Otagh baghli
Otagh baghli
Part 27
لونا : جونگکوک من نمیتونم بیام ....
در کنار بیمارستان ا/ت هم هست ....
مطمئنم اگه بهش بگم مخالفت میکنه .....
جونگکوک : خب ...
میخواستم بگم خب اونو هم بیار ولی گفتم بیخیال چرا باید اونو بیاره پس ادامه دادم : .....
جونگکوک : خب باشه !
اگه این چیزیه که میخوای من مشکلی ندارم (لبخند ) و در ضمن خودم چند وقت یبار میام به دیدنت و شما هم چند وقت یبار بیاین ....
لونا : باشه حتما .( لبخند )
غذامون رو آوردن و دیگه حرفی نزدیم ....
و بعدش دوباره رفتیم کنار دریا و پارک و خیلی از جاهای دیگه و میشه گفت الان چند ساعتی گذشته :...
(ویو ا/ت ساعت ۳۹ :۲۲)
اخیششش بالاخره درسا تموم شد ...
از پشت میز بلند شدم و وارد دستشویی یا بهتره بگم محل فکر کردن به زندگیم شدم و دستامو به حالت متفکرانه به هم زدم خیره شدم به افق و شروع کردم به فکر کردن راجب همچی .....
......
از سرویس زدم بیرون و پشت میز آرایشیم نشستم و شروع کردم به انجام روتین پوستیم ....
.....
آروم از پشت میزم بلند شدم و لباس خوابمو پوشیدم ( عکس میدم )
روی تختم دراز کشیدم و گوشی رو برداشتم و وارد اینستا شدم و شروع کردم به ریلز دیدن ....
« ۳۴ دقیقه بعد »
نیم ساعتی گذشته و بود خودمم دیگه خسته بودم ، برای همین گوشی رو خاموش کردم و روی ساعت ۶:۱۰ آلارم گذاشتم ....
به سقف اتاق خیره شدم ولی هرچیزی رو میدیدم جز سقف ....
توی افکارم غرق بودم ....
به همه چی فکر میکردم از جمله امروز ...
از تصادفم با اون غول بیابونی داخل خیابون و موقعی هم که داشتم توی خیابون باهاش بحث میکردم حتی فکرشم نمیکردم برادرم از آب در بیاد ....
صبر کن ببینم برادر ؟
از کی اون شده برادرم ؟؟
اون فقط پسر مامانه ...
و قراره چند روز دیگه برگرده همون جایی که بوده ....
از این که قراره فقط به طور موقت پیشمون بمونه خیلی خیلی خوشحال بودم ....
(مغز ا/ت همون موقع : 🥳🥳)
داشتم امروز رو مرور میکردم که رسیدم به همون جایی که اون عوضی گردنم رو بین دستای فاک/یش حصار کرد و فشارش داد ...
دستمو روی گردنم گذاشتم و گفتم : ...
ا/ت : تلافی میکنم جئون ولی به وقتش !!!
دیگه کم کم چشام گرم شد و سیاهی مطلق ......
«ویو جونگکوک »
شرط برای پارت های بعدی : ۱۱۰ لایک ۳۰ بازنشر
اسلاید دو : لباس خواب ا/ت
Part 27
لونا : جونگکوک من نمیتونم بیام ....
در کنار بیمارستان ا/ت هم هست ....
مطمئنم اگه بهش بگم مخالفت میکنه .....
جونگکوک : خب ...
میخواستم بگم خب اونو هم بیار ولی گفتم بیخیال چرا باید اونو بیاره پس ادامه دادم : .....
جونگکوک : خب باشه !
اگه این چیزیه که میخوای من مشکلی ندارم (لبخند ) و در ضمن خودم چند وقت یبار میام به دیدنت و شما هم چند وقت یبار بیاین ....
لونا : باشه حتما .( لبخند )
غذامون رو آوردن و دیگه حرفی نزدیم ....
و بعدش دوباره رفتیم کنار دریا و پارک و خیلی از جاهای دیگه و میشه گفت الان چند ساعتی گذشته :...
(ویو ا/ت ساعت ۳۹ :۲۲)
اخیششش بالاخره درسا تموم شد ...
از پشت میز بلند شدم و وارد دستشویی یا بهتره بگم محل فکر کردن به زندگیم شدم و دستامو به حالت متفکرانه به هم زدم خیره شدم به افق و شروع کردم به فکر کردن راجب همچی .....
......
از سرویس زدم بیرون و پشت میز آرایشیم نشستم و شروع کردم به انجام روتین پوستیم ....
.....
آروم از پشت میزم بلند شدم و لباس خوابمو پوشیدم ( عکس میدم )
روی تختم دراز کشیدم و گوشی رو برداشتم و وارد اینستا شدم و شروع کردم به ریلز دیدن ....
« ۳۴ دقیقه بعد »
نیم ساعتی گذشته و بود خودمم دیگه خسته بودم ، برای همین گوشی رو خاموش کردم و روی ساعت ۶:۱۰ آلارم گذاشتم ....
به سقف اتاق خیره شدم ولی هرچیزی رو میدیدم جز سقف ....
توی افکارم غرق بودم ....
به همه چی فکر میکردم از جمله امروز ...
از تصادفم با اون غول بیابونی داخل خیابون و موقعی هم که داشتم توی خیابون باهاش بحث میکردم حتی فکرشم نمیکردم برادرم از آب در بیاد ....
صبر کن ببینم برادر ؟
از کی اون شده برادرم ؟؟
اون فقط پسر مامانه ...
و قراره چند روز دیگه برگرده همون جایی که بوده ....
از این که قراره فقط به طور موقت پیشمون بمونه خیلی خیلی خوشحال بودم ....
(مغز ا/ت همون موقع : 🥳🥳)
داشتم امروز رو مرور میکردم که رسیدم به همون جایی که اون عوضی گردنم رو بین دستای فاک/یش حصار کرد و فشارش داد ...
دستمو روی گردنم گذاشتم و گفتم : ...
ا/ت : تلافی میکنم جئون ولی به وقتش !!!
دیگه کم کم چشام گرم شد و سیاهی مطلق ......
«ویو جونگکوک »
شرط برای پارت های بعدی : ۱۱۰ لایک ۳۰ بازنشر
اسلاید دو : لباس خواب ا/ت
- ۲.۲k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط