ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت۴۱🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت۴۱🌌
کوروگیری مجبور شد حمله‌اش را قطع کند
ایدا هم فرصت پیدا کرد خودش را عقب بکشد
در حال نفس نفس بود گفت بخیر گذشت مرسی
ایمی اولش ساکت بود بعد خیلی آرام گفت:«یه راه هست...»
ایدا برگشت
«چی؟»
ایمی نگاهش را به در اضطراری انداخت
بعد دوباره به کوروگیری
«من حواسش رو پرت می‌کنم...»
«تو باید خودتو به خروجی کارکنا برسونی درسته تا وقتی که که اون هواسش به خروجی اصلیه تورو یواشکی از اون سمت وارد میکنیم»
ایدا اخم کرد
«نه...این راه بیشتر برا شما دردسر درست میکنه...نمی‌ذارم تنها...»
«گوش کن»
این بار لحن ایمی کاملاً جدی بود
«اگه تو از اینجا خارج نشی... هیچ‌کس نمی‌فهمه اینجا چه خبره.»
«ولی...»
«وظیفه‌ی نماینده چیه؟»
ایدا ساکت شد و مشتشو گره کرد
کوروگیری متوجه شد که قراره یه کاری کنن برای همین شروع به حمله
مه دوباره دور زمین گسترده شد این بار...از همه‌ی جهت‌ها
ایمی نفس آرامی کشید
(تو دلش)
دیگه وقتش نیست فقط قایم بشم...
آهسته دستکش دست راستش را محکم‌تر کرد
انگشتانش را باز و بسته کرد
برای اولین بار از شروع نبرد...
هاله‌ی آبی خیلی کم‌رنگی دور بدنش شکل گرفت
آن‌قدر ضعیف...
که اگر کسی دقت نمی‌کرد اصلاً نمی‌دید
اما..کوروگیری ایستاد
«...؟»
احساسش کرده بود.
ایمی زیر لب:ببخش دختر ... امروز مجبورم یکم قانون خودمو بشکنم

قدمی جلو رفت و فقط گفت:گوشاتو نو بگیرید و سفت بچسبید

همه باهم:«چی؟»
«فقط انجامش بدید»
بچه ها همه حررفشو گوش دادن
همان لحظه...
ایمی چشم‌هایش را بست
ستاره‌های پشت چشم‌بند برای اولین بار با نور  ماورا بنفش درخشیدند
فشار عظیمی داخل بدنش جمع شد
اما...برخلاف همیشه که سرکوبش میکرد ... ایندفعه بخشی ازشو بیرون داد فقط...چند درصد ناچیزز
بدنشو به شکل حالت دفاعی در اورد و دستشو محکم رو زمین گذاشت
بووووووم!!
موجی نامرئی از انرژی آزاد شد... بلکه یه موج خالص انرژی
هوای اطراف برای لحظه‌ای خمشد
تمام مه‌های اطرافشان مثل دود زیر باد کنار رفتند.
زمین زیر پای ایمی ترکبرداشت
دیوار فلزی چند متر آن‌طرف‌تر با صدای بلندی لرزید
کوروگیری ..... ند متر به عقب پرتاب شد.
مه بدنش کاملاً از هم جدا شد
محافظ فلزی وسط گردنش کاملا نمایان شد
ایدا با ناباوری چشم‌هایش را بازککر
کوروگیری هم برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد
بعد خیلی آرام گفت:..این حجم از انرژی...این کوسه..
در صدایش چیزی شبیه احتیاط شنیده می‌شد
ایمی اما حالش خوب نبود
یک قدم عقب رفت
دستش را روی ماسکش گذاشت
سرش تیر کشید
از گوشه‌ی لبش قطره‌ی کوچکی خون پایین آمد
(تو دلش)
لعنت... فقط یه ذره بود...
انقدر سعیی در استفاده‌ نکردنش داشتم بدنم عادت نداره هنوز تحملش نمی‌کنه...
با این حال...
یه نیشخند پهن از زیر ماسک زد
* اههه😄ولی عالی بود بازم میخوام انگاری که بدنم تشنه همچین هیجانیه....... لعنتی همچین حسی. ..... نه بیخیالش نزار هوست و خواسته هات کنترلت کننن این تشنگی فقط برای اینه که مجبورت کنه بازم استفاده کنی مثل معتاد شدن میمونه خودتو کنترل کن*
و بعد مستقیم به محافظ فلزی گردن کوروگیری نگاه کرد: حالا... دیگه جایی برای قایم شدن نداری
کوروگیری به آرامی سرش را کجکرد
نگاهش کاملاً روی ایمی ثابت ماند.
«...جالب است برخلاف بقیه که اول کاری فقط حمله میکنن تو... از ابتدا خودت را پنهان کرده بودی.»
ایمی جواب نداد.
فقط آهسته آستینش را پایین کشید تا لرزش دستش دیده نشود.
(تو دلش)
فقط چند ثانیه دیگه... بعد دوباره بدنم آروم میشه...
کوروگیری دستش را بالا آورد.
مه اطراف گردنش دوباره جمع شد و آن محافظ فلزی را پوشاند.
«پس... اول باید تو حذف شوی.»
وووش!!
تمام مه با سرعت به سمت ایمی هجوم آورد.
ایدا فریاد زد:
«هوشیکاوا سان!»
اما...
ایمی این بار فرار نکرد.
چشم‌هایش فقط حرکت مه را دنبال می‌کرد.
(تو دلش)
از راست... بعد بالا... بعد پشت سر...
در آخرین لحظه...
دیدگاه ها (۰)

بچه ها ایمی اگه واتس اپ داشت

بچههه هااا پیج نیما رو بن کردن و دستگیر شدعععع😱😱😱😱😭😭😭😭نهعه

نام: قرارداد نفرتPart:12بعد از سؤال ناری، همه زدند زیر خنده....

سادیسم دارم...😈بخونین و حرص بخورین😈*****پارت ۱۵: بیداری در س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط