سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۹
صبح روز بعد، آسمان سئول صافتر از همیشه بود.
برای اولین بار بعد از چند روز، خبری از باران نبود.
اما فضای دانشگاه هنوز زیر سایه ترس نفس میکشید.
هیچکس نمیتوانست اتفاقات اخیر را فراموش کند.
سوا آرام وارد محوطه شد.
نگاهش بین دانشجوها میچرخید، اما ناخودآگاه دنبال یک نفر میگشت.
چند ثانیه بعد، تهیونگ را کنار درختهای حیاط دید.
بیاختیار لبخندی روی لبش نشست.
تهیونگ با دیدن لبخند سوا، برای لحظهای در جایش ماند.
قلبش تندتر از همیشه میزد.
سالها بود هیچ احساسی برای هیچکس نداشت.
اما حالا فقط دیدن لبخند یک دختر، ذهنش را به هم میریخت.
سوا کنار او ایستاد و گفت:
«حالت بهتره؟ چند روزه خیلی ساکتی.»
تهیونگ نگاهش را از چشمان او برنداشت.
آرام گفت:
«وقتی کنار توام... حالم خوبه.»
سوا گونههایش سرخ شد.
لبخند کوتاهی زد و نگاهش را از او دزدید.
برای اولین بار، سکوت بینشان از هر گفتوگویی شیرینتر بود.
هیچکدام نمیخواستند آن لحظه تمام شود.
بعد از پایان کلاسها، هر دو به کافه همیشگیشان رفتند.
ساعتها درباره آرزوها، دوران کودکی و آینده حرف زدند.
تهیونگ بیشتر از همیشه میخندید.
سوا هم احساس میکرد کمکم به او وابسته شده است.
وقتی از کافه بیرون آمدند، خورشید در حال غروب بود.
سوا با لبخند گفت:
«نمیدونم چرا... ولی وقتی کنار توام احساس امنیت میکنم.»
تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.
همین جمله، تمام دنیایش را به هم ریخت.
همان شب، تهیونگ در اتاق تاریکش نشسته بود.
روی میز، پرونده قربانیها قرار داشت.
نگاهش بین عکسها و تصویر سوا که کنار قاب آینه بود، جابهجا میشد.
برای اولین بار، احساس کرد دیگر نمیتواند مثل گذشته زندگی کند.
او آرام زیر لب گفت:
«این حس... چیه؟»
چند لحظه بعد، لبخند تلخی زد.
«نه... این امکان نداره... من نباید عاشق بشم.»
اما هرچه بیشتر با خودش جنگید، نتیجهای نداشت.
در نهایت از جایش بلند شد، قاب عکس سوا را در دست گرفت و با صدایی آرام گفت:
«دیگه نمیتونم انکارش کنم... پارک سوا... من عاشقت شدم.»
در همان لحظه، تلفن تهیونگ زنگ خورد.
یکی از بادیگاردها با عجله گفت:
«رئیس... پلیس دوباره سرنخهای جدیدی پیدا کرده، باید هرچه زودتر همدیگه رو ببینیم.»
تهیونگ تماس را قطع کرد.
یک بار دیگر به عکس سوا نگاه کرد و لبخند زد.
این بار تصمیمش را گرفته بود...
❝ فردا، تهیونگ میخواست رازی را به سوا بگوید که هیچکس انتظار شنیدنش را نداشت... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۹
صبح روز بعد، آسمان سئول صافتر از همیشه بود.
برای اولین بار بعد از چند روز، خبری از باران نبود.
اما فضای دانشگاه هنوز زیر سایه ترس نفس میکشید.
هیچکس نمیتوانست اتفاقات اخیر را فراموش کند.
سوا آرام وارد محوطه شد.
نگاهش بین دانشجوها میچرخید، اما ناخودآگاه دنبال یک نفر میگشت.
چند ثانیه بعد، تهیونگ را کنار درختهای حیاط دید.
بیاختیار لبخندی روی لبش نشست.
تهیونگ با دیدن لبخند سوا، برای لحظهای در جایش ماند.
قلبش تندتر از همیشه میزد.
سالها بود هیچ احساسی برای هیچکس نداشت.
اما حالا فقط دیدن لبخند یک دختر، ذهنش را به هم میریخت.
سوا کنار او ایستاد و گفت:
«حالت بهتره؟ چند روزه خیلی ساکتی.»
تهیونگ نگاهش را از چشمان او برنداشت.
آرام گفت:
«وقتی کنار توام... حالم خوبه.»
سوا گونههایش سرخ شد.
لبخند کوتاهی زد و نگاهش را از او دزدید.
برای اولین بار، سکوت بینشان از هر گفتوگویی شیرینتر بود.
هیچکدام نمیخواستند آن لحظه تمام شود.
بعد از پایان کلاسها، هر دو به کافه همیشگیشان رفتند.
ساعتها درباره آرزوها، دوران کودکی و آینده حرف زدند.
تهیونگ بیشتر از همیشه میخندید.
سوا هم احساس میکرد کمکم به او وابسته شده است.
وقتی از کافه بیرون آمدند، خورشید در حال غروب بود.
سوا با لبخند گفت:
«نمیدونم چرا... ولی وقتی کنار توام احساس امنیت میکنم.»
تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.
همین جمله، تمام دنیایش را به هم ریخت.
همان شب، تهیونگ در اتاق تاریکش نشسته بود.
روی میز، پرونده قربانیها قرار داشت.
نگاهش بین عکسها و تصویر سوا که کنار قاب آینه بود، جابهجا میشد.
برای اولین بار، احساس کرد دیگر نمیتواند مثل گذشته زندگی کند.
او آرام زیر لب گفت:
«این حس... چیه؟»
چند لحظه بعد، لبخند تلخی زد.
«نه... این امکان نداره... من نباید عاشق بشم.»
اما هرچه بیشتر با خودش جنگید، نتیجهای نداشت.
در نهایت از جایش بلند شد، قاب عکس سوا را در دست گرفت و با صدایی آرام گفت:
«دیگه نمیتونم انکارش کنم... پارک سوا... من عاشقت شدم.»
در همان لحظه، تلفن تهیونگ زنگ خورد.
یکی از بادیگاردها با عجله گفت:
«رئیس... پلیس دوباره سرنخهای جدیدی پیدا کرده، باید هرچه زودتر همدیگه رو ببینیم.»
تهیونگ تماس را قطع کرد.
یک بار دیگر به عکس سوا نگاه کرد و لبخند زد.
این بار تصمیمش را گرفته بود...
❝ فردا، تهیونگ میخواست رازی را به سوا بگوید که هیچکس انتظار شنیدنش را نداشت... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۱۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط