دیانا: از خواب پاشدم و رفتم سر یخچال همه چی بود برداشت غد

دیانا: از خواب پاشدم و رفتم سر یخچال همه چی بود برداشت غدا درست کردم قورمه شبزی غدای مورد علاقه ارسلان و میزرو چیندم ساعت ۱۲ شب بود ولی ارسلان هنوز نیومده بود یکم دیگه بیدار موندم که دیدم صدای دره

ارسلان: وارد خونه شدم و دیانا اومد جلوم

دیانا: سلام خوبی بیا بشین غذا درست کردم

ارسلان: من نمیخورم توبخور

دیانا: ارسلان

ارسلان: جانم دیانا

دیانا: هیچی منم نمیخورم شب بخیر... رفتم رو تخت حالم اصلا خوب نیست

ارسلان: رفتم رو تخت کنارش گرفتم خوابیدم

( فردا صبح )

دیانا: از خواب پاشدم و دیدم ارسلان نیس رفتم ت آشپز خونه رو در یخچال یه برگه بود نوشته بود روش

سلام صبح بخیر
من کار دارم رفتم شرکت نگران نشو بای

از طرف ارسلان

دیانا: امروز تولدشه خیلی خوشحالم ... رفتم صورتمو شستمو رفتم بیرون براش یه باکس مردونه گرفتم و بادکنک و کلی خوراکی .... رفتم خونه حس میکنم اگه برن تو شرکت و تولدشو بگیرم خوشحال تر میشه وسایلمو جمع کردم و یه کیک سفارش دادم و برف شادی و شمع و وسایلو برداشم و رفتم شرکت ارسلان خداروشکر اونجا همه ایرانی بودن آخه ارسلان گفته بود که همه آدمایی که مهاجرت کردن و بیکارن رو برده برای کار تو شرکت رفتم پیش منشی ارسلان

دیانا: سلام ببخشید من دیانا رحیمی هستم نامزد آقای کاشی امروز تولدشونه اومدم سوپرایزش کنم اگه میشه میخواستم که کمکم کنید

آقای رضایی : بله حتما چجوری ؟

ارسلان: توی اتاقم بودم که آقای رضایی تماس گرفت

[ مکالمه بین ارسلان و رضایی ]
ارسلان: بله

رضایی: ببخشید آقای کاشی مدیر عامل شرکت اومده و میگه میخواد انصراف بده

ارسلان: بگو بیاد بالا

رضایی: میگن که شما بیاین

ارسلان: اومدم..... گوشیو قطع کردم و رفتم پایین یارو بی شرف اومده برا من شاخ و شونه بکشه .... رفتم پایین برقا خاموش بود ... آقای رضایی.. یهو برقا روشن شد و دیانا با یه کیک بزرگ اومد جلو و همه کارمندا هم با بادکنک و برف شادی

دیانا: تولدت مبارککک

ارسلان: تو اینجا چیکار میکنی... چخبره چرا شماها سر کارتون نیستید

دیانا: من اومدم سوپرایزت کنم و به کارمندا گفتم که کمکم کنن

ارسلان: برو تو اتاق من

دیانا: آخه ارسلان...

ارسلان: برووووو ( با داد )

دیانا: با کیک بدو بدو رفتم بالا اتاق ارسلان

ارسلان: بقیه هم برگردن سر کارشون

دیانا: ارسلان اومد تو

ارسلان: کی به تو گف بیای اینجا

دیانا: اومدم خواستم تولدت رو جشن بگیرم ( با بغض )

ارسلان: اصلا کار خوبی نکردی

دیانا: واسه چی

ارسلان: برو خونه دیانا بعدا حرف می‌زنیم

دیانا: نمیرم تو چت شده از وقتی پامون به ترکیه رسیده حتی یه کلمه هم درست باهام حرف نزدی .... ( با گریه )

ارسلان: دیانا بس کن اه

دیانا: من برمیگردم ایران فهمیدی منو تو دیگه صنمی نداریم باهم
دیدگاه ها (۵)

ارسلان : یدونه محکم زدم تو دهنش خودم دلم آتیش گرفت براش از گ...

Fatemeh:دیانا: سلاممم ارسلان: سلام دیانا: شام درست کردم ارسل...

ارسلان: تو راه بودیم که مدیر عامل شرکت استانبول بهم زنگ زد [...

دیانا: ارسلان برو بیرون آماده شم بدو ارسلان: همینجا آماده شو...

پارت ۸🖤❤️ خوناشام خشن من ❤️🖤‌ویو جونگ کوک🖤صبح با نوری که به ...

چند پارتی تهیونگp1های من ا.تم و ۲۱ سالمه یه شوهر هم به اسم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط