#همسر_اجباری #۳۰۷

#همسر_اجباری #۳۰۷
دلم واسش تنگ شده بود خیلی ....خیلی...دوست داشتنی من بود دیگه... اما باید تنبیه شه.
سوا شد و زیر لبی گفت سالم...
-علیک...
الکی خواستم مثال بد باشم ...
-اون چادرت چرا انقدر عقب رفته روسریتم برده بکش جلو....
نگاهی بهم کرد ودستی به چادر و روسریش کشید.
شکالتی رو که گرفته بودم براش به سمتش گرفتم .و آروم دستشو اورد جلو ...واز دستم گرفت بسته رو.
-ای کاش منم واست اندازه شکالت خواستنی بودم..
-آریا چته چرا بازم همش به من گیر میدی.. ینی چی همش اخم ...اخم..امروز که خونه بودم چرا نیومدی خونه ...اگه
دوستت نداشتم و خاطرتو نمیخواستم که االن اینجا نبودم...
اشکش جاری شد...
این روزا اصال حالم خوب نیست ... توام خیلی باهام بد رفتار میکنی...
دلم گرفت من چقدر بد بودم اینو ببین چطوری گریه میکنه...
چیزی نگفتمو به حرکتم ادامه دادم...بینمون سکوت بود.
-آنا....آنا خانمی..چته تو دختر چرا دل نازک شدی خانمم ببخشید حق با تواه حاال دیگه گریه نکن...
دستشو گرفتمو بوسه ای به دستش زدم ...
جون من گریه نکن ... جون من... آروم باش ...من بمیرم آروم باش...
با فین فین گفت.
-خدانکنه...
و...دیگه رسیده بودیم و ماشینو یه گوشه پارک کردم دست آنا رو گرفتم و زنگ درو زدم....
آیفون تصویری بود و انگار مارو دید که باز کرد درو...
رفتیم داخل....خاله جلو در ورودی منتظرمون بود ...
با دیدن ما دستی رو گونه اش کشید و منو بوسید خوش اومدین خاله جان و به محض بوس کردن آنا دستاشو دور
گردن آنی حلقه کردو شروع کرد به گریه کردن...
آنا :خاله جان چی شده ....آروم باشین
دخترم دلم گرفته از تنهایی از بی کسی خودمو احسانم...
شما نمیدونید احسانم چشه.... چرا دیگه مثل قبلنا نیست...
روشو به سمت من کرد و گفت آریا پسرم تو باید خوب بدونی احسان همه چیزو بهت میگه....
آنا خاله رو کمک کردو اوردش تو و باهم رو مبال نشستن .خاله از حال احسان گفت که این چهار روز فقط و فقط واسه
خوابیدن میاد خونه خیلی بی میل و بی اشتها شده ...
اصال به خودش نمیرسه احسانی که دیگه آینه از دستش آسی بود...
همش تو فکره و ناراحته...
بعد از حرفای خاله... باهاش یه قراری گذاشتیم...
آنا امشب اینجا میمونه و میگه آریا رفته خونه یکی از دوستاش و منم خودمو از احسان پنهون میکنم...
بعد فردا وقتی که بیرون رفت از خونه میرمو تعقیبش میکنم...
شب بود و من هم خسته بودم...هم نباید احسان منو میدید..رفتم تو اتاقی که خاله واسه من گذاشته بود و اتاق
اختصاصی من بود...دراز کشیدم...و قرار شد فردا خاله با رفتن احسان منو بیدار کنه... زنگ زدم به شروین و ازش
خواستم که فردا حواسش به شرکت باشه.
گوشی رو گذاشتم کنار و چشمامو بستم...
دیدگاه ها (۲)

#همسر_اجباری #۳۰۸صدای در اتاق اومد بعد از چند دقیقه آنا بود ...

#همسر_اجباری #۳۰۹احسان.... عاشق...آ...آ...ذینه. از گفتن اسمی...

#همسر_اجباری #۳۰۶سرفه امونمو برید اونقدر سرفه کرده بودم که د...

#همسر_اجباری #۳۰۵ههممم دستی رو صورتم کشیدم آخه آریا داشت با ...

غروب قلب چپتر ۳ پایانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط