خوب بایه دوپارتی در خدمتیم😁
خوب بایه دوپارتی در خدمتیم😁
[وقتی دازای سعی بر این داره که خودکشی کنه ولی تو چویا جلشو میگرین<شما اینجا به عنوان دوست دازای و چویا هستین>]
امروز با چویا به ما موریت رفتیم . ماموریت خوبی بود ما توی راه برگشت چون وقت اضافه آوردیم بستی خوردیم خلییی حال داد بعدش چویا با موهبتی که داشت منو وخودش برد توی ارتفاع زیاد به قدری که کل شهر زیر پامون بود
و الان من و چویا جلوی در دفتر اتاق موری سان بودیم تا گزارش مربوط به ما موریت بهش بدیم
چویا در زد و ما بعد از گرفتن اجازه توسط موری سان وارد اتاق شدیم مدارک تحویل دادیم تقریبا یه نیم ساعت داشتیم گزارش میدادیم بلاخره تموم شد و از اتاق اومدیم بیرون
ا.ت= آخيش بلاخره تموم شد چویا بیا بریم دازای پیدا کنیم ندیدمش خلییی وقته
چویا=چی کار به اون دراز داری؟
ا.ت = خوب دلم براش تنگ شده و نگرانشم خودت خوب میدونی وقتی که تنها دست به چه کار هایی میزنه
چویا= ولی من به قولم عمل کردم
ا.ت =میدونم
(اینجا شما قبل از این ماموریت یه ما موریت داشتین که یه هفته توی مافیا بندر نبودین و دازای دست چویا سپردین که خودکشی نکنه اگه هم کرد جلوشو بگیرین )
چویا= خلی خوب باشه
یه مرسی به چویا گفتم باهم به سمت اتاق دازای حرکت کردیم رسیدیم به بخش اتاق های استراحت در اتاق دازای زدم ولی جوابی نشنیدم
ا.ت=دازای منم میشه در اتاق باز کنی
ولی هنوزم جوابی نگرفتی پس نگران رو به چویا کردی =مگه نگفتی اینجاعه
چویا=قبل از اینکه بریم ماموریت توی اتاقش بود بهش سر زدم حالا احتمالا یه جایی توی ساختمان
باشه ایی گفتم ولی هنوز نگران دازای بودم دلم براش شور میزد
کل ساختمون گشتیم ولی اثری از دازای پیدا نکردیم
چویا= خوب فکر کنم مرده
یه پس کله ایی بهش زدم=چویا دیگه این حرف نگو
چویا=چیه خو ا.ت تو نمیتونی جلوی خواستش بگیری وقتی یه چیزی انقد میخواد خوب بزار بمیره
توی شک بدی رفتم درسته دازای بیش از هرچیز عاشق خودکشی بود شاید حق با چویا باشه ولی ... من.. دوستش دارم نمیتونم بزارم بمیره
بدون هیچ حرفی با تمام سرعتم به تنها جایی که الان تنها امیدم بود راه افتادم اشکام که روی صورتم میریختن دیدم تار کردن چند بار توی مسیر نزدیک بود بیوفتم زمین ولی خوب باز دویدم وبالاخره رسیدم
لحظه غروب خورشید بود دازای رو پل مورد علاقش وایساده بود و مطمعن داشت به این فکر میکرد که الان خودشه توی رودخونه زیر پل بندازه موهای قهوه ای رنگش توی باد تکون میخوردن
و یک لحظه دازای خودشو پرت کرد داخل آب
بدو لحظهای تزدید خودمو داخل آب پرت کردم جریان رودخونه زیاد نبود بخاطر همین به دازای رسیدم چشاشو بسته بود و آماده مرگ بود گرفتمش و به سمت خشکی شنا کردم
نفس و نفس میزدم نگا به دازای کردم اون نوشته بود و با چشای گرد شدش داشت به من زل می زد
با این اطمینان که حاش خوبه پخش زمین شدم
دازای = بی خیال ا.ت چان داشتم تجربه عالی........... که صورت دازای به سمت چپ خم شد .
اره من بهش سلی زدم دستام می سوخت گریه میکردم
ا.ت= ببین من وچویا اندازه زندگی تو فلاکت باری کشیدیم ولی.................
کامنت 💌
لایک❤️
فالو 🩵
فراموش نشه 💞
[وقتی دازای سعی بر این داره که خودکشی کنه ولی تو چویا جلشو میگرین<شما اینجا به عنوان دوست دازای و چویا هستین>]
امروز با چویا به ما موریت رفتیم . ماموریت خوبی بود ما توی راه برگشت چون وقت اضافه آوردیم بستی خوردیم خلییی حال داد بعدش چویا با موهبتی که داشت منو وخودش برد توی ارتفاع زیاد به قدری که کل شهر زیر پامون بود
و الان من و چویا جلوی در دفتر اتاق موری سان بودیم تا گزارش مربوط به ما موریت بهش بدیم
چویا در زد و ما بعد از گرفتن اجازه توسط موری سان وارد اتاق شدیم مدارک تحویل دادیم تقریبا یه نیم ساعت داشتیم گزارش میدادیم بلاخره تموم شد و از اتاق اومدیم بیرون
ا.ت= آخيش بلاخره تموم شد چویا بیا بریم دازای پیدا کنیم ندیدمش خلییی وقته
چویا=چی کار به اون دراز داری؟
ا.ت = خوب دلم براش تنگ شده و نگرانشم خودت خوب میدونی وقتی که تنها دست به چه کار هایی میزنه
چویا= ولی من به قولم عمل کردم
ا.ت =میدونم
(اینجا شما قبل از این ماموریت یه ما موریت داشتین که یه هفته توی مافیا بندر نبودین و دازای دست چویا سپردین که خودکشی نکنه اگه هم کرد جلوشو بگیرین )
چویا= خلی خوب باشه
یه مرسی به چویا گفتم باهم به سمت اتاق دازای حرکت کردیم رسیدیم به بخش اتاق های استراحت در اتاق دازای زدم ولی جوابی نشنیدم
ا.ت=دازای منم میشه در اتاق باز کنی
ولی هنوزم جوابی نگرفتی پس نگران رو به چویا کردی =مگه نگفتی اینجاعه
چویا=قبل از اینکه بریم ماموریت توی اتاقش بود بهش سر زدم حالا احتمالا یه جایی توی ساختمان
باشه ایی گفتم ولی هنوز نگران دازای بودم دلم براش شور میزد
کل ساختمون گشتیم ولی اثری از دازای پیدا نکردیم
چویا= خوب فکر کنم مرده
یه پس کله ایی بهش زدم=چویا دیگه این حرف نگو
چویا=چیه خو ا.ت تو نمیتونی جلوی خواستش بگیری وقتی یه چیزی انقد میخواد خوب بزار بمیره
توی شک بدی رفتم درسته دازای بیش از هرچیز عاشق خودکشی بود شاید حق با چویا باشه ولی ... من.. دوستش دارم نمیتونم بزارم بمیره
بدون هیچ حرفی با تمام سرعتم به تنها جایی که الان تنها امیدم بود راه افتادم اشکام که روی صورتم میریختن دیدم تار کردن چند بار توی مسیر نزدیک بود بیوفتم زمین ولی خوب باز دویدم وبالاخره رسیدم
لحظه غروب خورشید بود دازای رو پل مورد علاقش وایساده بود و مطمعن داشت به این فکر میکرد که الان خودشه توی رودخونه زیر پل بندازه موهای قهوه ای رنگش توی باد تکون میخوردن
و یک لحظه دازای خودشو پرت کرد داخل آب
بدو لحظهای تزدید خودمو داخل آب پرت کردم جریان رودخونه زیاد نبود بخاطر همین به دازای رسیدم چشاشو بسته بود و آماده مرگ بود گرفتمش و به سمت خشکی شنا کردم
نفس و نفس میزدم نگا به دازای کردم اون نوشته بود و با چشای گرد شدش داشت به من زل می زد
با این اطمینان که حاش خوبه پخش زمین شدم
دازای = بی خیال ا.ت چان داشتم تجربه عالی........... که صورت دازای به سمت چپ خم شد .
اره من بهش سلی زدم دستام می سوخت گریه میکردم
ا.ت= ببین من وچویا اندازه زندگی تو فلاکت باری کشیدیم ولی.................
کامنت 💌
لایک❤️
فالو 🩵
فراموش نشه 💞
- ۴۲۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط