p
p²⁹
قسمت ۲۹ : سایههای بروکلین
ویو ا/ت
چرخهای هواپیما با صدای مهیبی روی باند کوبیده شدن. همهچیز مثل زلزله لرزید. نفس توی سینهم حبس شد. وی دستم رو محکم گرفت، نگاهش سرد و جدی بود؛ همون نگاهی که همیشه بهم قوت میداد.
صدای خلبان توی بلندگو پیچید:
"به نیویورک خوش آمدید..."
اما من میدونستم اینجا خوشامد گفتنی در کار نیست. این شهر برای ما هم پناهگاه بود، هم جهنم.
---
ویو شوگا
وقتی از سالن فرودگاه بیرون زدیم، دو ماشین مشکی منتظر بودن. مردای خودم با کتهای رسمی و چهرههای بیحالت کنار ماشین ایستاده بودن.
÷ "بپرید تو. بروکلین منتظر ماست."
داخل ماشین، نقشهٔ شهر روی صفحهٔ دیجیتالی جلو چشمم بالا اومد. مسیر مستقیم به پایگاه، امنترین راه نبود... ولی سریعترین بود.
نگاه کوتاهی به وی انداختم. چشمهاش هنوز میدرخشید، رگههای خونآشامی توی صورتش معلوم بود. جونگکوک هم مثل سایه ساکت بود اما هر ثانیه آماده برای جنگ.
÷ "از اینجا به بعد قلمروی منه. هیچکس توی بروکلین جرات نداره جلو من قد علم کنه."
---
ویو وی (تهیونگ)
بوی نیویورک با هر چیزی که میشناختم فرق داشت. آهن و دود، خون و خاطرات. دندونهام بیاختیار به هم ساییده شدن. من و جونگکوک توی این شهر شکارچی بودیم... و حالا برگشته بودیم.
_"شوگا... اگه پایگاهت امنه، اونجا رو برای شروع کافی میدونم. ولی یادت باشه... دشمنای من فقط انسان نیستن."
شوگا لبخند زد.
÷ "دشمنای منم فقط مافیا نیستن. پس خیال نکن تنهایی."
---
ویو جونگکوک
از شیشهٔ دودی ماشین بیرونو نگاه میکردم. شهر بیدار بود، چراغها میدرخشیدن، ولی پشت همهچیز یه تاریکی پنهان بود. حسی داشتم که انگار کسی از همون لحظه ورودمون، تعقیبمون میکنه.
× "وی... یکی دنبالمونه."
وی نگاهش رو ازم گرفت و لبخند کجی زد.
"میدونم... بوی خونشونو حس میکنم."
شوگا سیگارشو روشن کرد.
÷ "بذار بیان. بروکلین جای خوبی برای مردنشونه."
---
ویو ا/ت
ماشین توی یه کوچهٔ تاریک پیچید. درِ آهنی بزرگی باز شد و ما وارد پایگاهی شدیم که بیشتر شبیه قلعه بود. دیوارهای بتنی، چراغهای قرمز امنیتی، و مردایی مسلح که با دیدن شوگا تعظیم کردن.
یه حس سنگین از قدرت و خطر همهجا رو پر کرده بود.
شوگا برگشت و مستقیم به من نگاه کرد.
÷ "از حالا به بعد، اینجا خونتونه. ولی یادت باش... بروکلین فقط شروعشه."
وی دستمو گرفت.
_"قول دادم... تا آخر این جنگ کنارتم."
و توی نگاه جونگکوک، سایهای از عطش خون میدرخشید... عطشی که میدونستم خیلی زود آزاد میشه.
---
📌 پایان قسمت ۲۹
منتظر باش!
حمایت گلم✨️
قسمت ۲۹ : سایههای بروکلین
ویو ا/ت
چرخهای هواپیما با صدای مهیبی روی باند کوبیده شدن. همهچیز مثل زلزله لرزید. نفس توی سینهم حبس شد. وی دستم رو محکم گرفت، نگاهش سرد و جدی بود؛ همون نگاهی که همیشه بهم قوت میداد.
صدای خلبان توی بلندگو پیچید:
"به نیویورک خوش آمدید..."
اما من میدونستم اینجا خوشامد گفتنی در کار نیست. این شهر برای ما هم پناهگاه بود، هم جهنم.
---
ویو شوگا
وقتی از سالن فرودگاه بیرون زدیم، دو ماشین مشکی منتظر بودن. مردای خودم با کتهای رسمی و چهرههای بیحالت کنار ماشین ایستاده بودن.
÷ "بپرید تو. بروکلین منتظر ماست."
داخل ماشین، نقشهٔ شهر روی صفحهٔ دیجیتالی جلو چشمم بالا اومد. مسیر مستقیم به پایگاه، امنترین راه نبود... ولی سریعترین بود.
نگاه کوتاهی به وی انداختم. چشمهاش هنوز میدرخشید، رگههای خونآشامی توی صورتش معلوم بود. جونگکوک هم مثل سایه ساکت بود اما هر ثانیه آماده برای جنگ.
÷ "از اینجا به بعد قلمروی منه. هیچکس توی بروکلین جرات نداره جلو من قد علم کنه."
---
ویو وی (تهیونگ)
بوی نیویورک با هر چیزی که میشناختم فرق داشت. آهن و دود، خون و خاطرات. دندونهام بیاختیار به هم ساییده شدن. من و جونگکوک توی این شهر شکارچی بودیم... و حالا برگشته بودیم.
_"شوگا... اگه پایگاهت امنه، اونجا رو برای شروع کافی میدونم. ولی یادت باشه... دشمنای من فقط انسان نیستن."
شوگا لبخند زد.
÷ "دشمنای منم فقط مافیا نیستن. پس خیال نکن تنهایی."
---
ویو جونگکوک
از شیشهٔ دودی ماشین بیرونو نگاه میکردم. شهر بیدار بود، چراغها میدرخشیدن، ولی پشت همهچیز یه تاریکی پنهان بود. حسی داشتم که انگار کسی از همون لحظه ورودمون، تعقیبمون میکنه.
× "وی... یکی دنبالمونه."
وی نگاهش رو ازم گرفت و لبخند کجی زد.
"میدونم... بوی خونشونو حس میکنم."
شوگا سیگارشو روشن کرد.
÷ "بذار بیان. بروکلین جای خوبی برای مردنشونه."
---
ویو ا/ت
ماشین توی یه کوچهٔ تاریک پیچید. درِ آهنی بزرگی باز شد و ما وارد پایگاهی شدیم که بیشتر شبیه قلعه بود. دیوارهای بتنی، چراغهای قرمز امنیتی، و مردایی مسلح که با دیدن شوگا تعظیم کردن.
یه حس سنگین از قدرت و خطر همهجا رو پر کرده بود.
شوگا برگشت و مستقیم به من نگاه کرد.
÷ "از حالا به بعد، اینجا خونتونه. ولی یادت باش... بروکلین فقط شروعشه."
وی دستمو گرفت.
_"قول دادم... تا آخر این جنگ کنارتم."
و توی نگاه جونگکوک، سایهای از عطش خون میدرخشید... عطشی که میدونستم خیلی زود آزاد میشه.
---
📌 پایان قسمت ۲۹
منتظر باش!
حمایت گلم✨️
- ۲.۳k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط