*شیرین*

*شیرین*
.........
خسته بودم یه جورایی رفتار پریوش ناراحتم می کرد دوست داشتم برگردم خونه خودم سفر کیش اصلا دوست نداشتم وسایل بچه هارو جمع می کردم که پریوش اومد داخل متعجب نگام کرد وگفت : جایی میری شیرین
- اره
پریوش متعجب گفت : کجا
- خونمون
پریوش : خونتون ؟! خونه تو اینجاست ...نمیگی من دق می کنم
- شما فقط حرف اونو می زنید
پریوش : اون بچه امه شیرین بعد این همه سال پیداش کردم براش مادری نکردم اونم که دیگه نمیاد اینجا من میرن دیدنش
- خوب بگید بیاد اینجا من میرم
پریوش : شوخی می کنی شیرین
- نه
پریوش : خوب چرا
- اینجا راحت نیستم
پریوش : بردیا ونازگل نوه های منن
- هر روز بیاین پیششون
پریوش : مردم چی میگن شیرین
- مردم تا حالا چیزی نگفتن الانم نمیگن من برای مردم زندگی نمی کنم
پریوش : شیرین تو رو به خاک بردیا نرو
- من اینجا خفه ام ...خستم ...
نشستم لبه ای تخت گریه می کردم اونم حق داشت ولی برام سخت بود خودمم نمی دونستم چمه
کیفمو برداشتم وزدم بیرون الان فقط یه چیز آرومم می کرد


گل ها رو پر پر می کردم رو سنگ سردمزارش انقدر گریه کردم حال نداشتم سرم گذاشتم رو سنگ تو اون سرما بازم سردی سنگ آرومم کرد بدنم سبک شده بود چشام رفت رو هم
دیدگاه ها (۱)

*امیر*.......هر پنج شنبه عصر می رفتم سر مزار بردیا امروز یکم...

نفس ساکت شد بعد آروم گفت : امیری- اره امیرم .می تونی بیای بی...

*نفس*............شهر زیر زمینی کاریز برامون جالب بود مخصوصا ...

*شیرین*یکی آروم تکونم می داد خیلی خسته بودم دلم می خواست بخو...

لینا: چی من کجاممیسی: بیمارستان مامان دکتر گفت مسموم شدیجیمی...

ادامه پارت 43آنا : چی شده بانوی من؟  بلند تر گریه کردم و گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط