پارت عاشق روانی
پارت ۱۵ عاشق روانی
و کشیدمش تو بغلم و خوابیدیم
(ویو صبح)
از خواب بیدار شدم که ا/ت هنوز خواب بود بیدارش نکردم رفتم دستشویی
و کارای لازم و کردم و رفتم پایین توی آشپزخونه و صبحونه درست میکردم
(ویو ا/ت)
از خواب بیدار شدم دیدم کوک نبود احتمالا پایینه رفتم و یه دوش ۱۰مینی
گرفتم و اومدم بیرون
(عکس همه ی لباس هارو میزارم ببخشید یادم رفت عکس لباسی که ا/ت برای بار پوشید و بزارم بعد همشو میزارم)
موهام و باز گذاشتم و رفتم پایین دیدم داره صبحونه درست میکنه
کوک : اوه بیب بیدار شدی بیا صبحونه بخور میخوایم بریم بیرون
ا/ت : باشه فقط میخوایم کجا بریم ددی؟؟
کوک : باید بریم خونه ی مامانم ناهار اونجاییم بعدشم باید تورو بهشون معرفی کنم و بگم که میخوام باهات ازدواج کنم
ا/ت : هوم باشه
کوک صندلی و کشید عقب
کوک : بفرمایید پرنسس . اشاره به صندلی
ا/ت : اومم ممنون . بعد نشست رو صندلی
شروع کردیم به خوردن و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
(راستی بچه ها اول داستان تغییر کرده ببخشید فقط پارت ۱ و ۲ رو بخونید
که متوجه بشید ممنون بازم ببخشید )
بعد صبحونه از روی صندلی بلند شدم دلم خیلی درد میکرد و نمیخواستم کوک بدونه ولی بعدش نتونستم تحمل کنم داشتم میرفتم بالا که افتادم رو زمین
ا/ت : عاییی . اشک از چشمام میامد
(ویو کوک)
سریع رفتم سمت ا/ت و براید بغلش کردم و بردم بالا و گذاشتمش رو تخت که از درد چشماش و بهم فشار میداد و پیچ میخورد و دستش رو شکمش بود و گریه و ناله میکرد
کوک:...
شرط برای پارت بعد
۱۰ تا کامنت 🌹
۱۰ لایک ❤
و کشیدمش تو بغلم و خوابیدیم
(ویو صبح)
از خواب بیدار شدم که ا/ت هنوز خواب بود بیدارش نکردم رفتم دستشویی
و کارای لازم و کردم و رفتم پایین توی آشپزخونه و صبحونه درست میکردم
(ویو ا/ت)
از خواب بیدار شدم دیدم کوک نبود احتمالا پایینه رفتم و یه دوش ۱۰مینی
گرفتم و اومدم بیرون
(عکس همه ی لباس هارو میزارم ببخشید یادم رفت عکس لباسی که ا/ت برای بار پوشید و بزارم بعد همشو میزارم)
موهام و باز گذاشتم و رفتم پایین دیدم داره صبحونه درست میکنه
کوک : اوه بیب بیدار شدی بیا صبحونه بخور میخوایم بریم بیرون
ا/ت : باشه فقط میخوایم کجا بریم ددی؟؟
کوک : باید بریم خونه ی مامانم ناهار اونجاییم بعدشم باید تورو بهشون معرفی کنم و بگم که میخوام باهات ازدواج کنم
ا/ت : هوم باشه
کوک صندلی و کشید عقب
کوک : بفرمایید پرنسس . اشاره به صندلی
ا/ت : اومم ممنون . بعد نشست رو صندلی
شروع کردیم به خوردن و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
(راستی بچه ها اول داستان تغییر کرده ببخشید فقط پارت ۱ و ۲ رو بخونید
که متوجه بشید ممنون بازم ببخشید )
بعد صبحونه از روی صندلی بلند شدم دلم خیلی درد میکرد و نمیخواستم کوک بدونه ولی بعدش نتونستم تحمل کنم داشتم میرفتم بالا که افتادم رو زمین
ا/ت : عاییی . اشک از چشمام میامد
(ویو کوک)
سریع رفتم سمت ا/ت و براید بغلش کردم و بردم بالا و گذاشتمش رو تخت که از درد چشماش و بهم فشار میداد و پیچ میخورد و دستش رو شکمش بود و گریه و ناله میکرد
کوک:...
شرط برای پارت بعد
۱۰ تا کامنت 🌹
۱۰ لایک ❤
- ۳۲.۵k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط