تنم خسته دلم تشنه دگرساقی نمیخواهم

تنم خسته دلم تشنه دگرساقی نمیخواهم
ز پا افتاده ام اما'دگر باقی نمیخواهم

زبان خشکیده درکامم'تن رنجور آمالم
ازین دنیای وانفسا دگر حقی نمیخواهم

اگرسینه زند فریاد به عشقت میشود آرام
که من راز نهانم را زهر فرقی نمیخواهم

کنون بنگر نگارمن که ازچشمم تو میخوانی
به غیرازدیدن یارم دگر ذوقی نمیخواهم

وصال دیدنت جانا اگر جان درمیان باشد
به شوق دیدن یارم دگر جانی نمیخواهم
دیدگاه ها (۱)

عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کندیار با چشم خمار و مست تب د...

من روانی مرده امکه شبها از جسم انسانیمبه کالبد گنجشککی ضعیف ...

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی نه غمگساری نه به انتظار یاری. نه...

دخترک خندید وپسرک ماتش بردکه به چه دلهره از باغچه ی همسایه، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط