*راز دل*
*راز دل*
کیهان :
چشام به سختی باز کردم ساعتو نگاه کردم مجبوربودم برم شرکت باید نقشه رو برای پروژه تهویل می دادم ولی خواب داشت دیونه ام می کرد رومو برگردوندم ماه وش رو نگاه کردم لبخند نشست رو لبام لحاف رو کشیدم روش وآروم پیشونیشو بوسیدم از تخت اومدم پایین پرده ها رو بستم تا راحت بخوابه یه دوش گرفتم لباس پوشیدم ورفتم پایین مستانه با دیدنم لبخندی زد وگفت : میرید سر کار
- اره یه قهوه میدی
لبخند رو لباش پراز شیطنت بود صبحانه ام رو خوردم قهوه هم آماده شد
- مستانه آماده شو من می برمت
مستانه : کیفمو بیارم وبیام
بانو اومد وگفت : چرا قهوه می خوری پسرم
- سرم دردمی کنه
بلند شدم وگفتم : ماه وش اتاق منه لطفا بیدارش نکنید
بانو : باشه پسرم مواظب خودت باش
- شما هم همینطور دوباره نگم مواظبش باشید
بانو لبخندی زد وگفت : مواظبم
مستانه اومد رفتیم بیرون نشستم می خواست عقب بنشینه در جلو رو براش باز کردم اومد نشست از خونه که اومدم بیرون برگشتم نگاش کردم نمی دونم چرا انقدر از من می ترسید
- مستانه
مستانه : بله آقا کیهان
- تو از من می ترسی
سرشو انداخت پایین وگفت : چی بگم
- منو مثله داداشت بدون شاید یه روز رفتارم زشت بود وبد تو ببخش
لبخندی زد وگفت : پدر که نداشتیم حالا شما برادریتون رو ثابت کردید
- منو مثله برادرت بدون ...مستانه می خواستم یه چیزی بگم
نگام کرد وگفت : چی
- پویا از تو خوشش اومده قراره بیاد خواستگاری . فردا شب میان
مستانه متحیرنگام می کرد
- چی شد فکر کردم یکم اطلاع داشته باشی
مستانه : نه
- می خوای بگم نیان
مستانه : من لایق آقا پویا نیستم
بهش اخم کردم وگفتم : چرا این حرفو می زنی ؟!
مستانه : می دونید که چرا مطمئنم اون بفهمه نگامم نمی کنه
- می دونه .با این حال بازم دوست داره
ساکت وسر به زیر با انگشتای دستش بازی می کرد رسوندمش محل کارش ورفتم سر پروژه چقدر چشام می سوخت عینکمو زدم ونمی دونم چطور اون دوساعت رو گذروندم
کیهان :
چشام به سختی باز کردم ساعتو نگاه کردم مجبوربودم برم شرکت باید نقشه رو برای پروژه تهویل می دادم ولی خواب داشت دیونه ام می کرد رومو برگردوندم ماه وش رو نگاه کردم لبخند نشست رو لبام لحاف رو کشیدم روش وآروم پیشونیشو بوسیدم از تخت اومدم پایین پرده ها رو بستم تا راحت بخوابه یه دوش گرفتم لباس پوشیدم ورفتم پایین مستانه با دیدنم لبخندی زد وگفت : میرید سر کار
- اره یه قهوه میدی
لبخند رو لباش پراز شیطنت بود صبحانه ام رو خوردم قهوه هم آماده شد
- مستانه آماده شو من می برمت
مستانه : کیفمو بیارم وبیام
بانو اومد وگفت : چرا قهوه می خوری پسرم
- سرم دردمی کنه
بلند شدم وگفتم : ماه وش اتاق منه لطفا بیدارش نکنید
بانو : باشه پسرم مواظب خودت باش
- شما هم همینطور دوباره نگم مواظبش باشید
بانو لبخندی زد وگفت : مواظبم
مستانه اومد رفتیم بیرون نشستم می خواست عقب بنشینه در جلو رو براش باز کردم اومد نشست از خونه که اومدم بیرون برگشتم نگاش کردم نمی دونم چرا انقدر از من می ترسید
- مستانه
مستانه : بله آقا کیهان
- تو از من می ترسی
سرشو انداخت پایین وگفت : چی بگم
- منو مثله داداشت بدون شاید یه روز رفتارم زشت بود وبد تو ببخش
لبخندی زد وگفت : پدر که نداشتیم حالا شما برادریتون رو ثابت کردید
- منو مثله برادرت بدون ...مستانه می خواستم یه چیزی بگم
نگام کرد وگفت : چی
- پویا از تو خوشش اومده قراره بیاد خواستگاری . فردا شب میان
مستانه متحیرنگام می کرد
- چی شد فکر کردم یکم اطلاع داشته باشی
مستانه : نه
- می خوای بگم نیان
مستانه : من لایق آقا پویا نیستم
بهش اخم کردم وگفتم : چرا این حرفو می زنی ؟!
مستانه : می دونید که چرا مطمئنم اون بفهمه نگامم نمی کنه
- می دونه .با این حال بازم دوست داره
ساکت وسر به زیر با انگشتای دستش بازی می کرد رسوندمش محل کارش ورفتم سر پروژه چقدر چشام می سوخت عینکمو زدم ونمی دونم چطور اون دوساعت رو گذروندم
- ۱۷.۸k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط