دل می‌بریّ و روی نهان می‌کنی چرا؟

دل می‌بریّ و روی نهان می‌کنی چرا؟
خود می‌کُشی مرا و فغان می‌کنی چرا؟
بر تیر غمزه‌ات، دل و جان هر دو راست میل
تیری دریغ از این دل و جان می‌کنی چرا؟
گر در خیال مرهم دل‌های خسته‌ای
پس تارِ طُرّه مشک‌فشان می‌کنی چرا؟
تا چند روی خویش نشان می‌دهی به خلق؟
راز مرا ز پرده روان می‌کنی چرا؟
دیدگاه ها (۱۱)

چو ابر خسته می آیی ره خورشید میبندینه قهری مثل دشمن ها، نه م...

روبرویِ تو من آن چلچله ی حیرانمکه غزلواره ی چشمان تورا میخوا...

در دلــم عــشــق تــو مــے مــانــد و مــن مــے مــیــرمــعـ...

نوشتم از تو، دیدم قلب دیوانکند از رنج و محنت،داد وافغانقلم چ...

بسم الله الرحمن الرحیم بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه می‌کنی...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط