پارت بیست و ششم
پارت بیست و ششم
"ویو تهیونگ"
*سوار ماشینم شدم و با سرعت رفتم سمت خونه...از شدت عصبانیت دستام میلرزید. نباید بهش اعتماد میکردم..نینا گفته بود حس بدی دارم نسبت بهش من باور نکردم...ماشبنمو جلوی خونه پارک کردم و با سرعت رفتم داخل. مامان یه گوشه رو ویلچرش نشسته بود و خوابش برده بود..متوجه اومدن من نشد. رفتم تو اشپز خونه یه چاقو برداشتم و رفتم طبقه ی بالا پیش بابام. هانول داشت قرصاشو با اب بهش میداد بخوره کا با سرعت دویدم سمتشون وقرصا رو پرت کردم اونور اتاق و گلوی هانولو گرفتم*
تهیونگ: زنیکه من بهت اعتماد کردم بابای مریضمو سپاردم دستتت!! بعد تو بهش قرصایی میدی که بکشیششش؟؟ بگو کی هستی عوضییی؟؟ کی فرستادتت؟؟؟
هانول: قر-قربان من از همچی بیخبرم...
تهیونگ: یعنی چی از همچی بیخبری هاااا؟؟؟
*گلوشو ول کردم و شروع کرد سرفه کردن*
هانول: من از روزی که اومدم این قرصا تو جعبه قرصاش بود..من هیچیو عوض نکردم..حتی روزای اول بخاطر اینکه چرا این قرصا رو باید مصرف کنه شک کردم و داشتم چکشون میکردم ولی خب گفتم شاید دکتر خواسته اینا رو مصرف کنه..
تهیونگ: به من دروغ نگوووو!!! کدوم بی پدری تو رو فرستاده هااا؟؟؟
هانول: قسم میخورم قربان هیچکس! من از هیچی خبر ندارم..من این شغلو گرفتم چون پولش خوب بود و میتونستم دخترمو با این پول بفرستم مدرسه ای که میخواد
*گریه میکرد..اگه هانول نکرده پس کی کرده؟ کی به دارو های بابا دسترسی داره..با شنیدن صدای مامانم برگشتم سمتش و با چیزی که دیدم مغزم سوت کشید*
تهیونگ: مامان تو...تو راه میری؟
اجوما: اون زنو ول کن...اون بی تقصیره
تهیونگ: یعنی چی...نکنه که..
اجوما: اره کار من بوده. همه چی کار من بوده
تهیونگ: یعنی چی مامان؟ چیمیگی؟
اجوما: با من بیا...
*یعنی چی...مامان چه کارایی کرده؟ چرا دارو های بابا رو عوض کرده؟ په چیز برایی من سوال بود. همراه مامان به حیاط عمارت رفتیم. توی الاچیقی که مامان خیلی دوستش داشت و تمام گیاه های اطرافشو خودش کاشته بود نشستیم*
اجوما: خب از اولش بیا برات تعریف کنم..
تهیونگ: میشنوم..
اجوما: ازدواج منو بابات اونجوری که همیشه براتون تعریف کردیم نیست...ازدواج ما بخاطر این بود که خانواده هامون تو دوران جوونیشون بهم قول داده بودن که بچه هاشون باهم ازدواج کنن..ماهم علاقه ای بینمون نبود. فقط بخاطر خودخواهی خانوادمون تن به این ازدواج دادیم. بابات ادم رو مخی بود اون اوایل. ولی یه وقتایی خوب بود. بعد به دنیا اومدن تو بابات بشدت از من فاصله گرفت. برای خودش دوست دختر داشت شبا نمیومد خونه و...من قبل اینکا با بابات ازدواج کنم تو دوران دبیرستان یه پسره ازم خوشش میومد ولی من بهش جواب منفی داده بودم. اسمش کای بود. یه روز اتفاقی تو خیابون دیدمش و گرم صحبت شدیم. رفتیم توی یه کافه ای که حرف بزنیم تا سفارشامون بیاد من رفتم دستشویی وقتی اومدم سفارشا رو میز بود. نوشیدنیمو که خوردم احساس کردم داخل بدنم بخاری روشن کردن. احساس خوبی نداشتم..اون عوضی تو نوشیدنیم قرص تح*ریک کننده ریخته بود..بهم دست زد. من هیچی به بابات نگفتم..تو اون بین یه بار بابات میخواست با من بخوابه ولی انقدر مست بود که وقتی دکمه ی اولو باز کرد افتاد و فرداییش چیزی یادش نبود. بعد دو هفته من فهمیدم که حاملم...و فهمیدم از کایه. اون موقع تو چهار سالت بود. با کلی بدبختی کای رو پیدا کردم و بهش گفتم چیشده ولی فکر میکنی اون چیکار کرد؟
*من همینطور که پشمام ریخته بود با چشمای از تعجب گرد شده گفتم*
تهیونگ: چیشد؟
(ادامه تو کامنتا)
شرطا:
لایک: ۲۸
کامنتا: ۳۵
بازنشر: ۱۳
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jungkook #Taehyung
"ویو تهیونگ"
*سوار ماشینم شدم و با سرعت رفتم سمت خونه...از شدت عصبانیت دستام میلرزید. نباید بهش اعتماد میکردم..نینا گفته بود حس بدی دارم نسبت بهش من باور نکردم...ماشبنمو جلوی خونه پارک کردم و با سرعت رفتم داخل. مامان یه گوشه رو ویلچرش نشسته بود و خوابش برده بود..متوجه اومدن من نشد. رفتم تو اشپز خونه یه چاقو برداشتم و رفتم طبقه ی بالا پیش بابام. هانول داشت قرصاشو با اب بهش میداد بخوره کا با سرعت دویدم سمتشون وقرصا رو پرت کردم اونور اتاق و گلوی هانولو گرفتم*
تهیونگ: زنیکه من بهت اعتماد کردم بابای مریضمو سپاردم دستتت!! بعد تو بهش قرصایی میدی که بکشیششش؟؟ بگو کی هستی عوضییی؟؟ کی فرستادتت؟؟؟
هانول: قر-قربان من از همچی بیخبرم...
تهیونگ: یعنی چی از همچی بیخبری هاااا؟؟؟
*گلوشو ول کردم و شروع کرد سرفه کردن*
هانول: من از روزی که اومدم این قرصا تو جعبه قرصاش بود..من هیچیو عوض نکردم..حتی روزای اول بخاطر اینکه چرا این قرصا رو باید مصرف کنه شک کردم و داشتم چکشون میکردم ولی خب گفتم شاید دکتر خواسته اینا رو مصرف کنه..
تهیونگ: به من دروغ نگوووو!!! کدوم بی پدری تو رو فرستاده هااا؟؟؟
هانول: قسم میخورم قربان هیچکس! من از هیچی خبر ندارم..من این شغلو گرفتم چون پولش خوب بود و میتونستم دخترمو با این پول بفرستم مدرسه ای که میخواد
*گریه میکرد..اگه هانول نکرده پس کی کرده؟ کی به دارو های بابا دسترسی داره..با شنیدن صدای مامانم برگشتم سمتش و با چیزی که دیدم مغزم سوت کشید*
تهیونگ: مامان تو...تو راه میری؟
اجوما: اون زنو ول کن...اون بی تقصیره
تهیونگ: یعنی چی...نکنه که..
اجوما: اره کار من بوده. همه چی کار من بوده
تهیونگ: یعنی چی مامان؟ چیمیگی؟
اجوما: با من بیا...
*یعنی چی...مامان چه کارایی کرده؟ چرا دارو های بابا رو عوض کرده؟ په چیز برایی من سوال بود. همراه مامان به حیاط عمارت رفتیم. توی الاچیقی که مامان خیلی دوستش داشت و تمام گیاه های اطرافشو خودش کاشته بود نشستیم*
اجوما: خب از اولش بیا برات تعریف کنم..
تهیونگ: میشنوم..
اجوما: ازدواج منو بابات اونجوری که همیشه براتون تعریف کردیم نیست...ازدواج ما بخاطر این بود که خانواده هامون تو دوران جوونیشون بهم قول داده بودن که بچه هاشون باهم ازدواج کنن..ماهم علاقه ای بینمون نبود. فقط بخاطر خودخواهی خانوادمون تن به این ازدواج دادیم. بابات ادم رو مخی بود اون اوایل. ولی یه وقتایی خوب بود. بعد به دنیا اومدن تو بابات بشدت از من فاصله گرفت. برای خودش دوست دختر داشت شبا نمیومد خونه و...من قبل اینکا با بابات ازدواج کنم تو دوران دبیرستان یه پسره ازم خوشش میومد ولی من بهش جواب منفی داده بودم. اسمش کای بود. یه روز اتفاقی تو خیابون دیدمش و گرم صحبت شدیم. رفتیم توی یه کافه ای که حرف بزنیم تا سفارشامون بیاد من رفتم دستشویی وقتی اومدم سفارشا رو میز بود. نوشیدنیمو که خوردم احساس کردم داخل بدنم بخاری روشن کردن. احساس خوبی نداشتم..اون عوضی تو نوشیدنیم قرص تح*ریک کننده ریخته بود..بهم دست زد. من هیچی به بابات نگفتم..تو اون بین یه بار بابات میخواست با من بخوابه ولی انقدر مست بود که وقتی دکمه ی اولو باز کرد افتاد و فرداییش چیزی یادش نبود. بعد دو هفته من فهمیدم که حاملم...و فهمیدم از کایه. اون موقع تو چهار سالت بود. با کلی بدبختی کای رو پیدا کردم و بهش گفتم چیشده ولی فکر میکنی اون چیکار کرد؟
*من همینطور که پشمام ریخته بود با چشمای از تعجب گرد شده گفتم*
تهیونگ: چیشد؟
(ادامه تو کامنتا)
شرطا:
لایک: ۲۸
کامنتا: ۳۵
بازنشر: ۱۳
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jungkook #Taehyung
- ۱.۹k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط