چند پارتی(عشق فراموش شده)
چند پارتی(عشق فراموش شده)
پارت ۷
چند روز گذشت.
یونگی رفتاری سرد داشت اما دیگر مثل روز اول نبود.
گاهی نگاه میکرد به جیمین، انگار چیزی میخواهد بگوید، اما حرفش را میخورد.
جیمین هم سعی میکرد ساکت باشد. فقط خدمت کند. فقط بماند.
تا اینکه یک روز بعدازظهر، زنگ خانه به صدا درآمد.
یونگی دم در رفت.
جیمین صدای آشناهایی را شنید؛ خنده، کفشهایی که از در وارد میشوند، چند صدا که یک جا حرف میزدند.
سپس یونگی گفت: «بله، یه برده خریدم. چه اشکالی داره؟»
و آنها وارد نشیمن شدند.
نامجون، جین، تهیونگ، جونگکوک و جیهوپ.
همهشان.
جیمین داشت لیوانی را روی میز میگذاشت. دستش یخ کرد.
نامجون اول او را دید.
صورتش سفید شد.
«جیمین؟»
صداهای دیگر قطع شد.
جین یک قدم عقب رفت. تهیونگ دستش را گذاشت روی دهانش. جونگکوک نگاهش را به یونگی انداخت، نفسش بند آمده بود.
جیهوپ اما زودتر از همه جمعوجور شد. «ما... ما اون رو نمیشناسیم.»
جیمین نمیتوانست حرف بزند. دو سال بود این چهرهها را ندیده بود.
همان کسانی که او را از یونگی جدا کردند.
یونگی اخم کرد. «چی شد؟ چطور همتون بهش زل زدین؟»
تهیونگ نتوانست تاب بیاورد. «یونگی... این همون...»
جیهوپ پرید توی حرفش. «همون کسی نیست که فکر میکنی. فقط شبیهاشه.»
یونگی نگاهش را از جیمین به دوستانش برد. «شبیه کی؟»
جیمین اشک در چشمانش جمع شد. لبش را گاز گرفت.
نامجون آهسته گفت: «یونگی، بیا بریم بیرون حرف بزنیم.»
اما یونگی تکان نخورد. به جیمین خیره ماند.
«شماها اینو میشناسین. چرا بهم نگفتین؟»
سکوت سنگینی افتاد توی اتاق.
جیمین دیگر نتوانست. لیوان را رها کرد، شکست، و او بدون عذرخواهی دوید به سمت اتاقش.
در را بست.
صدای گریهاش از پشت در آمد.
یونگی هنوز ایستاده بود. سردرگم. عصبانی. پر از سوالی که جوابش را نمیدانست.
به دوستانش نگاه کرد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
«الان دقیقاً بهم بگید. اون کیه؟»
پارت ۷
چند روز گذشت.
یونگی رفتاری سرد داشت اما دیگر مثل روز اول نبود.
گاهی نگاه میکرد به جیمین، انگار چیزی میخواهد بگوید، اما حرفش را میخورد.
جیمین هم سعی میکرد ساکت باشد. فقط خدمت کند. فقط بماند.
تا اینکه یک روز بعدازظهر، زنگ خانه به صدا درآمد.
یونگی دم در رفت.
جیمین صدای آشناهایی را شنید؛ خنده، کفشهایی که از در وارد میشوند، چند صدا که یک جا حرف میزدند.
سپس یونگی گفت: «بله، یه برده خریدم. چه اشکالی داره؟»
و آنها وارد نشیمن شدند.
نامجون، جین، تهیونگ، جونگکوک و جیهوپ.
همهشان.
جیمین داشت لیوانی را روی میز میگذاشت. دستش یخ کرد.
نامجون اول او را دید.
صورتش سفید شد.
«جیمین؟»
صداهای دیگر قطع شد.
جین یک قدم عقب رفت. تهیونگ دستش را گذاشت روی دهانش. جونگکوک نگاهش را به یونگی انداخت، نفسش بند آمده بود.
جیهوپ اما زودتر از همه جمعوجور شد. «ما... ما اون رو نمیشناسیم.»
جیمین نمیتوانست حرف بزند. دو سال بود این چهرهها را ندیده بود.
همان کسانی که او را از یونگی جدا کردند.
یونگی اخم کرد. «چی شد؟ چطور همتون بهش زل زدین؟»
تهیونگ نتوانست تاب بیاورد. «یونگی... این همون...»
جیهوپ پرید توی حرفش. «همون کسی نیست که فکر میکنی. فقط شبیهاشه.»
یونگی نگاهش را از جیمین به دوستانش برد. «شبیه کی؟»
جیمین اشک در چشمانش جمع شد. لبش را گاز گرفت.
نامجون آهسته گفت: «یونگی، بیا بریم بیرون حرف بزنیم.»
اما یونگی تکان نخورد. به جیمین خیره ماند.
«شماها اینو میشناسین. چرا بهم نگفتین؟»
سکوت سنگینی افتاد توی اتاق.
جیمین دیگر نتوانست. لیوان را رها کرد، شکست، و او بدون عذرخواهی دوید به سمت اتاقش.
در را بست.
صدای گریهاش از پشت در آمد.
یونگی هنوز ایستاده بود. سردرگم. عصبانی. پر از سوالی که جوابش را نمیدانست.
به دوستانش نگاه کرد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
«الان دقیقاً بهم بگید. اون کیه؟»
- ۴۹۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط