واااای حق

واااای حق
من وقتی بچه بودم از دامن و اینا متنفر بودم بعد ی جشن بود تو مهدکودکمون مامانم منو مجبور کرد دامن بپوشم بعد من اونجا هی اینکارو میکردم آخر زنگ زدن به مامان بابام برام شلوار بیارن😔😂
دیدگاه ها (۲)

ای خدااا😔

شیرین جان زبانو تغییر بده جیهوپ بفهمه چی نوشتی😔😂

...

درخواستی

بزن رو ادامه >>>تا رمان ببینی هنوزنم منتظرم تا مامانم برای ح...

پارت 11بعد ما از اونجا رفتیم بیرون جنی: جیسو خوبیجیسو: اره خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط