رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_6

فصل سوم | اتاق‌های قدیمی

چند دقیقه بعد، همه وارد اتاق‌هایشان شدند.
فلیکس رو تختش نشست.
چراغ کوچک کنار تخت روشن بود.
پنجره هنوز رو به باغ تاریک باز می‌شد.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
روی میز کنار پنجره، یک شیء کوچک قرار داشت.
یک کلید.
فلیکس آن را برداشت.
کلید قدیمی و فلزی بود.
روی سر کلید، یک علامت کوچک حک شده بود.
یک دایره...
و داخلش عدد:
۳
فلیکس زیر لب گفت:
— سه؟
در همان لحظه صدایی از درِ کناری آمد.
— فلیکس؟
(منظور همون دریه که به اتاق های هم راه دارند هست)
هیونجین بود.
فلیکس کلید را در دستش پنهان کرد.
— بله؟
— هنوز بیداری؟
— آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هیونجین پرسید:
— اون نوشته‌ی چند ساعت پیش رو یادته؟
فلیکس گفت:
— آره.
— به نظرت یعنی چی؟
فلیکس به کلید نگاه کرد.
— نمی‌دونم.
صدای هیونجین آرام‌تر شد.
— منم.
فلیکس لبخند کوچکی زد.
— امشب خیلی از کلمه‌ی «نمی‌دونم» استفاده کردی
— چون واقعاً نمی‌دونم.
— عجیبه.
— چی؟
— تو معمولاً برای همه‌چیز یه جواب داری، ولی برای هر چیزی که به این خونه مربوط باشه خیلی ساکت میشی
چند ثانیه سکوت.
بعد هیونجین خندید.
— شاید این خونه اولین چیزیه که نمی‌تونم براش جواب پیدا کنم.
فلیکس چیزی نگفت.
اما لبخندش کمی بیشتر شد.
صبح روز بعد، خانه دوباره عادی به نظر می‌رسید.
نور خورشید از پنجره‌های بلند داخل می‌تابید.
صدای ظروف از آشپزخانه می‌آمد.
هان پشت میز نشسته بود و با جدیت به یک بشقاب خالی نگاه می‌کرد.
چان پرسید:
— چرا چیزی نمی‌خوری؟
هان گفت:
— منتظرم صبحونه خودش بیاد.
چانگبین گفت:
— تو حتی برای صبحونه هم تنبلی می‌کنی؟
— نه. دارم به این خونه فرصت می‌دم خودش رو جبران کنه.
سونگمین خندید.
— امیدوارم منتظر نباشی نون خودش راه بره بیاد.
هان جدی گفت:
— اگر بعد از دیشب چیزی برام راه بره، دیگه تعجب نمی‌کنم.
لی‌نو بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— من فقط امیدوارم چیزی که راه می‌ره، هان نباشه.
هان با اعتراض نگاهش کرد.
— چرا من؟
آی.ان خندید.
فضای صبح دوباره عادی شده بود.
تقریباً.
چون فلیکس از وقتی بیدار شده بود، یک چیز را احساس می‌کرد.
کسی چیزی را از او پنهان کرده.
اما نمی‌دانست چه کسی.
و چرا.
بعد از صبحانه، چان تصمیم گرفت اتاق‌های قدیمی خانه را بررسی کنند.
— باید بدونیم اینجا دقیقاً چه شکلیه.
چانگبین گفت:
— یعنی می‌خوای بریم جاهایی که دیشب گفتن نباید بریم؟
چان گفت:
— دقیقاً.
هان دستش را بالا برد.
— من مخالفم.
سونگمین گفت:
— رأی تو ثبت شد.
— ممنون.
— ولی اهمیتی نداره.
— می‌دونستم.
همه به طبقه‌ی بالا رفتند.
راهروی طولانی خانه به سه بخش تقسیم می‌شد.
بخش اول اتاق‌هایشان بود.
بخش دوم چند اتاق قدیمی.
و بخش سوم...
راهرویی باریک و تاریک که انتهایش با یک در چوبی بزرگ بسته شده بود.
فلیکس همان لحظه ایستاد.
قلبش برای یک لحظه تندتر زد.
او این راهرو را می‌شناخت.
نه واقعاً.
بلکه مثل چیزی که قبلاً در خواب دیده باشد.
هیونجین متوجه شد.
— فلیکس؟
فلیکس به در خیره بود.
— من...
مکث کرد.
— اینجا رو قبلاً دیدم.
همه برگشتند.
چان پرسید:
— کِی؟
فلیکس جواب نداشت.
فقط به در نگاه کرد.
روی در، همان علامت حک شده بود.
دایره.
عدد سه.
کلیدی که هنوز در جیب فلیکس بود، سنگین‌تر از قبل به نظر می‌رسید.
هیونجین آرام کنار او ایستاد.
— مطمئنی حالت خوبه فلیکس؟
فلیکس کلید را در مشت خودش فشرد.
— اوهوم
و برای اولین بار...
صدایی از پشت سرشان آمد.
تق.
همه برگشتند.
درِ ورودی راهرو...
خودش بسته شده بود.
و روی چوب در، با خطی که تازه ظاهر شده بود، فقط سه کلمه نوشته شده بود:
«یکی هنوز بیداره.»
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 10چان شمشیرش را بالا آورد.سونگمی...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 20سکوت اتاق سنگین شده بود.همه به عکس روی صفحه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط