رمان مافیاهای جذاب من فصل
رمان مافیاهای جذاب من ✸ فصل ۲
# پارت ۷
ویو ا.ت : گوشی رو قط کردم هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ساعت ۳ شب بود که من هنوز بیدار بودم چون حوصلم سر رفته بود زنگ زدم پایگاه ببینم امشب میتونم کسی رو بکشم یا نه ؟
☆ مکالمه
ا.ت : الو پایگاه ؟
ناشناس ( اسم پیدا نکردم ) : بله خانم رئیس ؟؟
ا.ت : کسی هس امشب باید بمیره ؟؟
ناشناس : بله شخصی به اسم پارک یون جون وو باید همین امشب کشته شه
ا.ت : مشخصات رو واسم بفرس
ناشناس : چشم خانم
ویو ا.ت : یکی از بچه های پایگاه برام مشخصات اون مرتیکه رو واسم فرستاد اون عوضی بچههای کوچیک رو میکشت با اجزای بدنشون رو پول در میآورد .....
سریع رفتم سراغ کمدم و یه لباس سیاه رنگ باز با یه کفشهای پاشنه بلند قرمز پوشیدم و دو تا خنجر ۴۵ سانتی که از طلا بودن رو برداشتم و رفتم بالای ساختمون و خب از رو ساختمونا میپریدم بعد ۱۵ دیقه به اون محل رسیدم جلو که دوتا بادیگارد اومدن جلوم میدونستم باید بکشمشون انگار مهمونی داشتن مهمونی خلافکارا هه
بادیگارد : میبخشین کارت دعوت دارین ؟؟
ا.ت : برای اومدن باید اجازه میدادن ؟
بادیگارد : پس اجازهی ورود ندارین
ا.ت : بیخیال کوتا بیا شنیدم تو این مهمونی یه دو سه تا عوضی هستش که باید بکشمش اجازه میدی ؟؟ ( نگاه خیلی خیلی وحشتناک)
بادیگار : چی ؟ منظورت چ...
ا.ت : ( خنجر رو تو شکم بادیگارد کرد ) او ... ببخشید حرف زدنت خیلی رو مخ بود ( پوزخند )
ویو ا.ت : هر کدومشون میومد جلوم جونشو میگرفتم باید میمردن وارد سالن شدم و گفتم
ا.ت : میبخشید ... پارک یون جون وو اینجان ؟
جون وو : من هستم امرت ؟؟
ا.ت : آهاااا پس اون عوضی تویی ؟؟
جون وو : چییی ؟
ا.ت : همین که شنیدی نمیخوام دوباره تکرار کنم ( کیوت )
جون وو : تو کی هستی ؟؟
ا.ت : کسی که جونت رو میخواد بگیره ( پوزخند )
ویو ا.ت : بعد گفتن حرفم سمتش حمله کردم و خنبر رو رو قلبش فرو کردم و تا شکمش پایین کشیدم هه بیچاره دل و رودش از جاش در اومد بقیشون بهم حمله کردن ۱۰ دیقه طول نکشید که همشونو بدون هیچی ردی کشتم حال داد ولی یکم خراش برداشتم به سمت خونه حرکت کردم و رو تخت دراز کشیدم و خوابم برد
☆ پرش زمانی به فردا ساعت ۶
ویو ا.ت : سریع با شوق و اشتیاق از خواب پاشدم و رفتم سرویس بهداشتی و کارای لازم رو انجام دادم سریع لباس فرمم رو پوشیدم خیلی خوب بود یه تاب سفید و یه دامن سیاه خیلی خوشگل .... سوار ماشین شدم و رفتم دنبال فیلیکس باید ساعت ۸ اونجا بودیم ول خب الان ساعت ۷ پس وقت دارم رسیدم خونهی فیلیکس اومد سوار شد رفتیم مدرسه وقتی رسیدیم کل دخترا دور یه پسری جمع شده بودن رفتم جلو که با دیدن اون پسر شکه شدم ....
( نویسنده : اگه خوشتون اومد دنبالم کنین و مرسی که لایک میکنین تا پارتای بعد بای ✨️)
# پارت ۷
ویو ا.ت : گوشی رو قط کردم هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ساعت ۳ شب بود که من هنوز بیدار بودم چون حوصلم سر رفته بود زنگ زدم پایگاه ببینم امشب میتونم کسی رو بکشم یا نه ؟
☆ مکالمه
ا.ت : الو پایگاه ؟
ناشناس ( اسم پیدا نکردم ) : بله خانم رئیس ؟؟
ا.ت : کسی هس امشب باید بمیره ؟؟
ناشناس : بله شخصی به اسم پارک یون جون وو باید همین امشب کشته شه
ا.ت : مشخصات رو واسم بفرس
ناشناس : چشم خانم
ویو ا.ت : یکی از بچه های پایگاه برام مشخصات اون مرتیکه رو واسم فرستاد اون عوضی بچههای کوچیک رو میکشت با اجزای بدنشون رو پول در میآورد .....
سریع رفتم سراغ کمدم و یه لباس سیاه رنگ باز با یه کفشهای پاشنه بلند قرمز پوشیدم و دو تا خنجر ۴۵ سانتی که از طلا بودن رو برداشتم و رفتم بالای ساختمون و خب از رو ساختمونا میپریدم بعد ۱۵ دیقه به اون محل رسیدم جلو که دوتا بادیگارد اومدن جلوم میدونستم باید بکشمشون انگار مهمونی داشتن مهمونی خلافکارا هه
بادیگارد : میبخشین کارت دعوت دارین ؟؟
ا.ت : برای اومدن باید اجازه میدادن ؟
بادیگارد : پس اجازهی ورود ندارین
ا.ت : بیخیال کوتا بیا شنیدم تو این مهمونی یه دو سه تا عوضی هستش که باید بکشمش اجازه میدی ؟؟ ( نگاه خیلی خیلی وحشتناک)
بادیگار : چی ؟ منظورت چ...
ا.ت : ( خنجر رو تو شکم بادیگارد کرد ) او ... ببخشید حرف زدنت خیلی رو مخ بود ( پوزخند )
ویو ا.ت : هر کدومشون میومد جلوم جونشو میگرفتم باید میمردن وارد سالن شدم و گفتم
ا.ت : میبخشید ... پارک یون جون وو اینجان ؟
جون وو : من هستم امرت ؟؟
ا.ت : آهاااا پس اون عوضی تویی ؟؟
جون وو : چییی ؟
ا.ت : همین که شنیدی نمیخوام دوباره تکرار کنم ( کیوت )
جون وو : تو کی هستی ؟؟
ا.ت : کسی که جونت رو میخواد بگیره ( پوزخند )
ویو ا.ت : بعد گفتن حرفم سمتش حمله کردم و خنبر رو رو قلبش فرو کردم و تا شکمش پایین کشیدم هه بیچاره دل و رودش از جاش در اومد بقیشون بهم حمله کردن ۱۰ دیقه طول نکشید که همشونو بدون هیچی ردی کشتم حال داد ولی یکم خراش برداشتم به سمت خونه حرکت کردم و رو تخت دراز کشیدم و خوابم برد
☆ پرش زمانی به فردا ساعت ۶
ویو ا.ت : سریع با شوق و اشتیاق از خواب پاشدم و رفتم سرویس بهداشتی و کارای لازم رو انجام دادم سریع لباس فرمم رو پوشیدم خیلی خوب بود یه تاب سفید و یه دامن سیاه خیلی خوشگل .... سوار ماشین شدم و رفتم دنبال فیلیکس باید ساعت ۸ اونجا بودیم ول خب الان ساعت ۷ پس وقت دارم رسیدم خونهی فیلیکس اومد سوار شد رفتیم مدرسه وقتی رسیدیم کل دخترا دور یه پسری جمع شده بودن رفتم جلو که با دیدن اون پسر شکه شدم ....
( نویسنده : اگه خوشتون اومد دنبالم کنین و مرسی که لایک میکنین تا پارتای بعد بای ✨️)
- ۵.۲k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط