.

.

در نور ملایم اتاق، ایزوکو جلوی آینه ایستاده بود. لباس خدمتکار با جزئیات دقیقش، تضاد عجیبی با چهره‌ی مصمم اما خجالت‌زده‌اش داشت. دستانش را بالا برده بود تا هدبند را مرتب کند، در حالی که کاتسوکی، با همان نگاه همیشه جدی اما با لحنی که سعی می‌کرد ملایم باشد، پشت سر او نشسته بود تا پاپیون پشت لباسش را گره بزند.

باکوگو، در حالی که با دقت گره را محکم می‌کرد، زیر لب چیزی گفت که ایزوکو به سختی شنید: «تکون نخور نفله، وگرنه خراب میشه.»

ایزوکو در آینه به چشمان کاتسوکی نگاه کرد؛ نگاهی که برخلاف همیشه، به جای خشم، رنگی از تحسین داشت. سکوت اتاق را فرا گرفته بود، اما نه سکوتی سنگین؛ بلکه سکوتی سرشار از احساس که تنها با صدای برخورد ملایم پارچه‌ها و نفس‌های آرامشان شکسته می‌شد.

برای ایزوکو، این لحظه ارزشمندتر از هر نبردی بود. اینجا، نه در میدان جنگ و نه در آکادمی یو.ای، او فقط «خودش» بود و باکوگو هم همان کسی بود که پشت این نمای ظاهری خشن، قلبی داشت که فقط برای او می‌تپید.

در آن آینه، تصویری از پیوندی شکل گرفته بود که فراتر از دوستی و فراتر از رقابت بود؛ تصویری از آرامشی که هر دو مدت‌ها در پی‌اش بودند.
دیدگاه ها (۱)

چند ثانیه دیگر گذشت.ایزوکو سرش را کمی پایین انداخت و لبخند م...

Part آخرچند سال از آن روزِ آفتابی در باغ می‌گذشت. دیگر خبری ...

Part ۱۳فضایِ تونل با صدایِ غرشِ نهاییِ هسته‌ی مرکزی به لرزه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط