حق من بود که باشی و نگاهم بکنی

حق من بود که باشی و نگاهم بکنی
که به هر ثانیه با عشق دعایم بکنی

حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه ای عشق بچینی و صدایم بکنی

حق من بود بمانی و در اندوه غروب
سپرم باشی و با عشق تو رامم بکنی

حق من بود که در منزل تو جای شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنی

حق من بود که آغوش تو جایم بشود
نه که در معرکه ی عشق وداعم بکنی

حق من بود چو آهو تو اسیرم باشی
نه که با وسوسه ای طعمه ی دامم بکنی

حق من بود بهار دل من باشی تو
نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنی

حق من بود تو باشی همه ی دلخوشیم
تو نماندی که مرا مست و خرابم بکنی
دیدگاه ها (۵)

اجازه هست به لوح دِلَت قلم بزنم برای یکدفه حرف از ته دلم بزن...

#آموزنده‌ شکسپیر می گوید: من همیشه خوشحالم، می دانید چرا ؟ ب...

مشغول "دل" باشنہ "دل" مشغول...!!!! "فرهاد" ڪہ باشـــے"ه...

هر کجا جامی ز عشق آمد... بدستت نوش کن.هــر که میگوید سخن از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط