي کنار یکی دیگه باشی؟ یکی دیگه اون
تن لامصبتو لمس کنه؟ از کردت مثل سگ پشیمونت میکنم.
کت مشکیمو هم پوشیدم و شلوار مشکیمو پام
کردم.
-مهر...
-ببند دهنتو حرف نزن.
با پاش روي زمین ضرب گرفت.
ساعت مچیمو دور مچم بستم و ادکلنی که عاشقش
بود رو توي خودم خالی کردم.
بعد از اینکه موهامو مرتب کردم کلید کشویی که
همیشه قفل بود رو از توي جیب یکی از شلوارهام
برداشتم.
در کشو رو باز کردم و صیغه نامه رو برداشتم.
خواستم به سمت در برم اما ماهان جلومو گرفت و
جدي گفت: میخواي چه غلطی بکنی؟
صیغه نامه رو بالا گرفتم.
_اینو میبینی؟ میرمو پرت میکنم جلوش، حرفمو جوري بلند میگم که همه بفهمند عروس خانمشون روزي زن من بوده.
ترس نگاهشو پر کرد.
-تو دیوونهاي؟ آبروي خودش و خانوادش میره!
نیشخندي زدم.
_نترس، واسه بعدشم برنامه دارم، اون دخترهی
احمقو سر عقل میارم، میخواد منو دور بزنه؟ به گه خوردن میندازمش.
به کنار پرتش کردم که سریع دستهاشو روي میز
گذاشت.
از اتاق بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم.
دارم میام مطهره جون؛ منتظرم باش.
عروسیاي که تو عروسش باشی اما من دامادش
نباشمو روي سرت خراب میکنم.
بهت گفتم هیچوقت سعی نکن ته عصبانیت منو
ببینی.
ماهان با دو جلوم وایساد.
-تو روانی شدي؟!
صیغه نامه رو توي مشتم گرفتم.
-آره روانی شدم.
داد زدم: اون احمق منو روانی کرده.
بازوهامو گرفت.
خواستم پسش بزنم اما محکمتر گرفت.
-باشه، هر جا میخواي بري برو اما اول خودتو
آروم کن.
پوزخند عصبی زدم.
_من آروم آرومم.
-اول بشین شربت واست بیارم بخوري آرومتر بشی
بعد برو.
با التماس گفت: خواهش میکنم مهرداد، باشه؟ هنوز
اول شبه و تو تا آخر شب وقت داري.
چشمهامو بستم و دستهاشو پس زدم.
_خیلوخب.
چشمهامو باز کردم و روي مبل نشستم.
نفسشو به بیرون فوت کرد و به سمت آشپزخونه رفت.
#پارت_۲۴۵
کل وجودم پر شده بود از عصبانیت.
دلم میخواست جلوم بود و اونقدر میزدمش تا دلم
ازش صاف میکشمت.
با فکري که به ذهنم رسید به دیوار خیره شدم.
چارهاي واسم نذاشتی احمق خان.
با عصبانیت بلند شدم که ماهان با استرس گفت: مهرداد؟
غریدم: یعنی کاري بکنم کارستون ماهان خان.
خواستم قدم بردارم اما با ترس جلومو گرفت و گفت:
دیوونه بازي درنیار! چیکار میخواي بکنی؟
خون جلوي چشمهامو گرفته بود.
_میفهمی داداش کوچیکه.
به شدت کنارش زدم و به سمت پلهها رفتم که پشت
سرم اومد و با ترس گفت: مهرداد خواهش میکنم
کار اشتباهی نکن.
از پلهها بالا اومدم و وارد اتاق شدم.
توي دستشویی رفتم و صورتمو شستم.
بیرون اومدم و لباسمو درآوردم و یه لباس آستین بلند دکمهدار سفید پوشیدم.
ماهان تموم مدت با ترس نگاهم میکرد.
فقط بشین ببین چیکار میکنم سرکار خانم
موسوي.
حالا میخواي کنار یکی دیگه باشی؟ یکی دیگه اون
تن لامصبتو لمس کنه؟ از کردت مثل سگ پشیمونت میکنم.
کت مشکیمو هم پوشیدم و شلوار مشکیمو پام
کردم.
-مهر...
-ببند دهنتو حرف نزن.
با پاش روي زمین ضرب گرفت.
ساعت مچیمو دور مچم بستم و ادکلنی که عاشقش
بود رو توي خودم خالی کردم.
بعد از اینکه موهامو مرتب کردم کلید کشویی که
همیشه قفل بود رو از توي جیب یکی از شلوارهام
برداشتم.
در کشو رو باز کردم و صیغه نامه رو برداشتم.
خواستم به سمت در برم اما ماهان جلومو گرفت و
جدي گفت: میخواي چه غلطی بکنی؟
صیغه نامه رو بالا گرفتم.
_اینو میبینی؟ میرمو پرت میکنم جلوش، حرفمو جوري بلند میگم که همه بفهمند عروس خانمشون روزي زن من بوده.
ترس نگاهشو پر کرد.
-تو دیوونهاي؟ آبروي خودش و خانوادش میره!
نیشخندي زدم.
_نترس، واسه بعدشم برنامه دارم، اون دخترهی
احمقو سر عقل میارم، میخواد منو دور بزنه؟ به گه خوردن میندازمش.
به کنار پرتش کردم که سریع دستهاشو روي میز
گذاشت.
از اتاق بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم.
دارم میام مطهره جون؛ منتظرم باش.
عروسیاي که تو عروسش باشی اما من دامادش
نباشمو روي سرت خراب میکنم.
بهت گفتم هیچوقت سعی نکن ته عصبانیت منو
ببینی.
ماهان با دو جلوم وایساد.
-تو روانی شدي؟!
صیغه نامه رو توي مشتم گرفتم.
-آره روانی شدم.
داد زدم: اون احمق منو روانی کرده.
بازوهامو گرفت.
خواستم پسش بزنم اما محکمتر گرفت.
-باشه، هر جا میخواي بري برو اما اول خودتو
آروم کن.
پوزخند عصبی زدم.
_من آروم آرومم.
-اول بشین شربت واست بیارم بخوري آرومتر بشی
بعد برو.
با التماس گفت: خواهش میکنم مهرداد، باشه؟ هنوز
اول شبه و تو تا آخر شب وقت داري.
چشمهامو بستم و دستهاشو پس زدم.
_خیلوخب.
چشمهامو باز کردم و روي مبل نشستم.
نفسشو به بیرون فوت کرد و به سمت آشپزخونه رفت.
- ۲.۴k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط