رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۵۷
آیومی: خوبه ، خداحافظ
بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون
آیومی: کارم تموم شد بریم
دازای: باشه
از بیمارستان اومدیم بیرون و دازای کمکم کرد سوار بشم. دازای ساکت بود. دو ماه از مرگ چویا میگذره ولی هنوز اون رو فراموش نکرده. بعد از مرگ چویا ، دازای خیلی ساکت شد دیگه کسی لبخندش رو ندید.
آیومی: دلم بستنی میخواد میشه بریم بخوریم؟
دازای: باشه
بعد از چند دقیقه به یک بستنی فروشی رسیدیم .
دازای: چه طعمی میخوای؟
آیومی: وانیلی
دازای: باشه پس همینجا منتظر بمون الان میام
آیومی: باشه
تا دازای بیاد طول می‌کشید چون صف بستی فروشی هم شلوغ بود . از ماشین پیاده شدم ، همون نزدیکی یک پارک بود . رفتم داخل پارک و روی یک نیمکت نشستم.

ویو دازای
بعد از چند دقیقه بلاخره نوبتم شد و بستنی ها رو گرفتم. رفتم سمت ماشین اما آیومی رو ندیدم ، نکنه اتفاقی براش افتاده باشه . اطراف رو نگاه کردم تا اینکه اونو توی پارک دیدم . رفتم پیشش
دازای: چرا از ماشین پیاده شدی
آیومی: دیدم صف بستنی شلوغ بود توی ماشین خسته شدم اومدم اینجا هوایی بخورم
دازای:آها
بستنی آیومی رو دادم بهش و کنارش نشستم
توی سکوت بستنی هامون رو می‌خوردیم.
آیومی: دازای
دازای: هوم؟
آیومی: به نظرت اسم بچه هام رو چی بزارم؟
دازای: نمی‌دونم
آیومی: دازای
دازای: چیه؟
آیومی: بابت تمام کمک هات ازت ممنونم
دازای: خواهش میکنم
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودانپارت ۵۸آیومی: من تصمیم گرفتم بعد از به دنیا ا...

رمان عشق جاودان پارت ۵۹ویو دازاییهو از خواب پریدم همش خواب ب...

رمان عشق جاودانپارت۵۶ دازای:جنسیت شون چیه دکتر:یه دختر یه پس...

رمان عشق جاودان پارت ۵۵ویو شوگو ایومی رو دیدم که شکمش بالا ا...

#برچسب_دوست_صمیمیپارت۳☆بعدشم کاری نمیتونم باهاشون کنم چیزیه ...

عشقی در مافیا ( پارت ششم )

خون شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط