《 رومان دریای آبی 》
《 رومان دریای آبی 》
پارت 51
جیمین : نه نمیدونه نتونستم بهش بگم اگه ات حسی بهم نداشته باشه چی
جین لبخندی زد و گفت
جين : مگه اینکه کور باشی که عشقی که اون بهت داره رو نبینی
جیمین با تعجب به جين نگاه میکرد که جین ادامه دارد
جين : اگه دوست نداشت چرا باید یک ساعت بخاطر رفتن گریه میکرد من خواهرم رو خوب میشناسم اون بخاطر هیچی اینجوری گریه نکرده بود
جیمین : من باید یه کاری کنم تا منو ببخشه نمیتونم اونو از دست بدم
جين : صبر داشته باش داداش الان اون خیلی عصبانی باید صبر کنی
تا یکم زمان بگذره بعدش من خودم کمکت میکنم تو الان برو من بعدن بهت زنگ میزنم
جیمین : نه من نمیتونم برم ات هنوز اینجاست من باید اون با خودم ببرم خونه
جین نفس عمیقی از روی کلافگی کشید
جین : تو فکر میکنی اون باهات میاد بهت گفتم که باید بهش زمان بدی
جیمین : نمیشه نمیتونم الانم خيلي دیر کردم باید بهم بگم که دوستش داری
جین : تو چرا نمیفهمی گفتم برو
جیمین با اسرار زیاد جین از اونجا رفت صبح روز بعد ات از بیمارستان مرخص شد و با جین به اون اش رفت وقتی وارده خونه شد سونهی
با عجله اومد و روبه ات گفت
سون هی : ات حالت خوبه خیلی نگرانت شدم
ات بدون توجه به سون هی روبه جین گفت
ات : من یکم خستم میخوام استراحت کنم کجا باید برم
جين : نمیخواهی چیزی بخوری
ات : نه دلم نمیخواد
جین ات رو به سمت اتاق راهنمایی کرد ات وقتی وارد اوتاق شد بعد از درآوردن کتش به پهلو روی تخت دراز کشید که سون هی وارد اتاق شد
سون هی: ات میشه حرف بزنیم
ات که همینطور روی تخت دراز کشید بود خیلی سرد جوابش رو داد
ات : میشه بری میخوام تنها باشم
سون هی به سمتش اومد و روی تخت نشست و گفت
سون هی : من خیلی معذرت میخوام همه اونکارا که کردم از روی عصبانیت بود خودتو بزار جای من با اینکه میدونستم تو هیج رابطهای با داداشم نداری گفتن حاملهای منم فکر کردم
سون هی نگاهی با ات انداخت اما اون چشماش رو بسته بود و خودش رو به خواب زده بود
سون هی : باشه اگه الان نمیخواهی حرف بزنی درک میکنم بعدن حرف میزنیم
سون هی از اتاق خارج شد ات بعد از رفتن سون هی چشماش رو باز کرد حرفای سون هی ذهنش رو خیلی مشغول کرده بود یجورایی به سون هی حق میداد و به آینده نامعلومش فکر میکرد
ادامه دارد؟؟؟؟؟
لایکا بالا بره چون اصلا حالم خوب نیست بازم براتون فیک گذاشتم پس لایک فراموش نشه خوشگلا
https://wisgoon.com/mynhe
پارت 51
جیمین : نه نمیدونه نتونستم بهش بگم اگه ات حسی بهم نداشته باشه چی
جین لبخندی زد و گفت
جين : مگه اینکه کور باشی که عشقی که اون بهت داره رو نبینی
جیمین با تعجب به جين نگاه میکرد که جین ادامه دارد
جين : اگه دوست نداشت چرا باید یک ساعت بخاطر رفتن گریه میکرد من خواهرم رو خوب میشناسم اون بخاطر هیچی اینجوری گریه نکرده بود
جیمین : من باید یه کاری کنم تا منو ببخشه نمیتونم اونو از دست بدم
جين : صبر داشته باش داداش الان اون خیلی عصبانی باید صبر کنی
تا یکم زمان بگذره بعدش من خودم کمکت میکنم تو الان برو من بعدن بهت زنگ میزنم
جیمین : نه من نمیتونم برم ات هنوز اینجاست من باید اون با خودم ببرم خونه
جین نفس عمیقی از روی کلافگی کشید
جین : تو فکر میکنی اون باهات میاد بهت گفتم که باید بهش زمان بدی
جیمین : نمیشه نمیتونم الانم خيلي دیر کردم باید بهم بگم که دوستش داری
جین : تو چرا نمیفهمی گفتم برو
جیمین با اسرار زیاد جین از اونجا رفت صبح روز بعد ات از بیمارستان مرخص شد و با جین به اون اش رفت وقتی وارده خونه شد سونهی
با عجله اومد و روبه ات گفت
سون هی : ات حالت خوبه خیلی نگرانت شدم
ات بدون توجه به سون هی روبه جین گفت
ات : من یکم خستم میخوام استراحت کنم کجا باید برم
جين : نمیخواهی چیزی بخوری
ات : نه دلم نمیخواد
جین ات رو به سمت اتاق راهنمایی کرد ات وقتی وارد اوتاق شد بعد از درآوردن کتش به پهلو روی تخت دراز کشید که سون هی وارد اتاق شد
سون هی: ات میشه حرف بزنیم
ات که همینطور روی تخت دراز کشید بود خیلی سرد جوابش رو داد
ات : میشه بری میخوام تنها باشم
سون هی به سمتش اومد و روی تخت نشست و گفت
سون هی : من خیلی معذرت میخوام همه اونکارا که کردم از روی عصبانیت بود خودتو بزار جای من با اینکه میدونستم تو هیج رابطهای با داداشم نداری گفتن حاملهای منم فکر کردم
سون هی نگاهی با ات انداخت اما اون چشماش رو بسته بود و خودش رو به خواب زده بود
سون هی : باشه اگه الان نمیخواهی حرف بزنی درک میکنم بعدن حرف میزنیم
سون هی از اتاق خارج شد ات بعد از رفتن سون هی چشماش رو باز کرد حرفای سون هی ذهنش رو خیلی مشغول کرده بود یجورایی به سون هی حق میداد و به آینده نامعلومش فکر میکرد
ادامه دارد؟؟؟؟؟
لایکا بالا بره چون اصلا حالم خوب نیست بازم براتون فیک گذاشتم پس لایک فراموش نشه خوشگلا
https://wisgoon.com/mynhe
- ۱۳.۱k
- ۲۵ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط