مثل ابری یخزده امد مرا بارید و رفت
مثل ابری یخزده امد مرا بارید و رفت
سیل غم را دید در چشمم ولی خندید و رفت
از منِ دیوانه حتی پرسشی از دل نکرد
طعنه بر زخمم زد و مشتی نمک پاشید و رفت
داغ دل را تازه کرد و روزگارم تار شد
عشق را هرگز نفهمید و به خود بالید و رفت
روزهایم بد گذشت و لحظه ای یادم نرفت
روز اخر با ترحم او لبم بوسید و رفت
رنگ زرد چهره ام را که چنین مایوس دید
با شک و بی رغبتی او نسخه ام پیچید و رفت
در میان ناله های مبهم و زجر آورم
بر تنم پیراهنی از جنس غم پوشید و رفت
پوزخندی زد به اعماق نگاه سردم و
با غرور کاذبی از جام می نوشید رفت
عاقبت با هر چه ترفندی که خود در چنته داشت
در مشوش کردن احوال من کوشید و رفت
سیل غم را دید در چشمم ولی خندید و رفت
از منِ دیوانه حتی پرسشی از دل نکرد
طعنه بر زخمم زد و مشتی نمک پاشید و رفت
داغ دل را تازه کرد و روزگارم تار شد
عشق را هرگز نفهمید و به خود بالید و رفت
روزهایم بد گذشت و لحظه ای یادم نرفت
روز اخر با ترحم او لبم بوسید و رفت
رنگ زرد چهره ام را که چنین مایوس دید
با شک و بی رغبتی او نسخه ام پیچید و رفت
در میان ناله های مبهم و زجر آورم
بر تنم پیراهنی از جنس غم پوشید و رفت
پوزخندی زد به اعماق نگاه سردم و
با غرور کاذبی از جام می نوشید رفت
عاقبت با هر چه ترفندی که خود در چنته داشت
در مشوش کردن احوال من کوشید و رفت
- ۱.۷k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط