Part 2
Part 2
تو خیلی آرام زمزمه کردی:
– کاش میتونستم بیشتر بمونم…
اما او نشنید.
خوشبختانه نشنید.
صبح، هوا خاکستری بود.
نه باران میآمد، نه آفتاب بود.
انگار آسمان هم جرئت نداشت تصمیم بگیرد.
هان با صدای تغییر ریتم مانیتور بیدار شد.
اولش نفهمید.
چند ثانیه طول کشید تا مغزش از خواب بیرون بیاید و متوجه شود چیزی درست نیست.
پرستارها ناگهان وارد اتاق شدند. یکی چیزی گفت، یکی دکمهای را زد، یکی اسم دکتر را صدا کرد.
– چی شده؟
هان از جا بلند شد.
– چی شده؟!
کسی جوابش را نداد. یا شاید داد و او نشنید.
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
خیلی سفید.
خیلی بلند.
خیلی ترسناک.
ا.ت نفس میکشید، اما سخت.
آنقدر سخت که انگار هوا هم دیگر با او همکاری نمیکرد.
چشمهایش نیمهباز بود و بین هشیاری و بیهشیاری شناور.
– هان…
صدایش آنقدر ضعیف بود که نزدیک بود در همهمه گم شود.
او فوراً خودش را به تخت رساند.
– من اینجام. من اینجام، عزیزم.
دستت را گرفت؛ سردتر از دیشب.
دکتر با صدایی جدی دستور میداد.
کلمات پزشکی در فضا میچرخیدند، بیرحم و دقیق.
اما برای هان، دنیا فقط به صورت تو خلاصه شده بود.
– بهم نگاه کن.
اشک در صدایش جمع شده بود.
– نه، نه، نه… فقط بهم نگاه کن، باشه؟ تو قول ندادی بری. تو—
لبهای تو خیلی آرام تکان خورد.
او خودش را خم کرد تا بشنود.
– ببخشید…
هان انگار ضربه خورد.
– نه. نه، نه، اینو نگو. تو هیچچیزو خراب نکردی. فقط… فقط بمون.
برای چند ثانیه، نگاهت روی صورت او ماند.
آن نگاه نه ترسناک بود، نه آشفته.
فقط غمگین بود.
غمگین برای کسی که قرار بود بماند.
صدای دستگاه تیزتر شد.
هان وحشتزده سرش را برگرداند.
پزشکها سریعتر شدند.
یکی از آنها آرام اما قاطع او را کنار کشید.
– لطفاً برید عقب.
– نه!
هان مقاومت کرد.
– من نمیرم!
– آقا، لطفاً—
اما آن خط…
آن خط صاف لعنتی روی مانیتور، پیش از آنکه کسی واقعیت را بلند بگوید، همهچیز را گفته بود.
هان خشکش زد.
صداها دور شدند.
اتاق تار شد، نه چون نور کم بود؛ چون ذهنش دیگر نمیتوانست دنیا را همانطور که بود تحمل کند.
چند بار تلاش کردند.
چند بار صدا زدند.
چند بار دستگاه و شوک و دستور.
و بعد… سکوت.
نه سکوت واقعی.
هنوز صدا بود؛ قدمها، ورقها، نفسها.
اما برای هان، همهچیز ساکت شد.
دکتر چیزی گفت.
جملهای حرفهای، مؤدب، نهایی.
از آن جملههایی که زندگی آدم را به قبل و بعد تقسیم میکند.
هان به زحمت شنید:
– متأسفم…
او جلو رفت.
این بار هیچکس جلوش را نگرفت.
کنار تخت نشست.
به صورت تو نگاه کرد، انگار اگر فقط درست نگاه کند، شاید این صحنه معنایش را عوض کند.
شاید تو دوباره چشم باز کنی و بگویی «شوخی بود».
شاید مانیتور دوباره جان بگیرد.
شاید دنیا اینقدر بیرحم نباشد.
اما دنیا، متأسفانه، سلیقهی افتضاحی در بیرحمی دارد.
هان دستت را در هر دو دستش گرفت.
دیگر گرم نبود.
و همین، بدترین بخشش بود.
نه آن خط صاف.
نه کلمهی «متأسفم».
همین سردی.
– من هنوز حرفام تموم نشده بود…
صداش به گریه آغشته بود، اما از آن گریههای بلند نه؛ از آنهایی که آرامترند و برای همین بیشتر میشکنند.
– من هنوز کلی چیز داشتم بهت بگم.
سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به دست تو تکیه داد.
– تو نباید وقتی من اینجام، بری… این منصفانه نیست.
اشکهایش روی ملحفهی سفید میچکیدند.
هیچکس در اتاق حرفی نزد.
پرستارها با آن احترام غمگینِ مخصوص بیمارستان، آرام عقب کشیدند و او را با وداعش تنها گذاشتند.
ساعتی بعد، وقتی مجبور شد از اتاق بیرون بیاید، چیزی در صورتش عوض شده بود.
نه اینکه دیگر گریه نکند.
نه.
فقط انگار بخشی از او همانجا، کنار آن تخت، مانده بود.
چند هفته بعد، هان باز هم به بیمارستان برگشت.
نه برای درمان.
فقط ایستاد روبهروی همان ساختمان، دستها در جیب، باد سرد روی صورتش.
در جیب کتاش، هنوز آن کش مویی بود که یک بار ا.ت بیحواس روی مچش بسته بود و بعد یادش رفته بود پس بگیرد.
آن را بیرون آورد و به آن خیره شد.
یک چیز کوچک، تقریباً بیارزش.
اما تمام زندگیاش را در خودش داشت.
زیر لب گفت:
– من هنوز اینجام.
و این بار، هیچکس نبود که جواب بدهد.
باد گذشت.
آسمان همانقدر خاکستری بود.
و هان فهمید سوگ این نیست که یک روز ناگهان تمام شود.
سوگ یعنی یاد گرفتنِ زندگی کردن با جای خالیِ کسی
که قرار بود بماند.
Jennie🐾💙
@JYH_company
#هیونجین #هان #لینو #جونگین #چانگبین #سونگمین #فلیکس #بنگچان #تکپارتی
تو خیلی آرام زمزمه کردی:
– کاش میتونستم بیشتر بمونم…
اما او نشنید.
خوشبختانه نشنید.
صبح، هوا خاکستری بود.
نه باران میآمد، نه آفتاب بود.
انگار آسمان هم جرئت نداشت تصمیم بگیرد.
هان با صدای تغییر ریتم مانیتور بیدار شد.
اولش نفهمید.
چند ثانیه طول کشید تا مغزش از خواب بیرون بیاید و متوجه شود چیزی درست نیست.
پرستارها ناگهان وارد اتاق شدند. یکی چیزی گفت، یکی دکمهای را زد، یکی اسم دکتر را صدا کرد.
– چی شده؟
هان از جا بلند شد.
– چی شده؟!
کسی جوابش را نداد. یا شاید داد و او نشنید.
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
خیلی سفید.
خیلی بلند.
خیلی ترسناک.
ا.ت نفس میکشید، اما سخت.
آنقدر سخت که انگار هوا هم دیگر با او همکاری نمیکرد.
چشمهایش نیمهباز بود و بین هشیاری و بیهشیاری شناور.
– هان…
صدایش آنقدر ضعیف بود که نزدیک بود در همهمه گم شود.
او فوراً خودش را به تخت رساند.
– من اینجام. من اینجام، عزیزم.
دستت را گرفت؛ سردتر از دیشب.
دکتر با صدایی جدی دستور میداد.
کلمات پزشکی در فضا میچرخیدند، بیرحم و دقیق.
اما برای هان، دنیا فقط به صورت تو خلاصه شده بود.
– بهم نگاه کن.
اشک در صدایش جمع شده بود.
– نه، نه، نه… فقط بهم نگاه کن، باشه؟ تو قول ندادی بری. تو—
لبهای تو خیلی آرام تکان خورد.
او خودش را خم کرد تا بشنود.
– ببخشید…
هان انگار ضربه خورد.
– نه. نه، نه، اینو نگو. تو هیچچیزو خراب نکردی. فقط… فقط بمون.
برای چند ثانیه، نگاهت روی صورت او ماند.
آن نگاه نه ترسناک بود، نه آشفته.
فقط غمگین بود.
غمگین برای کسی که قرار بود بماند.
صدای دستگاه تیزتر شد.
هان وحشتزده سرش را برگرداند.
پزشکها سریعتر شدند.
یکی از آنها آرام اما قاطع او را کنار کشید.
– لطفاً برید عقب.
– نه!
هان مقاومت کرد.
– من نمیرم!
– آقا، لطفاً—
اما آن خط…
آن خط صاف لعنتی روی مانیتور، پیش از آنکه کسی واقعیت را بلند بگوید، همهچیز را گفته بود.
هان خشکش زد.
صداها دور شدند.
اتاق تار شد، نه چون نور کم بود؛ چون ذهنش دیگر نمیتوانست دنیا را همانطور که بود تحمل کند.
چند بار تلاش کردند.
چند بار صدا زدند.
چند بار دستگاه و شوک و دستور.
و بعد… سکوت.
نه سکوت واقعی.
هنوز صدا بود؛ قدمها، ورقها، نفسها.
اما برای هان، همهچیز ساکت شد.
دکتر چیزی گفت.
جملهای حرفهای، مؤدب، نهایی.
از آن جملههایی که زندگی آدم را به قبل و بعد تقسیم میکند.
هان به زحمت شنید:
– متأسفم…
او جلو رفت.
این بار هیچکس جلوش را نگرفت.
کنار تخت نشست.
به صورت تو نگاه کرد، انگار اگر فقط درست نگاه کند، شاید این صحنه معنایش را عوض کند.
شاید تو دوباره چشم باز کنی و بگویی «شوخی بود».
شاید مانیتور دوباره جان بگیرد.
شاید دنیا اینقدر بیرحم نباشد.
اما دنیا، متأسفانه، سلیقهی افتضاحی در بیرحمی دارد.
هان دستت را در هر دو دستش گرفت.
دیگر گرم نبود.
و همین، بدترین بخشش بود.
نه آن خط صاف.
نه کلمهی «متأسفم».
همین سردی.
– من هنوز حرفام تموم نشده بود…
صداش به گریه آغشته بود، اما از آن گریههای بلند نه؛ از آنهایی که آرامترند و برای همین بیشتر میشکنند.
– من هنوز کلی چیز داشتم بهت بگم.
سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به دست تو تکیه داد.
– تو نباید وقتی من اینجام، بری… این منصفانه نیست.
اشکهایش روی ملحفهی سفید میچکیدند.
هیچکس در اتاق حرفی نزد.
پرستارها با آن احترام غمگینِ مخصوص بیمارستان، آرام عقب کشیدند و او را با وداعش تنها گذاشتند.
ساعتی بعد، وقتی مجبور شد از اتاق بیرون بیاید، چیزی در صورتش عوض شده بود.
نه اینکه دیگر گریه نکند.
نه.
فقط انگار بخشی از او همانجا، کنار آن تخت، مانده بود.
چند هفته بعد، هان باز هم به بیمارستان برگشت.
نه برای درمان.
فقط ایستاد روبهروی همان ساختمان، دستها در جیب، باد سرد روی صورتش.
در جیب کتاش، هنوز آن کش مویی بود که یک بار ا.ت بیحواس روی مچش بسته بود و بعد یادش رفته بود پس بگیرد.
آن را بیرون آورد و به آن خیره شد.
یک چیز کوچک، تقریباً بیارزش.
اما تمام زندگیاش را در خودش داشت.
زیر لب گفت:
– من هنوز اینجام.
و این بار، هیچکس نبود که جواب بدهد.
باد گذشت.
آسمان همانقدر خاکستری بود.
و هان فهمید سوگ این نیست که یک روز ناگهان تمام شود.
سوگ یعنی یاد گرفتنِ زندگی کردن با جای خالیِ کسی
که قرار بود بماند.
Jennie🐾💙
@JYH_company
#هیونجین #هان #لینو #جونگین #چانگبین #سونگمین #فلیکس #بنگچان #تکپارتی
- ۴۳۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط