آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 31
ویوی جونگکوک
نگاهم به سمت دوربین رفت.
جونگکوک: تو ما را میشناسی.
مرد: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک: از کجا؟
مرد: از خیلی وقت پیش.
جونگکوک: خودت را نشان بده.
مرد: هنوز نه.
جونگکوک: پس چرا ما را اینجا آوردی؟
مرد: برای اینکه یک انتخاب داشته باشی.
به فلش نگاه کردم.
مرد: فلش را بردار و از در سمت راست خارج شو.
جونگکوک: و اگر برندارم؟
مرد: آنوقت دختر مین جواب بعضی سؤالها را میدهد.
ا. ت آرام به من نگاه کرد.
ا. ت: من؟
جونگکوک: هیچکس قرار نیست ازت سؤال بپرسه.
مرد: مطمئنی؟
جونگکوک به دوربین خیره شد.
جونگکوک: کاملاً.
مرد: پس فلش را بردار.
به سمت میز رفتم.
اما درست قبل از اینکه دستم به فلش برسد، ا. ت دستم را گرفت.
جونگکوک: چی شده؟
ا. ت: صبر کن.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت به فلش خیره شد.
ا. ت: این همون فلشه؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: مطمئنی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: نه، منظورم اینه... چرا انقدر راحت گذاشتنش اینجا؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
نگاهم به سمت میز رفت.
درست بود.
همهچیز زیادی آسان بود.
جونگکوک: حق با توئه.
ا. ت: بالاخره!
جونگکوک: الان وقت خوشحال شدن نیست.
ا. ت: من فقط میخواستم این لحظه رو ثبت کنم.
جونگکوک: ا. ت.
ویوی ا. ت
جونگکوک آرام اطراف میز رو بررسی کرد.
من هم کنار او ایستاده بودم.
ا. ت: چیزی پیدا کردی؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: شاید واقعاً فقط فلشه.
جونگکوک: هیچوقت چیزی به این سادگی نیست.
ا. ت: تو هم هیچوقت نمیتونی یه اتفاق ساده داشته باشی؟
جونگکوک: ظاهراً نه.
ا. ت: مثلاً فردا صبح بیدار شی، صبحونه بخوری و هیچکس تهدیدت نکنه.
جونگکوک: غیرممکنه.
ا. ت: خیلی بدبختی.
جونگکوک: ممنون.
ا. ت: اینم تعریف نبود.
جونگکوک: من هرچی بخوام برداشت میکنم.
با احتیاط فلش رو برداشت.
همون لحظه...
چراغها خاموش شدند.
ا. ت: جونگکوک؟
دستش فوراً دستم رو پیدا کرد.
جونگکوک: من اینجام.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: تکون نخور.
ا. ت: کجا برم؟
جونگکوک: فقط کنار من بمون.
ا. ت: باشه.
صدای قدمهایی از پایین شنیده شد.
یک نفر وارد انبار شده بود.
بعد صدای درگیری آمد.
جونگکوک منو پشت خودش کشید.
ا. ت: چند نفرن؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: خیلی جواب آرامشبخشی بود.
جونگکوک: ا. ت، ساکت.
ا. ت: باشه.
سه ثانیه سکوت کردم.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: چی؟
ا. ت: من گرسنهام.
جونگکوک: ...
ا. ت: از صبح درست حسابی چیزی نخوردم.
جونگکوک: ما صبحونه خوردیم.
ا. ت: اون صبحونه نبود، یه تکه نون بود.
جونگکوک: الان وسط محاصرهایم.
ا. ت: من فقط اطلاع دادم.
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: باورم نمیشه.
ادامه
#جونگکوک
part 31
ویوی جونگکوک
نگاهم به سمت دوربین رفت.
جونگکوک: تو ما را میشناسی.
مرد: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک: از کجا؟
مرد: از خیلی وقت پیش.
جونگکوک: خودت را نشان بده.
مرد: هنوز نه.
جونگکوک: پس چرا ما را اینجا آوردی؟
مرد: برای اینکه یک انتخاب داشته باشی.
به فلش نگاه کردم.
مرد: فلش را بردار و از در سمت راست خارج شو.
جونگکوک: و اگر برندارم؟
مرد: آنوقت دختر مین جواب بعضی سؤالها را میدهد.
ا. ت آرام به من نگاه کرد.
ا. ت: من؟
جونگکوک: هیچکس قرار نیست ازت سؤال بپرسه.
مرد: مطمئنی؟
جونگکوک به دوربین خیره شد.
جونگکوک: کاملاً.
مرد: پس فلش را بردار.
به سمت میز رفتم.
اما درست قبل از اینکه دستم به فلش برسد، ا. ت دستم را گرفت.
جونگکوک: چی شده؟
ا. ت: صبر کن.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت به فلش خیره شد.
ا. ت: این همون فلشه؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: مطمئنی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: نه، منظورم اینه... چرا انقدر راحت گذاشتنش اینجا؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
نگاهم به سمت میز رفت.
درست بود.
همهچیز زیادی آسان بود.
جونگکوک: حق با توئه.
ا. ت: بالاخره!
جونگکوک: الان وقت خوشحال شدن نیست.
ا. ت: من فقط میخواستم این لحظه رو ثبت کنم.
جونگکوک: ا. ت.
ویوی ا. ت
جونگکوک آرام اطراف میز رو بررسی کرد.
من هم کنار او ایستاده بودم.
ا. ت: چیزی پیدا کردی؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: شاید واقعاً فقط فلشه.
جونگکوک: هیچوقت چیزی به این سادگی نیست.
ا. ت: تو هم هیچوقت نمیتونی یه اتفاق ساده داشته باشی؟
جونگکوک: ظاهراً نه.
ا. ت: مثلاً فردا صبح بیدار شی، صبحونه بخوری و هیچکس تهدیدت نکنه.
جونگکوک: غیرممکنه.
ا. ت: خیلی بدبختی.
جونگکوک: ممنون.
ا. ت: اینم تعریف نبود.
جونگکوک: من هرچی بخوام برداشت میکنم.
با احتیاط فلش رو برداشت.
همون لحظه...
چراغها خاموش شدند.
ا. ت: جونگکوک؟
دستش فوراً دستم رو پیدا کرد.
جونگکوک: من اینجام.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: تکون نخور.
ا. ت: کجا برم؟
جونگکوک: فقط کنار من بمون.
ا. ت: باشه.
صدای قدمهایی از پایین شنیده شد.
یک نفر وارد انبار شده بود.
بعد صدای درگیری آمد.
جونگکوک منو پشت خودش کشید.
ا. ت: چند نفرن؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: خیلی جواب آرامشبخشی بود.
جونگکوک: ا. ت، ساکت.
ا. ت: باشه.
سه ثانیه سکوت کردم.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: چی؟
ا. ت: من گرسنهام.
جونگکوک: ...
ا. ت: از صبح درست حسابی چیزی نخوردم.
جونگکوک: ما صبحونه خوردیم.
ا. ت: اون صبحونه نبود، یه تکه نون بود.
جونگکوک: الان وسط محاصرهایم.
ا. ت: من فقط اطلاع دادم.
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: باورم نمیشه.
ادامه
#جونگکوک
- ۸۸۷
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط