و بعدش رفتفحشی نثارش کردمبا عجله فیوز رو دیوارو زدم
و بعدش رفت...فحشی نثارش کردم...با عجله فیوز رو دیوارو زدم سریع از کلاب خارج شدم و سوار موتور شدم رفتم سمت خونه
"۴:۴۰ صبح-خونه ی کارن و ستی-کارن"
خیلی اروم کلیدو وارد قفل در کردم و چرخوندم...وقتی وارد شدم کل خونه تاریک بود...با فکر اینکه ستی خوابه داشتم میرفتم سمت اتاق که صدایی از پشت سرم شنیدم
-کجا بودی؟
ستی بود...برگشتم سمتش
-کلاب
-میدونم کلاب بودی...چرا تا الان؟
و چراغارو روشن کرد...زیر چشماش گود شده بود و چشماش هم قرمز
-از کیه بیداری؟
-فک نکنم برات مهم باشه
-مهمه...جواب سوالمو بده
-از همون موقع که تو رفتی
یعنی از ساعت ۹ صبح بیدار بود تا ۵ صبح
-چیزی خوردی؟
و رفتم سمت اشپزخونه
-نه
میدونستم که هر آن امکان داره غش کنه
-بیا یچیز بخور بعدش بریم بخوابیم
-بنظرت الان غذا خوردن من واجب تر از اینه که توضیح بدی چرا انقد دیر اومدی؟
-اره واجب تره
-نه نیست
-هست...حداقل برای من...الانم اگه چیزی نخوری بیهوش میشی
-بزار بشم برای تو که مهم نیست
دیگه داشتم عصبانی میشدم...با صدایی بلند شده لب زدم
-مهمه...الانم بیا تا غش نکردی یچیزی بخور
داشت میومد سمتم...با فکر اینکه حالش خوبه رومو ازش گرفتم و رفتم سراغ یخچال که یکدفعه صدای فرود یچیزی رو شنیدم...با عجله برگشتم که دیدم ستی بیهوش شده و افتاده رو زمین...سریع بلندش کردم...با موتور اونم تو این هوا که نمیتونم ببرمش پس تصمیم گرفتم به اورژانس زنگ بزنم
"۴:۴۰ صبح-خونه ی کارن و ستی-کارن"
خیلی اروم کلیدو وارد قفل در کردم و چرخوندم...وقتی وارد شدم کل خونه تاریک بود...با فکر اینکه ستی خوابه داشتم میرفتم سمت اتاق که صدایی از پشت سرم شنیدم
-کجا بودی؟
ستی بود...برگشتم سمتش
-کلاب
-میدونم کلاب بودی...چرا تا الان؟
و چراغارو روشن کرد...زیر چشماش گود شده بود و چشماش هم قرمز
-از کیه بیداری؟
-فک نکنم برات مهم باشه
-مهمه...جواب سوالمو بده
-از همون موقع که تو رفتی
یعنی از ساعت ۹ صبح بیدار بود تا ۵ صبح
-چیزی خوردی؟
و رفتم سمت اشپزخونه
-نه
میدونستم که هر آن امکان داره غش کنه
-بیا یچیز بخور بعدش بریم بخوابیم
-بنظرت الان غذا خوردن من واجب تر از اینه که توضیح بدی چرا انقد دیر اومدی؟
-اره واجب تره
-نه نیست
-هست...حداقل برای من...الانم اگه چیزی نخوری بیهوش میشی
-بزار بشم برای تو که مهم نیست
دیگه داشتم عصبانی میشدم...با صدایی بلند شده لب زدم
-مهمه...الانم بیا تا غش نکردی یچیزی بخور
داشت میومد سمتم...با فکر اینکه حالش خوبه رومو ازش گرفتم و رفتم سراغ یخچال که یکدفعه صدای فرود یچیزی رو شنیدم...با عجله برگشتم که دیدم ستی بیهوش شده و افتاده رو زمین...سریع بلندش کردم...با موتور اونم تو این هوا که نمیتونم ببرمش پس تصمیم گرفتم به اورژانس زنگ بزنم
- ۱۷۲
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط