فردی هنگام راه رفتن پایش به سکه ای خورد تاریک بود فکر ک

فردی هنگام راه رفتن پایش به سکه ای خورد. تاریک بود، فکر کرد طلاست. کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند. دید 2 ریالی است. بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده. گفت: *چی را برای چی آتش زدم*. و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست که چیزهای با ارزش را برای چیزهای بی ارزش آتش می زنیم و خودمان هم خبر نداریم. *آرامش امروزمان را فدای چشم و هم چشمی ها و مقایسه کردن* های خود می کنیم و سلامتی امروزمان را با استرسها و نگرانی های بی مورد به خطر می اندازیم .
دیدگاه ها (۱)

🤣🤣🤣🤣🤣

گویند قبل از انقلاب مردی در اطراف شهر خوی زندگی می‌کرد که به...

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط