🖤 مافیای من
🖤 مافیای من
قسمت چهارم | ماشین مشکی
ات روی صندلی نشست و کمربندش را بست.
جونگکوک هم کنار او نشست.
راننده از آینه نگاهی به آنها انداخت.
— حرکت کنیم، آقای جئون؟
— آره.
ماشین آرام از جلوی شرکت دور شد.
ات هر چند ثانیه یکبار به ماشین مشکی پشت سرشان نگاه میکرد.
— هنوز دنبالمونه.
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— میدونم.
— شما همیشه اینقدر خونسردید؟
— بله.
ات پوفی کرد.
— خیلی روی اعصابی.
راننده برای لحظهای لبخند زد، اما وقتی نگاه جونگکوک را در آینه دید، سریع جدی شد.
چند دقیقه بعد ماشین وارد خیابانهای خلوتتری شد.
ات متوجه شد ماشین مشکی همچنان فاصلهاش را حفظ کرده.
— چرا پلیس رو خبر نمیکنیم؟
جونگکوک گفت:
— چون هنوز نمیدونیم دنبال چه چیزی هستن.
— ولی این کار خطرناکه.
— برای همین باید بفهمیم.
ات اخم کرد.
— شما خیلی راحت دربارهی خطر حرف میزنید.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— چون بهش عادت کردم.
ات چیزی نگفت.
لحن جونگکوک برای اولین بار کمی متفاوت بود.
نه سرد.
نه عصبانی.
فقط... خسته.
اما قبل از اینکه ات بتواند چیزی بپرسد، تلفن جونگکوک زنگ خورد.
— بگو.
صدای مردی از پشت خط آمد.
جونگکوک چند ثانیه گوش داد.
بعد صورتش کاملاً جدی شد.
— مطمئنی؟
مکث.
— اسمش رو بگو.
چند ثانیه بعد تماس قطع شد.
ات پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک جواب نداد.
— آقای جئون؟
— اون ماشین برای تو نیست.
ات با تعجب گفت:
— پس برای کیه؟
جونگکوک به خیابان روبهرو خیره شد.
— برای من.
ات خشکش زد.
— چی؟
جونگکوک ادامه داد:
— چند روزه یکی دنبالمه.
ات آرام گفت:
— پس چرا از اول نگفتید؟
— چون نمیخواستم وارد این ماجرا بشی.
ات با اعتراض گفت:
— ولی الان که شدم!
جونگکوک چیزی نگفت.
ماشین ناگهان پیچید.
ماشین مشکی هم پیچید.
راننده سرعت را کمی بیشتر کرد.
ات با نگرانی به عقب نگاه کرد.
— هنوز دنبالمونه...
جونگکوک تلفنش را برداشت.
— مسیر رو عوض کن.
راننده فوراً گفت:
— بله.
بعد از چند دقیقه، ماشین جلوی یک ساختمان اداری قدیمی توقف کرد.
ات با تعجب پرسید:
— اینجا کجاست؟
جونگکوک پیاده شد.
— جایی که باید یک جواب بگیرم.
ات هم پیاده شد.
— منم میام.
جونگکوک برگشت.
— نه.
— چرا؟
— چون این موضوع به تو مربوط نیست.
ات با جدیت گفت:
— از لحظهای که اون ماشین دنبالمون افتاد، دیگه مربوط به منم هست.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— پنج دقیقه.
ات لبخند زد.
— قبوله.
آنها وارد ساختمان شدند.
ات نمیدانست پشت درهای این ساختمان چه چیزی منتظرشان است.
اما وقتی در باز شد، چند مرد که داخل اتاق بودند، به محض دیدن جونگکوک از جا بلند شدند.
یکی از آنها با ترس گفت:
— رئیس...
ات ایستاد.
نگاهش را به جونگکوک دوخت.
— رئیس؟
جونگکوک برای اولین بار فهمید دیگر نمیتواند حقیقت را از او پنهان کند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، یکی از مردها جلو آمد و پوشهای روی میز گذاشت.
— ما فهمیدیم چه کسی اطلاعات شرکت رو میفروشه.
جونگکوک پوشه را برداشت.
ات آرام پرسید:
— چه کسی؟
مرد به ات نگاه کرد.
و گفت:
— یکی از کارکنان شرکت.
حمایت بشهههههه🥹
دستم شکست سر ایننننننن🎀
قسمت چهارم | ماشین مشکی
ات روی صندلی نشست و کمربندش را بست.
جونگکوک هم کنار او نشست.
راننده از آینه نگاهی به آنها انداخت.
— حرکت کنیم، آقای جئون؟
— آره.
ماشین آرام از جلوی شرکت دور شد.
ات هر چند ثانیه یکبار به ماشین مشکی پشت سرشان نگاه میکرد.
— هنوز دنبالمونه.
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— میدونم.
— شما همیشه اینقدر خونسردید؟
— بله.
ات پوفی کرد.
— خیلی روی اعصابی.
راننده برای لحظهای لبخند زد، اما وقتی نگاه جونگکوک را در آینه دید، سریع جدی شد.
چند دقیقه بعد ماشین وارد خیابانهای خلوتتری شد.
ات متوجه شد ماشین مشکی همچنان فاصلهاش را حفظ کرده.
— چرا پلیس رو خبر نمیکنیم؟
جونگکوک گفت:
— چون هنوز نمیدونیم دنبال چه چیزی هستن.
— ولی این کار خطرناکه.
— برای همین باید بفهمیم.
ات اخم کرد.
— شما خیلی راحت دربارهی خطر حرف میزنید.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— چون بهش عادت کردم.
ات چیزی نگفت.
لحن جونگکوک برای اولین بار کمی متفاوت بود.
نه سرد.
نه عصبانی.
فقط... خسته.
اما قبل از اینکه ات بتواند چیزی بپرسد، تلفن جونگکوک زنگ خورد.
— بگو.
صدای مردی از پشت خط آمد.
جونگکوک چند ثانیه گوش داد.
بعد صورتش کاملاً جدی شد.
— مطمئنی؟
مکث.
— اسمش رو بگو.
چند ثانیه بعد تماس قطع شد.
ات پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک جواب نداد.
— آقای جئون؟
— اون ماشین برای تو نیست.
ات با تعجب گفت:
— پس برای کیه؟
جونگکوک به خیابان روبهرو خیره شد.
— برای من.
ات خشکش زد.
— چی؟
جونگکوک ادامه داد:
— چند روزه یکی دنبالمه.
ات آرام گفت:
— پس چرا از اول نگفتید؟
— چون نمیخواستم وارد این ماجرا بشی.
ات با اعتراض گفت:
— ولی الان که شدم!
جونگکوک چیزی نگفت.
ماشین ناگهان پیچید.
ماشین مشکی هم پیچید.
راننده سرعت را کمی بیشتر کرد.
ات با نگرانی به عقب نگاه کرد.
— هنوز دنبالمونه...
جونگکوک تلفنش را برداشت.
— مسیر رو عوض کن.
راننده فوراً گفت:
— بله.
بعد از چند دقیقه، ماشین جلوی یک ساختمان اداری قدیمی توقف کرد.
ات با تعجب پرسید:
— اینجا کجاست؟
جونگکوک پیاده شد.
— جایی که باید یک جواب بگیرم.
ات هم پیاده شد.
— منم میام.
جونگکوک برگشت.
— نه.
— چرا؟
— چون این موضوع به تو مربوط نیست.
ات با جدیت گفت:
— از لحظهای که اون ماشین دنبالمون افتاد، دیگه مربوط به منم هست.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— پنج دقیقه.
ات لبخند زد.
— قبوله.
آنها وارد ساختمان شدند.
ات نمیدانست پشت درهای این ساختمان چه چیزی منتظرشان است.
اما وقتی در باز شد، چند مرد که داخل اتاق بودند، به محض دیدن جونگکوک از جا بلند شدند.
یکی از آنها با ترس گفت:
— رئیس...
ات ایستاد.
نگاهش را به جونگکوک دوخت.
— رئیس؟
جونگکوک برای اولین بار فهمید دیگر نمیتواند حقیقت را از او پنهان کند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، یکی از مردها جلو آمد و پوشهای روی میز گذاشت.
— ما فهمیدیم چه کسی اطلاعات شرکت رو میفروشه.
جونگکوک پوشه را برداشت.
ات آرام پرسید:
— چه کسی؟
مرد به ات نگاه کرد.
و گفت:
— یکی از کارکنان شرکت.
حمایت بشهههههه🥹
دستم شکست سر ایننننننن🎀
- ۴۹۴
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط