یابنالحسن امسال هم تمام شد اما من آدم نشدم یا مقلب
یابنالحسن! امسال هم تمام شد، امّا من آدم نشدم. یا مقلّب القلوب و الابصار، یا مدبّر اللّیل و النّهار، یا محوّل الحول و الاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال، چقدر این را گفتم، امّا من که حالم همان حال است. چه موقع بناست من درست شوم؟! یک چیز را هم دائم میگویم: اگر بخواهی به من واگذار کنی، من بدتر میشوم. برای همین است که میگویم: یا محوّل الحول و الاحوال، یعنی من که نمیتوانم، تو میتوانی، پس حوّل حالنا الی احسن الحال، آقا جان، امام زمان، حوّل! من را به حال خودم رها نکن، من خودم نمیتوانم، من آدم نمیشوم.
من درست نمیشوم. نکند مأیوس شوم و دیگر بروم. مگر نفرمودید: یأس از اعظم گناهان کبیره است، قربانت بروم، من را دچار این گناه کبیره دیگر نکن، دستم را بگیر تا یأس در من نیاید.
آقا جان! هر شب میگویم: به حقّ مادرت دستم را بگیر. آقا جان! ما که نفهمیدیم، امّا بزرگان گفتند (البته گاهی یک چیزی در وجودم اتّفاق میافتد میفهمم که اثر همان است): کلید ورود به قلب شما، مادرتان نرجس خاتون است، من هم که توسّل میگیرم و فاتحه میخوانم، امّا نگذار لحظهای باشد.
آقا، من چه امیدها داشتم، امیدم این بود که یک روز سرباز شما شوم. نه این که هنوز در این گناهان، غوطه بخورم. آقا جان من که میدانم کسی که در گناه باشد، نمیتواند سربازت باشد. آقا جان، به حقّ مادرت دستم را بگیر.
آقا جان، من خرابم، میدانم، من بیچارهام، میدانم، من نتوانستم کنترل نفس و فکر کنم، میدانم، امّا آقا جان من این همه آمدم و یابنالحسن گفتم، نگذار طوری شود که دیگران، فردای قیامت به من بخندند که چه شد، تو هم که این همه یابنالحسن میگفتی با ما هستی! برای خودت بد است.
آقا جان! میخواهم خیلی عامیانه بگویم، یک کاری نکن به مادرت نرجس خاتون، شکایت شما را کنیم. بگوییم: مادر خوبیها، این همه برای تو فاتحه خواندم، به پسرت بگو: دست من را بگیرد. چرا پسرت دست من را نگرفته و من را از گناه بیرون نیاورده؟! چرا من آدم نشدم؟! آقا جان، دستم را بگیر.
آقا جان، یک کاری نکن به عمه جانت، زینب، گله کنم. بگویم: ای چادر سوخته، ای زمین خورده، ای تازیانه خورده - میدانم ناراحت میشوی از این جمله، یا من را درست کن یا تا درست نکنی میگویم، میگویم: - ای معجر از سر کشیده شده! ای زینب!
آقا جان! دیگر بس باشد، دستم را بگیر، آقا جان، اگر دستم را نگیری، کار را بدتر میکنم و جلوتر میروم و میگویم: به حقّ آن لحظهای که خون از سینهی مادرت میچکید ... یابنالحسن! آقا جان! به حقّ آن موقعی که صورت مادرت سرخ شد ... . آقا! یا قبض روحم کن، یا درستم کن. به حقّ آن مادری که وقتی امیرالمؤمنین غسل میدادند، یک موقع سرشان را به دیوار بزنند و های های گریه کنند، چه کردند با این پهلو و بازو! ... یابنالحسن!
«یا وَصِیَّ الْحَسَنِ وَالْخَلَفَ الْحُجَّهَ اَیُّهَا الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِیُّ یَا بْنَ رَسُولِ اللّه یَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَی اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاکَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا یَاوَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَاللّه»
✍️
من درست نمیشوم. نکند مأیوس شوم و دیگر بروم. مگر نفرمودید: یأس از اعظم گناهان کبیره است، قربانت بروم، من را دچار این گناه کبیره دیگر نکن، دستم را بگیر تا یأس در من نیاید.
آقا جان! هر شب میگویم: به حقّ مادرت دستم را بگیر. آقا جان! ما که نفهمیدیم، امّا بزرگان گفتند (البته گاهی یک چیزی در وجودم اتّفاق میافتد میفهمم که اثر همان است): کلید ورود به قلب شما، مادرتان نرجس خاتون است، من هم که توسّل میگیرم و فاتحه میخوانم، امّا نگذار لحظهای باشد.
آقا، من چه امیدها داشتم، امیدم این بود که یک روز سرباز شما شوم. نه این که هنوز در این گناهان، غوطه بخورم. آقا جان من که میدانم کسی که در گناه باشد، نمیتواند سربازت باشد. آقا جان، به حقّ مادرت دستم را بگیر.
آقا جان، من خرابم، میدانم، من بیچارهام، میدانم، من نتوانستم کنترل نفس و فکر کنم، میدانم، امّا آقا جان من این همه آمدم و یابنالحسن گفتم، نگذار طوری شود که دیگران، فردای قیامت به من بخندند که چه شد، تو هم که این همه یابنالحسن میگفتی با ما هستی! برای خودت بد است.
آقا جان! میخواهم خیلی عامیانه بگویم، یک کاری نکن به مادرت نرجس خاتون، شکایت شما را کنیم. بگوییم: مادر خوبیها، این همه برای تو فاتحه خواندم، به پسرت بگو: دست من را بگیرد. چرا پسرت دست من را نگرفته و من را از گناه بیرون نیاورده؟! چرا من آدم نشدم؟! آقا جان، دستم را بگیر.
آقا جان، یک کاری نکن به عمه جانت، زینب، گله کنم. بگویم: ای چادر سوخته، ای زمین خورده، ای تازیانه خورده - میدانم ناراحت میشوی از این جمله، یا من را درست کن یا تا درست نکنی میگویم، میگویم: - ای معجر از سر کشیده شده! ای زینب!
آقا جان! دیگر بس باشد، دستم را بگیر، آقا جان، اگر دستم را نگیری، کار را بدتر میکنم و جلوتر میروم و میگویم: به حقّ آن لحظهای که خون از سینهی مادرت میچکید ... یابنالحسن! آقا جان! به حقّ آن موقعی که صورت مادرت سرخ شد ... . آقا! یا قبض روحم کن، یا درستم کن. به حقّ آن مادری که وقتی امیرالمؤمنین غسل میدادند، یک موقع سرشان را به دیوار بزنند و های های گریه کنند، چه کردند با این پهلو و بازو! ... یابنالحسن!
«یا وَصِیَّ الْحَسَنِ وَالْخَلَفَ الْحُجَّهَ اَیُّهَا الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِیُّ یَا بْنَ رَسُولِ اللّه یَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَی اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاکَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا یَاوَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَاللّه»
✍️
- ۲.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط